vendredi 30 juillet 2010

خاطره پاییز



خیره در آینه و در رّد پای تنهایی، به یاد می‌‌آورم که چون همیشه، تابستان نرفته، پاییز رخ
می نمایاند

jeudi 29 juillet 2010

ستاره


باشد که ستاره یی رقصان بر تارک کمندش بنشیند،
باشد که آن
ستارهٔ بخت و اقبالش باشد

تبعات

همانطور که مغز اجازه اندیشیدن به چیز دیگر را نمی‌‌دهد،

چیزی نیز برای نوشتن به ذهن نمی‌‌رسد..

اما در این روز‌های شلوغ، در آستانه گرفتن تصمیمی مهم در زندگی‌ خود قرار گرفته ام..

بزرگی‌ آن به اندازه ایست که به سختی می‌توان به تبعات آن اندیشید..

حتا از اندیشیدن به آن نیز هراسناک ام


jeudi 22 juillet 2010

...!


چون قاصدک می‌‌چرخد، میرقصد تا فرود آید و بنشیند همینجا، کنار من، درست کنار دست من...

آینه درون

گاهی‌ اوقات آدم‌ها در میان ساعت‌ها صحبت خودشون، حرف‌هایی‌ میزنند که بیانگر عمق افکار یا احساس اونها هست.. شاید هم بعد کتمان کنند، اما به هر حال هر کلمه ایی بار معنایی خودش رو داره، بعضی‌ مکالمات آینه احساس درونی‌ آدم‌ها هستند،
کلماتی‌ که جای بحث نمی‌‌گذرند..عباراتی که ممکن هست هر اون چه که در دل داری رو نابود کنند

mercredi 21 juillet 2010

بگو کجایی؟

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟
به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من اسیر کوی تواًم به آرزوی تواًم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

mardi 20 juillet 2010

محفظه


این قضیه کمبود وقت و منگنه زمانی‌ به حدی بغرنج شده،
که به چیز دیگر جز اون چه که باید بنویسم نمیتونم فکر کنم،
مثل اینکه خودت رو در یک مخزن حبس کرده باشی‌، مغزت رو بذاری تو یک محفظه، و دیگه به چیز دیگری فکر نکنی‌..
اینطوری می‌شه که تا صبح خواب نوشته‌هات رو میبینی‌ و ساعت ۴ صبح ناگهانی از خواب میپری تا بنویسی‌..
این گونه است که دیوانگی رو
میشه دید، تا چه مرز، و به چه قیمت نمیدونم

jeudi 15 juillet 2010

مبارکش باشه

پدر به طور خیلی‌ ناگهانی زنگ زد، درست متوجه نشدم چرا...
بعد که گوشی رو داد به امیر حسین ، ماجرا رو فهمیدم
امشب داماد شد و چون من نبودم به عنوان بهترین دوستش، از مامان و بابا دعوت کرده بود که برند به جای من ...
یکی‌ از بهترین دوستان زندگی‌ من امشب داماد شد، مبارکش باشه

mercredi 7 juillet 2010

سه کاکتوس



این داستان سه دوست هست
داستان سه عدد کاکتوس،
داستان سفری به شهر رویا‌ها در کنار هم، داستان همدردی و همراهی هر زمانی که یکی‌ کم میاورد، داستان کش و قوس‌های عاشقانه، داستان رفتن‌ها و ماندن ها، از اون جمع حالا یکی‌ رفته خونه پدری، دومی‌ راه و رسم عاشقی پیش گرفته، و سومی‌ هم به زودی میره تا شاید گوشه ای‌ از سرنوشت خودش رو در روز‌های آینده رقم بزنه.
از اون جمع دیگه چیزی نمونده، جز خاطره حافظ خانی، شمع و شب ولنتاین غربت زده سال دوم اقامت در شهر کوچک کوهستانی!
تنها چیزی که از اون روز‌ها مونده یک خاطره است.
.