jeudi 29 avril 2010

از دو دنیای متفاوت


چقدر دغدغه‌های آدم‌هایی‌ که به نظر نزدیک میرسند، میتونه متفاوت باشه..در حالی‌ که من و امثال من به سرنوشت مبهم چند ماه آینده مون نگاه می‌کنیم..در حالی‌ که نمیدونم این چند ماه آینده چه جور خواهد گذشت، چه آشی از این تز بیرون خواهد اومد، و دست سرنوشت من رو به کجا پرتاب خواهد کرد..
همین روز ها، دیگری بابت اینکه ماشین آخرین مدلش رو توقیف کردند و نمیتونه با معشوقه محترم تشریف ببرند مسافرت به زمین و زمان فحش میده که چه زندگی‌ مزخرفی
یا اون یکی‌ که بابت لغو بی‌ موعد پروازش، و اینکه نمی‌تونه بعد از دو هفته تعطیلات از مکزیک برگرده خونه ددی جان، زندگی‌ رو سرزنش میکنه .
جالب اینکه این دو نفر بخش اعظمی از خطرت ۱۸ و ۱۹ سالگی من رو شکل میدهند..
که چقدر دنیاها مون عوض شدند و با هم فاصله دارند

mercredi 28 avril 2010

بنبست مغزی

چند وقتی‌ هست که همینطوره، هر باری که برای گرفتن قوت قلب، دلم می‌خواهد صدای مهربونشون رو بشنوه و بعضی‌ مواقع ازشون راهنمایی بخواهد...این من هستم که باید شنونده مشکلات این روز‌هاشون باشم..
گویی با بزرگ شدن ما بچه‌ها ، نقش دلداری دهنده عوض می‌شه...تو این روز‌های پر استرس کاری باید به این فکر کنم که عزیزترین هام، دارند با چه مسائلی‌ دست و پنجه نرم میکنند..
خیلی‌ سخته که مسائل شخصی‌ خودت رو با ادم‌های اطرافت قسمت نکنی‌ .
صبح که از راه میرسی‌، باید یک لبخند ملیح تقدیم هم کار‌هات کنی‌..از دوست‌های
صمیمی هم که دیگه نمیگمکه هر کسی‌ دنیای خودش رو داره و دغدغه‌های خودش رو

روزها همین طور پشت سر هم میان و می رن و ... دیگه چیزی خوشحالم نمی کنه

... خیلی چیزها که بقیه رو ساعتها می خندونه ، به نظر من لوس و مسخره میاد

...و گم شدم تو فکره چیزایی که می دونم نمی دونم و چیزهایی که حتی نمیدونم که نمی دونم


mardi 27 avril 2010

حال همه ما خوب است

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
...
حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن
...........................................

lundi 26 avril 2010

بعد از ظهری همراه با یک بانوی نویورکی..


از لحظه ایی که اجازه داد تو صداش کنم، یا بهتر بگم در حالی‌ که من هنوز او را شما خطاب می‌‌کردم و او به طور ناگهانی سلام‌های دوستانه داد، از همون لحظه که از پشت عینک هاش نگاه‌های شیطنت آمیزش رو شروع کرد...
من هم طور دیگه ایی به او نگاه می‌‌کنم،
دیگه حساب این رو نمیکنم که شاید ۱۰ سالی‌ بیشتر از من داشته باشه..فقط دوست دارم با او هم صحبت باشم
عاشق فرانسه حرف زدنش با اون لهجه آمریکایی‌ هستم
حس عجیبی‌ هست، دوست دارم هر روز وقت استراحت نیمروزی رو با او بگذرونم..و مدام از نیو یورک، طرز زندگی‌ در آمریکا، جامعه آمریکایی ‌ و بخصوص تجربیات یک بانوی آمریکایی‌ در فرانسه بشنوم

samedi 24 avril 2010

مادربزرگ

گاه و بیگاه به بیرون از دریچه می‌نگرد، سر میچرخاند، گذر عابران کوچهٔ را می‌نگرد و در حالی‌ که دستانش را در پشت کمر گره کرده، به آرامی به سر جای خود باز میگردد، توانی‌ برای حرف زدن ندارد، اگر هم چیزی به زبان بیاورد، جملاتی کوتاه است برای رفع احتیاجات روزمره ..
سکوت کامل، دنیای این روز‌های او را تشکیل می‌‌دهند،
می‌خواهم بدانم در دنیای این روز‌های مادربزرگ چه می‌گذرد

mercredi 21 avril 2010

چند ماه دیگه


گیاهی در اتاقم هست، که دوستی‌ عزیز قبل از رفتن، اون رو به من سپرد، امروز صبح وقتی‌ که گیاه رو آب میدادم، به این نکته فکر می‌کردم که تا چند ماه دیگه من باید گیاه رو به کی‌ بسپارم ؟!

...........

غیر یاد تو در خیابان نیست

mardi 20 avril 2010

پرهیز


شاید عجیب باشه که اینجا، فقط و فقط از اتفاقت احساسی‌ یا نگرانی‌هایم در این زمینه بنویسم، اما چون اصولا حوصله آدم‌های دور و برم رو با این چیز‌ها سر می‌‌برم، حالا که جای کوچکی هست که بتونم خودم رو خالی‌ کنم، مینویسم. حداقل این یه تکه جا که دیگه به خودم تعلق داره و هر چه دلم می‌خواهد می‌تونم اراجیف ببافم، تا اینکه بعد بتونم با دنیای خارج راحت و بی‌ دغدغه ارتباط برقرار کنم.
حسن اینجا نوشتن اینه که وقتی‌ اینجا دلت رو خالی‌ کنی‌، فکر می‌‌کنی‌ به  اتفاقت، میتونی‌ از تصمیمات عجولانه پرهیز کنی‌...

lundi 19 avril 2010

سرمست از غرور


اما جالب اینجاست که با وجود اشتباهش، چنان سرمست از غرور است..

jeudi 15 avril 2010

درس

از روز اولی‌ که باهاش اشنا شدم، بهش گفتم او رو آدم پخته و مستقلی می بینم که میشه از او در زندگی‌ درس گرفت..روند رابطه و چگونگی‌ جدایی باعث شد تا از اون اتفاقات درس بگیرم..
متوجه شدم که باید اجتماع و سیاست و حتا مطالعه راجع به اونها رو کنار گذشت، باید فقط و فقط به آینده نگاه کنی‌ و اینکه چطور باید گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون، اگر می‌خوای در دنیا جدید موفق باشی‌، باید بی‌ اعتنا باشی‌ و خیلی‌ راحت از کنار مشکلات دیگران و در کلی‌ جامعه ایی که در اون زندگی‌ میکنی‌، گذر کنی‌...باید فقط به خودت و خودت فکر کنی‌ و حتا یک دقیقه رو هم برای چیز دیگری تلف نکنی‌..
باید مثل یک قلطک جلو بری و همه چیز رو زیر پات لهٔ کنی‌..
زندگی‌ عرصه یک رقابت وحشیانه است، که اگر کمی‌ غفلت کنی‌ دریده میشی‌...
این کلمات رو از روی فکر مینویسم: "متشکر هستم دخترکو"، متشکر‌م که بهم تلنگر زدی، چرا که در طول سفر اخیرمدیدم که با کمی‌ غفلت فاصله چندانی تا بازگشت به خانه اول و جهنم درّه ایی که از اون اومدم ندارم !

mardi 13 avril 2010

بدون شک

گاهی اوقات نمی‌تونم برخی‌ از آدم‌ها رو درک کنم...آدم‌هایی‌ هستند که هم رو میخواهند، اما از روی غرور، مننیت، یا اصلا نمیدونم چی‌ که من اصلا ازش سر در نمیارم، همدیگه رو پس میزنند، چرا، نمیدونم ؟!...نمیتونم تصور کنم چطور این آدم ها، حاضر هستند به این راحتی‌ به خودشون، احساسشون بی‌ اعتنایی کنند...
اگه دل همه مثل آینه بود، از جنس شیشه و می دیدند در پشت صورت شاد و خنده‌های بعضی‌ ها، شاید دل شکسته ای پنهان باشه، با هم اینطور رفتار نمی‌‌کردند ..
بدون شک

lundi 12 avril 2010

صد سال تنهایی برای من !

نمی‌دونم باید اسم این اتفاقت رو چه گذشت. اما عجیب یاد کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز می‌افتم. هم امسال و هم پارسال جدایی‌های من درست زمان عید اتفاق افتادند

حال این چرخه تکراری و انکار ناپذیر زندگیست یا یک اتفاق ساده... اما هرچه که هست، عجیب می‌‌ماند این شباهت‌ها ..عجیب و اسرار آمیز !


دلتنگی‌

دلم برای اینجا تنگ شده بود، سفرم باعث شد کمی‌ از زندگی‌ عادی فاصله بگیرم، و کمتر فکر کنم، حالا که برگشتم و به قولی‌ از ابر‌ها اومدم پایین..مینویسم !

jeudi 1 avril 2010

علامت سؤال



دلم رضا تراپی می‌خواد

طعنه


همین مونده بود که رفیقی که بعد بیشتر از یک سال هست می‌‌بینی‌، اونم رفیق فرانسوی، برگرده بگه،
ای بابا پس چی‌ کار میکنی‌ مرد، هنوز کسی تو زندگیت نیست، من و اون یکی‌ پی‌ یر رو نیگا، بچه‌ها مون هم دیگه بزرگ شدن...
یه خورده بزرگ شو، از این شاخه به اون شاخه نپر...
اما کی‌ است که روش بشه که بگه، رفیق، شاخه کجا بود، پرش کجا ؟ من و پرش ؟!!