vendredi 4 février 2011

خاک، سرزمین

سرزمین هر انسان کجاست، نمیدونم،
اما مهم این هست که به اونجایی اسم سرزمین بدی که اون رو مال خودت حس کنی‌،
متأسفانه در حال حاضر چنین احساسی‌ رو به هیچ‌جای این کره خاکی ندارم،
بی‌ سرزمین


جمعه کابوس گونه

از کودکی، از همان وقتی‌ که معنای خاطره را فهمیدم..جمعه‌ها را دوست داشتم..روز خوب هفته، روز باهم بودن، روز خانواده..حتا در فرانسه هم عشق جمعه بودم، روزی که نوید دور روز استراحت پایان هفته را میداد..

اما امروز جمعه جهنمی من بود، جمعه کابوس، جمعه سکوت، جمعه ویرانی، نابودی..جمعه ئی‌ که آمد و با خود تمام رویاهای من رو برد..رویای زندگی‌ رویایی در زیبا عروس شهر‌های جهان..

از همین حالا شمارش معکوس شروع شد، برای خداحافظی با کوله بار خاطره‌ها، آغاز مجدد جدائی ها..لعنت به جدائی



mercredi 2 février 2011

روزمرّگی‌ها

کاش روزها کمی‌ فرصت میدادند تا شاید دستکم میشد گذرشان را به نظاره ایستاد، ما ایستادیم و زمان در گذر، بی‌ رحم و شتابان..


شاید تنها موهای تازه سپید شده روی شقیقه هایم، گذشت زمان را برام نمایان سازند، وگرنه روزمرّگی‌ها که فرصتی
باقی‌ نمیگذارند

..