jeudi 20 décembre 2012
mercredi 19 décembre 2012
این پاییز لعنتی
حالم از خودم به هم میخوره، تا اوایل همین پائیز، به حدی هیکلم خوب شده بود که همه بچهها با هیجان، از شدت لاغریم و ورزیده شدن بدنم حرف میزدند..اما متاسفانه با این حال و هوای چند هفته اخیر، با وجود ورزش رفتن، خودم رو کرخ حس میکنم، انگار عضلهها شل شده باشند..
خودم رو رها کردم، هر اشغالی رو میخورم، بدون توجه به عواقب اون. یک نوع بی حوصلگی مفرط نشی از افکار در هم..دوباره کمی شکم اوردم..
حتا این حالت من به خوبی در چهرهام نمایان هست، شادابی از رو اون بخت بر بسته و نوعی تشویش و اضطراب رو میشه رو اون خوند،
این حداقل چیزی است که دوستان میگند..
کلا اینکه روزهای بدی بودند و هستند، این روزهای پایانی پائیز ۲۰۱۲
lundi 10 décembre 2012
افسردگی فصلی
نمیدونم این دردها از کجا میاند،
چرا اینقدر تیر میکشه،
چرا حالم گرفته است،
مثل آسمون این روزها
اهالی بومی اینجا که میگند مشکلی نیست،
افسردگی فصلی است
mardi 4 décembre 2012
آخرین آرزو
دیروز با همکارها بحث سر این بود که اگر قرار بود واقعا دنیا در کمتر از ۲۰ روز دیگه به پایان برسه، آخرین آرزوی هرکدوم چه خواهد بود.
پاسخ من این بود:
"دوست دارم سوار بر یک موستانگ، از پنسیلوانیا شروع کنم، و به ترتیب، ویرجینیا ی غربی، کنتاکی، میسوری، کانزاس، کلرادو، یوتا، نوادا رو طی کنم تا نهایتأ به شهر فرشتگان برسم، و بتونم در افق لانگ بیچ آخرین غروب آفتاب رو ببینم"..
چه دنیا تموم بشه چه نشه، دوست دارم یک روز این کار رو بکنم، به هر قیمتی که شده..
Inscription à :
Articles (Atom)




