mardi 26 octobre 2010

.طاقت تمام شده


دقیقا ۲۰ روز میشه که چیزی ننوشتم، چون به نگارش جای دیگه یی مشغول بودم، به چیز دیگری فکر می‌کردم...
بیش از چندین ماه است که تو حصار دو نفر گیر افتادم، عین عروسک خیمه شب بازی..
هر انچه رو که باید انجام دادم، حالا منتظر هستم، منتظر اینکه شاید راه حالی‌ پیدا بشه، به قول سیاست زده ها، به یک بیرون رفت دست پیدا کنند !
نمیدونم انگار دست تقدیر باید اوضاع رو اینطور پیش میبرد..
تنها چیز که میدونم اینکه خسته ام، بسیار خسته.....دلم میخواد برم...دور شم از جفتشون ...
خدایا دیگه صبرم دیگه داره تموم می‌شه

mercredi 6 octobre 2010

دوراهی



امروز زنگی رو که منتظرش بودم
دریافت کردم،
حالا باید انتخاب کرد بین موندن یا رفتن،
خیلی‌ سخت هست این انتخاب،
هنوز نتونستم درست سبک و سنگین کنم سود و منفعت هر کدوم از دو راه رو، مردد هستم...
هروقت هم خبری میشه میریزم بهم و هزار جور فکر و خیال هم میاد به ذهنم
طوری که حتا توان نوشتن دو خط رو هم از دست میدهم...
کاش راه درست خودش رو به من نشون بده،
از این لحظه هر عملی‌ میتونه تمام مسیر زندگی‌ من رو تغییر بده