mardi 14 février 2012

مادر

مادر و پدر سریع برگشتند زادگاه..صبح سه شنبه بود..

قصد داشتم وسایلم رو مرتب کنم...لابلای کتاب و دفتر ها..یک سری نامه دیدم..از جمله نامه‌های مادربزرگ که در فرصت‌های مختلف نوشته بود..

از جمله یک سری نامه‌های عیدی..که لای اون ها..معمولا برام ۵۰ یا ۱۰۰ یورو میگذاشت و در انتهای نامه عذر خواهی‌ میکرد که مبلغ کمی‌ بوده..

جایی برام نوشته بود "مادربزرگ با وفایت" جای دیگر امضا کرده بود "تا پایان عمر فرموشت نخواهم کرد"...

گویی از قبل می‌دانست که دیدار بعدی ما، در تابستان ۹۰ در سکوت مطلق او برگزار خواهد شد و دیگر نخواهد توانست، خود این جملات را به من بگوید.

با دیدن نامه‌ها اشک از چشمانم سرازیر شدند. روی خط به خط نامه‌ها دست می‌کشیدم.

میدانستم که به سختی بیمار است و مادر برای دیدن مادر سفر نیمه کاره گذاشته...برای سلامتیش دعا کردم.

........................

............

....

چهار روز بعد متوجه شدم، درست بعد از ظهر همان سه شنبه جان به جان آفرین تسلیم کرده..





dimanche 22 janvier 2012

جرم

اصلان وجود یک دختر در زندگی‌ آدم..پر است از احساسات خوب..پر شدن خلأ احساسی‌، داشتن هم دم باهم صحبت و شاید داشتن توجه دائم یک شخص به اتفاقت روزمره تو..

اما امان از دختری که میشینه، می‌بره، میدوزه و سر هم میکنه..

این هم از کلامی که به نظر میرسه کلام آخری باشه..در رابطه ایه که شکل نگرفته پایان پذیرفت..

" تو اما اينهمه بازى راه انداختي آخرش هم خيلي راحت ميذارى و ميرى! جالبه! اونهمه اون روز پاى تلفن سعي كردي كه منو قانع كني اشتباه ميكنم در حالى كه خودتم ميدونستي حقيقتو !"

حقیقت..!!

کاش حقیقت چیز دیگری بود... که متاسفانه نیست..

مشکل این هست که وقتی‌ امری بر جماعت مشتبه شد، چیز دیگری به چشماشون نمیاد..هیچ چیز..

دخترک تابستان ۲۰۱۰ و تمام چیز‌های رو که رودر رو به من میگفت رو عجیب از خاطر برده،

اینی که می‌خواست همه باشند و همه خاموش..اینی که هر وقت خواستم میرم..و رفتم..

و حالا من رو چه با دلیل و چه بی‌دلیل نشونده جای متهم ردیف اول...اما‌ ای کاش جرمی‌ در کار بود ..





lundi 16 janvier 2012

حرف دلم


دلم , برای کسی تنگ است ..

کسی که , بی من ماند

کسی که , با من نیست

کسی که , بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

کسی که , من همیشه دلم برایش تنگ می شود



بن بست


گاهی , مسیر جاده , به بن بست می رود

گاهی , تمام حادثه , از دست می رود

گاهی , همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری , خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی , به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست ..... می رود



قانون من و تو




قانون تو , تنهایی من است و تنهایی من , قانون عشق...

عشق , ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی




زمان بی‌ گذر

شب عجیبی‌ بود..اصلا متوجه نشدم که ۵ ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم.

تصور من این بود که تنها "هات چاکلتی" نوشید و خواهیم رفت..وقتی‌ گفت "آزاد" پا شو که ۱۱ و نیم شب است، شگفته زده شدم...

گذشت زمان رو به هیچ وجه احساس نکرده بودم.

وقتی‌ شگفت زده تر شدم که فردا صبح بعد، با صدای زنگ دخترک مو طلائی‌ از خواب بلند شدم: "سلام آزاد، بابت حرف‌های دیشبت، راستی‌ یاد این افتادم که...."

ظاهراً بر خلاف تصور من قاضیا خیلی‌ هم "آنودن" نیستند....

آینده خواهد گفت ..




samedi 14 janvier 2012

دی‌ تینگ

امشب با یکی‌ از زیباترین زن‌های که در زندگی‌ می‌تونستم ببینم..وعده ملاقات دارم.

این هم از عجایب سرزمین برفی است که زیبا رویی "هالی وودی" و "بنتلی سوار" حاضر به آمد و شد با پسری از جهان سوم است.!

کلا این پست رو نوشتم بعدها یادم بمونه، چنین شبی‌هایی‌ هم تو زندگی‌ ما بوده..!