یکشنبه عجیبی در جوار دوستی دوست داشتنی بود
اصلا خودم هم متوجه نشدم، چرا صحبتها به اینجا کشیده شد
قرار بود کافه خیلی عادی یک بعد از ظهر تعطیل باشه
" شاید این رو دخترهای دیگه قبلاً بهت گفته باشند،
ولی بگذار من هم بگم، وقتی تو چشمات نگاه بشه،
دیگه نمیشه ازشون رو برگروند، مدتها از یکی دیگه حرف زدی جلوم هیچی نگفتم
شاید فکر میکنی دختر همیشه سر به زیری نبودم، شاید هم ملیت نبودنمون باشه
اصلا تقصیر خودم هست، که برات زندگیم رو دائم تعریف کردم
اما راستش رو بخوای دیگه این دوستی برام معنی نداره، داره خیلی خطرناک میشه!
ما به هم به یک چشم نگاه نمیکنیم، دیگه نمیتونم فیلم بازی کنم
چیزی به اسم دوستی عادی بین ما نمیتونه وجود داشته باشه.
معمولا پسرها از این حرفها میزند، بگذار این دفعه من بگم.. "
قهوه رو تموم نکرده پا شد و رفت، بدون اینکه بگذاره حرفی بزنم.
مات و مبهوت چهره عصبانی و بر افروخته ش شده بودم
خلاصه اینکه کمتر از یک دقیقه بعد
من موندم و دو تا فنجان خالی قهوه و کتابی که برام اورده بود
همیشه حس میکردم، این یک پسر هست که نمیتونه به یک دختر تا روز ابد به چشم یک دوست عادی نگاه کنه
و حالا بر عکسش اتفاق میفتاد..شاید باید این رو هم گذاشت به حساب زن محوریت جامعه اینجا