سه هفته از نوشیدن فنجان جدایی گذشته..و همدمی و هم صحبتی با دخترکان دیگر در این مدت، چه در سرزمین شمال شصتی چه اینجا در فرانسه، هرچه بیشتر بهم ثابت میکنه که چه موجودی رو از دست دادم...
تنها زیبایی ظاهری نبود، که هر دوستی عکست رو دید، اقرار داشت که به راستی زیبایی...
او دختری بود با طرز تفکری پخته...دید مصمی به زندگی داشت، اراده محکمش، شخصیت استوارش، سطح اطلاعاتش چه فرهنگی، چه ادبی، چه
......
اون طور که از خانواده میگفت و تربیت اون، حتا اعتقاداتش، همه و همه همون بودند که میخواستم
همون طور که بهش چند بار گفتم، وقتی باهم حرف میزد
حس میکنم عمری بوده میخواستم این حرفها رو بشنوم. دقیقا چنین فردی رو با چنین خصوصیتهای اخلاقی برای شریک زندگی متصور شده بودم
پس وقتی گفتم که برمیگردم که ببینمت، بر میگردم که باهم زندگی مشترک رو شروع کنیم، نه از روی احساس، که فکر میکردم این بار از رو عقلانیت تصمیم میگیرم.
کجایی حالا، چه میکنی، چرا این کارها رو کردی، چرا از رفتن حرف زدی، چرا خواستی بازی کنی، یا شایدم محکام بزنی به قول خودت.. چراها زیادند.. خیلی زیاد..سوال زیاده
اما فاصله نگذاشت هیچ کدوم از این سؤالات رو بپرسم، از کارهات سر در بیارم، اما تویی که هیچ وقت این خطوط رو نخواهی خوند، بدون که دلم از دست دادنت رو گریه میکنه
تو مصداق زن بودی، یک زن کامل، زن زندگی




