vendredi 28 juin 2013

بد عادت


هروقت از چیزی دلگیر میشم به یادش پناه میبرم
نمیدونه چطور بد عادتم کرده

mercredi 26 juin 2013

هیچ زندگی بدون تو

Video :

دیده پر خون


 من نمک پرورده ی زخم های از آشنا خورده 
 آنقدر با خرابی این گریه ساخته ام  
که هر کنج این خانه از دست دیده ام ، دریاست 

سید علی صالحی



در امتداد ساحل

شهری که تو در آن نباشی‌
بیابانی ‌ست داغدار مجنون

باور کن خریدار ندارد
دلی‌ که برایت لک زده




lundi 24 juin 2013

روز‌های بدون مرز


جــایـــش بود 
کــه بــاشـــی
کــنــار ایـــن
خــاطـــراتـــي 
کـــه نـــــدارم

vendredi 21 juin 2013

برهان عشق


اعتمــــــاد
ساختنـــش ســـالها طـــول می کشد 
تخـــــــــــریبش چنــــــــــــد ثانیـــــــــه 
و تـــــــــــــرمیمش تـــــــــــــــا ابـــــــد

وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد 
 هیچ فاصله ای دور نیست 
هیچ زمانی زیاد نیست و 
هیچ عشق دیگری نمی تواند آن دو را از هم دور کند 
محکم ترین برهان عشق ، اعتماد است

حمید مصدق به گمانم 


mercredi 19 juin 2013

آرزوهای پسرک پوشالی


به خــاطـــر مــن بخـــنـــد
حتـــی به دروغ
گـــاهی بـــاید به کســـی
تنـــفـــس مصـــنـــوعـــی داد


وزن کلمه

گاهی‌ اوقات استفاده از لفظ "فاحشه" برای توصیف بعضی‌ ها خیلی‌ کم وزنه

lundi 17 juin 2013

راز سر به مهر


هفته پیش راز‌ی رو با دوستی‌ قدیمی‌ در میان گذشتم که کمتر کسی‌ از اون خبر داره
وقتی‌ از من می‌‌پرسند چه جوری این اتفاق افتاده، بحث ورزش رو پیش می‌کشم
کسی‌ از چرایی و چگونگی‌ این اتفاق و پشت پرده اون خبر نداره
اصولا قرار از روز اول هم این بوده که مطرح نشه
اما دوستان قدیمی حق آب و گٔل دارند و محرم اسرار اند

عصری تازه

به لطف حضرت باری تعالی با صبر "ایوب" از سّن "مسیح" گذشتیم


dimanche 16 juin 2013

فکر


با نگاهِ ملتمسَم
تمامِ دنیا را به درد می‌کشم

این‌ها که می‌نویسم
لحنِ دل‌گیرِ ثانیه‌هاست

jeudi 13 juin 2013

انتخاب گزینه

از آنجایی که من برای تو یک "گزینه" بودم
من تو را در یک "انتخاب"  ترک کردم



mardi 11 juin 2013

امشب به وسعت عجیبی غربت دارم


اصلا بیا همان کنیم که مطلوب توست : همدیگر را در آغوش می‌گیریم
و هر کدام خواب‌های خودمان را می‌بینیم
باور کن من از وقتی به آغوشت پی بردم ، از دریا میترسم

lundi 10 juin 2013

نت هایی برای بلبل چوبی


حکایت بارانی بی امان است 
این گونه که من 
دوستت می دارم 

شوریده وار و پریشان باریدن 
بر خزه ها و خیزاب ها 
به بی راهه و راه ها تاختن 
بی تاب، بی قرار 
دریایی جستن 
و به سنگچین باغ بسته دری سرنهادن 
و تو را به یاد آوردن 

چون خونی در دل 
که همواره 
فراموش می شود
حکایتی بارانی بی قرار است 
این گونه که من 
دوستت دارم

شمس لنگرودی

dimanche 9 juin 2013

از مجموعه اعترافات مترسک فراری


اتهام من این است که زودتر از موعد

 گریخته ام

vendredi 7 juin 2013

هیچ خورشیدی از گلوی این شب پایین نمی رود

رسیدنی در کار نیست 
من 
شانه به شانه ی مقصدم 
 قدم می زنم

lundi 3 juin 2013

جستجو



خیره به نقطه ایی می نگریستم 
شهر در افق، خورشید درغروب بر کرانه آب
و آدمیان در پایکوبی و شادی
و من،  در میان غریبگان جستجو می‌کردم


رسالت آدمی‌

رسالت ما در زندگانی، نه رنج است، نه درد کشیدن
نه شعف است و نه شادی
یگانه رسالت آدمی‌، به جای گذاردن
نامی‌ است، نکو یا نکوهیده
انتخاب با اوست

رهگذریم، آنچه باقی‌ می‌‌ماند اثری است که باقی‌ می‌گذاریم
در بعد زمان، در بعد مکان
در میان آشنایان یا غریبگان