vendredi 29 janvier 2010

در گم شده


سلام، خداحافظ ،
چیزی اگر تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار

حسین پناهی


jeudi 28 janvier 2010

هراس



جملات یاری بیان احساسم را ندارند، روز‌ها در گزارند و من همچنان در جا میزنم، ترس از آینده، اتمام تز و ناشناخته‌های رو به رو، مرا به سختی می‌‌هراسانند.
.

mercredi 27 janvier 2010

تردید



گاهی اوقات ترس میاد سراغم و شک می‌کنم به همه چیز..
آیا تصمیم درست بوده، آیا از عهدهٔ این چند روز بر خواهی‌ آمد ؟ 

غرق

خودم رو غرق یک سری معادله و رسم یک سری نمودار کردم که فرصت فکر کردن پیدا نکنم، گرچه آرام هستم، 
اما نمیدونم انتهای قضیه به کجا خواهد انجامید
نمیدونم 

mardi 26 janvier 2010

میشه بسه ؟

ملت رو نیگا که دارند چه جور جون میکنند، چقدر دغدغه دارند از صبح تا شب... و خودت رو که نیگا کن که نگرانیت از چیه؟ اصلا چه مرگت هست؟ هیچ معلومه؟
بابا جان داری خسته‌ام میکنی‌ ؟ اصلا چی‌ می‌خوای از جون من هان ؟ آخه مگه همه ملت این کار‌ها رو میکنند، واقعا که انگار تو غیر آدم ایزد هستی‌‌ها !!!
چته؟ مگه چی‌ شده که بیخوابی زده به سرت، از صبح با تپش قلب امدی سر کار؟ اینقدر تو خودتی که همکار روبرویی باید برای حالت نگران باشه !!
نه آخه یه دقیقه بگو ببینم چه مرگت هست آخه؟ شاید آری، شاید نه...چرا چپ شده است و چرا راست؟ آیا درست گفتم یا غلط !! و همینطور بی‌ دلیل حتا بی‌ اینکه فکر کنی‌ به چیزی سرت داغ باشه از حرارت...
فقط یه چیزی خودمونی...میشه بسه آقای محترم ؟




پیله

گویی دور تسلسل دیگری آغاز شده، باید که تن‌ ندهم به این بازی خود ساخته خود پرداخته، که چه خطرناک می‌‌ماند این پیله تنیده بر تن‌ ..

lundi 25 janvier 2010

انتظار


خودم هم درست متوجه نمیشم، اما همه چیز داره به طرز عجیبی‌ پیش میره

vendredi 22 janvier 2010

یاد خانه

اینی که مینویسم تند و تند پشت سر هم، این هست که امروز جمعه است و طبق معمول جمعه‌ها من هوای وطن کردم، خانه، غذا ی مادر، نگاه مهربانانه پدر و تقلای جانانه برای خارج کردن ماشین از حیاط خونه.....

.بسپار به دست زمان


نمی‌ دونم، شاید فقط خودت بدونی‌، فقط خودت از کار‌هات سر در بیاری، 
 تجربه کرده ام، منطقی‌ تر شدم و بزرگ تر.
راست می گفت مادر، که زمان کلید حل خیلی‌ از مسائل هست..بسپار به دست زمان

jeudi 21 janvier 2010

سوال



آقا یکی‌ می‌شه لطفا به من بگه اینجا چه خبره.......




توهم

شعری از استاد طوفان : ای خدای آسمانها , ای خدای کهکشانها , لطفا به داد دل عاشق این جوانها رسیدگی لازم را مبذول بفرمایید, با تشکر

شعری از استاد ابی : ای خانم گل , ای خانم گل , تحمل برایم سخت شده , قدمهایتان روی تخم چشمانم , لطفا از سمت راست پل به این سمت نقل مکان کنید اما احتیاط کنید

دیوانه ام کردی ,دیوانه ام کردی , دست من را گرفتید و گفتید شما چقدر سرد هستید

lundi 18 janvier 2010

باران در آفتاب


در این روز تمام آفتابی، هوائی بارانی دارم ...



هر وقت که بارون میزنه....

به قول یکی از بهترین دوستان زندگیم که در ساله‌های اخیر وعده‌های دیدارهامون به سفر‌های من محدود شده... "یه سری آهنگ‌ها هستند که به دلت می‌‌نشینند بدون که مجبور باشی‌ به کس خاصی‌ فکر کنی‌، به خاطره خاصی‌..."، گرچه باید اعتراف کنم که این روز‌ها مستعد شدم برای چنین جوی !


گفتم که رفتنت یه روز ، قاب دلم رو می شکنه 
گفتی که این بخت تو بود ، تقدیر تو شکستنه


هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم

حس می کنم پیش منی،هنوزم عاشق ترینم 

گفتم بمون اونروز میاد، غصه هامون تموم می شه 
گفتی اگه با هم باشیم ،لحظه هامون حروم می شه


وقتی رفتی همه دنیا روسرم ،انگاری خراب شد ودلم شکست 
قلب من زانوی غم بغل گرفت رفت و کز کرد گوشه اتاق نشست 
…………………………..


از وقتی رفتی هیچکسی ،همدرد وهمرازم نشد 
هیچکسی حتی یه دفه ،هم غصه سازم نشد


رفتی ولی بدون هنوز ،عاشقتم تا پای جون 
دل بهاریم عاشقه ،چه تو بهار چه تو خزون


هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم

حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم 






vendredi 15 janvier 2010

Citation 1


-->
En vérité le chemin importe peu, la volonté d’arriver suffit à tout.
« Albert Camus »

dangereux


-->
Et voilà que la même personne, et je tiens à préciser la même fille, au bout d’une longue conversation de 1h30, me dit subitement :
« Tu sais...., t’es un vrai charmeur, tu séduit même avec ton regard, tu es vraiment dangereux pour une fille.. »
et là j’ai eu subitement le souffle qui a été coupé pendant quelques instants….

jeudi 14 janvier 2010

پایان بازی


تو که هیچ وقتی‌ هیچ کس رو نمیتونی به کاری مجبور کنی‌، وقتی‌ کسی چیزی رو نمیخواد، خوب نمیخواد دیگه...
اما مشکل کار درست از همینجا شروع میشه، نمی‌‌خواهد...

حقیقت تلخ

فیزیک، حقیقت را می‌گوید
کتاب مقدس، حقیقت را می‌گوید
عشق، حقیقت را می‌گوید
و حقیقت، رنج است



mercredi 13 janvier 2010

افسوس


نمی‌ دونم چرا دلم هوای باغ خان دایی تو سختر رو کرده، به خصوص امیر عمه پری رو که باز سر به سر دختر‌های فامیل بذاره و همه پسر‌ها از خنده روده‌بر شند... هر چند همیشه با دست به یکی‌ بر و بچه‌ها سر از استخر پر آب در میاورد..
دلم هوای پیمان رو کرده که پشت سر هم بهم بگه "داداش..." یا قربون صدقه‌های عمو رضا رو که آدم دیگه شرمش میاد از زور خجالت سرش رو بالا بگیر..خونه خاله خانم و آش رشته‌های مخصوص اون رو، هرچند که الان به رحمت خدا رفته...یا دایی رضا رو که بشینه از دوران بزرگی‌ شاهین و بازی فینال جم تخت جمشید بگه..
دلم لک زده واسه مشهد و امام رضای اون، کاش حرف گوش کرده بودم و رفته بودم ..



سلام لهجه دار

چقدر زیباست اون لحظه که از پشت سر کسی با صدای بلند بهت "سلام" می‌کنه و بدون اینکه مجال پاسخ بهت بده، با لهجه خاص فرانسوی خودش بپرسه "قوبی؟"، بگذاری وقتی‌ باهات هم قدم شد، تو هم جواب بدی "سلام، تو چطوری؟" و او هم با لبخندی به زیبایی درخشش چشمانش جواب بده "قوبم" ...و بعد دو تایی بلند بزنین زیر خنده

تلنگر میم

سخته ولی‌ براش راه هست...باید آدم بشینه، و همه تجربیاتش رو بچینه دور تا دورش...بعد نتیجه بگیره ،که چطور باید تو این شرایط عمل کرد که حرمت تجربیات قبلی‌ شکست نشه...وقتی‌ دردی رو کشیدی اگر نخوای از تجربه ش استفاده کنی‌، یعنی‌ باختی.ولی‌، زمان می‌‌بره تا آدم به نتایجی‌ که باید برسه...امیدوارم انتهای این شرایط مبهم پر از نور و آگاهی‌ باشه...

mardi 12 janvier 2010

سوال خودمانی

دوره تسلسل اشتباهات به سر اومده ، نه ؟

شطرنج

همیشه خدا، حتا از همون موقع که برای اولین بار‌ها تو سن ۱۶، ۱۷ سالگی با دیدن طرف مقابل دلم به تاپ تاپ می‌افتاد و سرخ می‌‌شدم از خجالت، تا همین رابطه‌های کشککی محض خالی‌ نبودن عریضه گاه و بیگاه، همیشه همیشه از رابطه‌های شطرنج گونه فراری بودم..
این که حساب و کتاب بیاد تو کار، هر عملی‌ رو بخوای به عنوان یک عکس‌العمل به حساب بیاری و بهش دست بزنی‌..زود رو با زود، دیر رو با دیر
جواب بدی...همیشه خواستم اونطور که دلم می‌خواد عمل کنم..



dimanche 10 janvier 2010

پاییز زیبای تهران

گنگ

چقدر سخته درک کردن، چشم پوشی کردن، گذاشتن و گذشتن از عملی‌ که کوچکترین دلیلی‌ براش پیدا نمی‌‌کنی‌، نمی‌‌دونی چرا؟ فقط باید سکوت پیشه کنی...

بماند

این هم بماند برای روز دیگری، 
وقتی‌ که شاید من هم از عکس‌العمل‌های مردمان این روزگار سر در آوردم...

jeudi 7 janvier 2010

already gone



Remember all the things we wanted
Now all our memories they're haunted
We were always meant to say goodbye

Even with our fists held high
It never would've worked out right
We were never meant for do or die

I didn't want us to burn out
I didn't come here to hold you, now I can't stop

I want you to know that it doesn't matter
Where we take this road someone's gotta go
And I want you to know you couldn't have loved me better
But I want you to move on so I'm already gone

Looking at you makes it harder
But I know that you'll find another
That doesn't always make you want to cry

Started with a perfect kiss then we could feel the poison set in
Perfect couldn't keep this love alive
You know that I love you so, I love you enough to let you go

I want you to know that it doesn't matter
Where we take this road someone's gotta go
And I want you to know you couldn't have loved me better
But I want you to move on so I'm already gone

I'm already gone, already gone
You can't make it feel right when you know that it's wrong
I'm already gone, already gone
There's no moving on so I'm already gone

Already gone.............




mercredi 6 janvier 2010

تحول


حس می‌کردم از این سفر متحول برگردم، حسی اشنا در من دوباره زنده شده، اون هم تکیه به ذاتی بی‌ همتا هست که بعضا فراموشش می‌کردم..
اما حالا حس می‌کنم بیشتر از هر وقت نیاز دارم تا با تمام وجود خودم رو با او مانوس کنم، که بهترین یار تنهائی هست..



رویا در رویا


همه چیز عین خواب بود و رویا، از آغاز تا پایان سفر...نه اینکه از نظر زمانی‌ بگم و کوتاهی‌..انگار آدم‌هایی‌ که دیدی ، رویایی باشند، حرف‌هایی‌ که بهشون زدی، رو توی خواب زده باشی‌...
این چند شب دائم خواب شون رو می‌‌بینم، با تک تکشون دوباره حرف می‌‌زنم...دلم انگار نمیخواد از اونها دور شه..
رویا در رویا ، خواب پشت خواب، خواب در پس واقعیت..


mardi 5 janvier 2010

آغوش تو

Just listen to the song .



http://www.semahal.net/song/48879.htm

درک کن

نمی‌ دونم، چه می‌شه اسمش رو گذاشت دقیقا، آرامش بعد از طوفان ... (گرچه بیشتر عکسش رو میگن !) اما هر چه هست سکوت دلپذیری نیست، به خصوص اینکه درک شرایط حاکم هم به قضیه اضافه می‌شه ..


lundi 4 janvier 2010

مبارزه..




ز هر سوزشی تازه تر ساختیم، ز هر مردنی زندگی‌ ساختیم





dimanche 3 janvier 2010

نوشته



امشبم گذشتو کسی ما رو نکشت ، بعدشم چشمامو می بندمو دلو می سپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق یک دختر چارده ساله بوره . من هم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره

زنده یاد حسین پناهی




commencement


En amour, il n' y a que les commencements qui sont charmants; c'est pourquoi on trouve du plaisir à recommencer souvent.

Charles Josephe de Ligne



چه وقت













در آتشم عطش آب و آسمان خشكيد ... كدام صبح مرا باز با تو خواهد ديد؟