mardi 22 novembre 2011

زیباترین سوگند

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

lundi 21 novembre 2011

ناز نازان..


۱۷،۱۸
ساله که بودیم، بد جوری دلبری میکرد و کمتر پسری بود که زیبایی اون رو در اولین نگاه تحسین نکنه..
همیشه بهش میگفتن شبیه آلمانی‌ها هست..جالب اینکه تو مهاجرت فوج فوج جوونها از خانه پدری چند سالی‌ هست که راهی‌ آلمان شده..
انگار واقعا به اونجا تعلق داشته..!
به لطف سایت صورت کتابی‌ دوباره این دوست دوران تینیجری رو پیدا کردم..
اما چیزی مهلک و تکان دهنده رو همین دیشب در مورد اون شنیدم..دوست مشترکی به من خبر داد که فلانی‌ سعی‌ در معالجه بیماریش داره..صرع‌ !!
بیماری که همیشه و از کودکی باهاش دست بگریبان بوده..تعجب کردم، چون تصور نمیکردم پشت این چهره خندان و پر روحیه..دخترکی خسته از بیماری پنهان هست...
امیدوارم و مطمئن هستم که میشه... باید بشه..چون لبخند همیشه زیبات لیاقتش رو داره..

vendredi 18 novembre 2011

سفر سفر سفر


خودت رو خوب آماده کن که سفر سختی در پیشه...
اونطور که میگند اونجا زمستون بد جور طولانیه...
آماده باش مسافر

jeudi 17 novembre 2011

رنگ طلا



بمیرد آنکه غربت رابنا کرد



mercredi 16 novembre 2011

دوری

کلمه به کلمه، خط به خط حرف‌هات درست..

vendredi 11 novembre 2011

اون دو تا مست چشمات.






فصل تو



به انتظار فصل تو ، تمام فصلها گذشت

چه یأس بی نهایتی ، ندیم من بود

فصل بد خاکستری ، تسلیم و بی صدا گذشت

چه قلب بی سخاوتی ، حریم من بود ...

jeudi 10 novembre 2011

چه سود


اما چه سود 
...

mercredi 9 novembre 2011

. و دست هایت بوی نور می دهند


در این هستی غم انگیز
"وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن صدای بهشتیت
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
می لغزانذ
دیگر-نازنین من-
چه جای اندوه
چه جای اگر...
چه جای کاش...
ومن
-این حرف آخرم نیست-
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم.

مصطفی مستور
از کتاب ... و دست هایت بوی نور می دهند


mardi 8 novembre 2011

دلنوشته


کوچ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربت دیگر،

تا جست­و­جوی ایمان

تنها فضیلت ما باشد.

به یاد آر:

تاریخ ما بی­قراری بود

نه باوری

نه وطنی...

انعکاس


روی تمام ِ عقربه ها پتو بکش ..
نگاه کن !!!
این نزدیکی‌‌ها فاصله بیداد می‌کند
و تردید که سینه خیز خودش را به انتهای شعر من می‌رساند
ولی من هنوز معتقدم
که یک نگاه سرمست
مرا به ناکجااباد خواهد برد
واژه‌هایِ این شعر
مثلِ سیب‌های زمستانی
باید بیفتند
یکی‌ یکی‌
ردیف به ردیف
بهار که نباشد
هیچ چیز عاشقانه نیست


آغاز پایان

صدای عقربه ساعت که داره به عقب برمیگرده رو به وضوح می‌شنوم، شمارش معکوس شروع شده، و باید به زودی زود ازنیمی از زندگی‌ خودم، خاطراتم و داشته‌هایم جدا شم...
اگر دفعه بعدی هم باشه، به عنوان گردشگر خواهد بود...امشب به آغاز پایان سلام می‌کنم