mercredi 28 décembre 2011

کابوس

هی‌ میام..به روی خودم چیزی نیارم..
اما انگار نمی‌شه که نمی‌شه..
ده‌ آخه اگه گوش شنوایی اون بالا هست..
می‌شه صدای من رو بشنوه لطفا..
می‌شه این کابوس تموم شه لطفا..می‌شه...؟

mercredi 7 décembre 2011

جستجوگران طلا


چقدر اینجا شبیه زادگاه میمونه..مردم ۳ نوبت کار میکنند..هیچ حد نصاب ساعت کاری وجود نداره..و فقط یک هدف در سر هست..اون هم درآمد بیشتر..
خیلی‌ جالبه ،حس جستجوگران طلا به آدم دست میده...مثل اجداد این امریکایی‌ها که تو سرما و گرما جون کندند در رویای آرمان شهر طلائی‌...

lundi 5 décembre 2011

دشنه بر لب تشنه




یاس می گوید حسین ، احساس می گوید حسین

ساقی لب تشنگان ، عباس می گوید حسین

مست می گوید حسین ، سر مست می گوید حسین

ساقی کرب و بلا تا هست می گوید حسین

باده می گوید حسین ، سجاده می گوید حسین

ساقی اهـل حــرم با ناله می گوید حسین

mardi 22 novembre 2011

زیباترین سوگند

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

lundi 21 novembre 2011

ناز نازان..


۱۷،۱۸
ساله که بودیم، بد جوری دلبری میکرد و کمتر پسری بود که زیبایی اون رو در اولین نگاه تحسین نکنه..
همیشه بهش میگفتن شبیه آلمانی‌ها هست..جالب اینکه تو مهاجرت فوج فوج جوونها از خانه پدری چند سالی‌ هست که راهی‌ آلمان شده..
انگار واقعا به اونجا تعلق داشته..!
به لطف سایت صورت کتابی‌ دوباره این دوست دوران تینیجری رو پیدا کردم..
اما چیزی مهلک و تکان دهنده رو همین دیشب در مورد اون شنیدم..دوست مشترکی به من خبر داد که فلانی‌ سعی‌ در معالجه بیماریش داره..صرع‌ !!
بیماری که همیشه و از کودکی باهاش دست بگریبان بوده..تعجب کردم، چون تصور نمیکردم پشت این چهره خندان و پر روحیه..دخترکی خسته از بیماری پنهان هست...
امیدوارم و مطمئن هستم که میشه... باید بشه..چون لبخند همیشه زیبات لیاقتش رو داره..

vendredi 18 novembre 2011

سفر سفر سفر


خودت رو خوب آماده کن که سفر سختی در پیشه...
اونطور که میگند اونجا زمستون بد جور طولانیه...
آماده باش مسافر

jeudi 17 novembre 2011

رنگ طلا



بمیرد آنکه غربت رابنا کرد



mercredi 16 novembre 2011

دوری

کلمه به کلمه، خط به خط حرف‌هات درست..

vendredi 11 novembre 2011

اون دو تا مست چشمات.






فصل تو



به انتظار فصل تو ، تمام فصلها گذشت

چه یأس بی نهایتی ، ندیم من بود

فصل بد خاکستری ، تسلیم و بی صدا گذشت

چه قلب بی سخاوتی ، حریم من بود ...

jeudi 10 novembre 2011

چه سود


اما چه سود 
...

mercredi 9 novembre 2011

. و دست هایت بوی نور می دهند


در این هستی غم انگیز
"وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن صدای بهشتیت
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
می لغزانذ
دیگر-نازنین من-
چه جای اندوه
چه جای اگر...
چه جای کاش...
ومن
-این حرف آخرم نیست-
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم.

مصطفی مستور
از کتاب ... و دست هایت بوی نور می دهند


mardi 8 novembre 2011

دلنوشته


کوچ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربت دیگر،

تا جست­و­جوی ایمان

تنها فضیلت ما باشد.

به یاد آر:

تاریخ ما بی­قراری بود

نه باوری

نه وطنی...

انعکاس


روی تمام ِ عقربه ها پتو بکش ..
نگاه کن !!!
این نزدیکی‌‌ها فاصله بیداد می‌کند
و تردید که سینه خیز خودش را به انتهای شعر من می‌رساند
ولی من هنوز معتقدم
که یک نگاه سرمست
مرا به ناکجااباد خواهد برد
واژه‌هایِ این شعر
مثلِ سیب‌های زمستانی
باید بیفتند
یکی‌ یکی‌
ردیف به ردیف
بهار که نباشد
هیچ چیز عاشقانه نیست


آغاز پایان

صدای عقربه ساعت که داره به عقب برمیگرده رو به وضوح می‌شنوم، شمارش معکوس شروع شده، و باید به زودی زود ازنیمی از زندگی‌ خودم، خاطراتم و داشته‌هایم جدا شم...
اگر دفعه بعدی هم باشه، به عنوان گردشگر خواهد بود...امشب به آغاز پایان سلام می‌کنم

dimanche 30 octobre 2011

به دوستی‌ تابستانی که برای همیشه رفت

سه هفته از نوشیدن فنجان جدایی گذشته..و همدمی و هم صحبتی‌ با دخترکان دیگر در این مدت، چه در سرزمین شمال شصتی چه اینجا در فرانسه، هرچه بیشتر بهم ثابت میکنه که چه موجودی رو از دست دادم...

تنها زیبایی ظاهری نبود، که هر دوستی‌ عکست رو دید، اقرار داشت که به راستی‌ زیبایی...

او دختری بود با طرز تفکری پخته...دید مصمی به زندگی داشت، اراده محکمش، شخصیت استوارش، سطح اطلاعاتش چه فرهنگی‌، چه ادبی‌، چه

......

اون طور که از خانواده میگفت و تربیت اون، حتا اعتقاداتش، همه و همه همون بودند که می‌خواستم

همون طور که بهش چند بار گفتم، وقتی‌ باهم حرف میزد

حس می‌کنم عمری بوده می‌خواستم این حرف‌ها رو بشنوم. دقیقا چنین فردی رو با چنین خصوصیت‌های اخلاقی‌ برای شریک زندگی‌ متصور شده بودم

پس وقتی‌ گفتم که برمی‌گردم که ببینمت، بر می‌گردم که باهم زندگی مشترک رو شروع کنیم، نه از روی احساس، که فکر می‌کردم این بار از رو عقلانیت تصمیم میگیرم.

کجایی حالا، چه میکنی‌، چرا این کار‌ها رو کردی، چرا از رفتن حرف زدی، چرا خواستی‌ بازی کنی‌، یا شایدم محک‌ام بزنی‌ به قول خودت.. چرا‌ها زیادند.. خیلی‌ زیاد..سوال زیاده

اما فاصله نگذاشت هیچ کدوم از این سؤالات رو بپرسم، از کار‌هات سر در بیارم، اما تویی که هیچ وقت این خطوط رو نخواهی خوند، بدون که دلم از دست دادنت رو گریه میکنه

تو مصداق زن بودی، یک زن کامل، زن زندگی‌





jeudi 27 octobre 2011

منو ببر به دنیامو


از این دوری طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارون تنهایی

منو ببر به اون حالت
همون حرفا، همون ساعت
به اندوهِ غروبی که...
به دلشوره ی خوبی که...
تو چشمام خیره می مونی
به من چیزی بفهمونی





mercredi 26 octobre 2011

آروم ،آروم...............











این چه حسیه؟

حس عجیبیه،

مثل تعلیق مطلق..........



به یاد آقا مرتضی‌


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ...

گاهی نمی شود که نمی شود ...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ...

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...

گاهی گدای گدایی و بخت نیست ...

گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...

گاهی بساط عشق خودش جور می شود ...

گاهی به صد مقدمه ناجور می شود ...



mardi 25 octobre 2011

چرا به ياد نمی‌آورم؟


چرا به ياد نمی‌آورم؟

تو ديگری را دوست می‌داری،

من ترا دوست می‌دارم، و مرا ... ديگری شايد.

همگان از دواير دريا آمده‌ايم.

تقسيم تبسم، تقسيم فانوس و ترانه، تقسيم عشق.

سید علی صالحی



lundi 24 octobre 2011

آمادگی

تنها وقتی‌ تصمیم به تغییر میگیری که نه تنها از شرایط حاضر ناراحت باشی‌، بلکه رنج ببری..

اون لحظه ائی که به خودت بگی‌ نه دیگه اینجوری نمیشه، اون موقع هست که آماده تغییر میشی‌..




انتقام





شاد بودن تنها انتقامی­است که می­توان از زندگی گرفت

ارنستو چه­گوارا

dimanche 23 octobre 2011

The dreams of childhood



When I was a child

I caught a fleeting glimpse

Out of the corner of my eye

I turned to look but it was gone

I cannot put my finger on it now

The child is grown,

The dream is gone.

I have become comfortably numb.....



jeudi 20 octobre 2011

مثلث


فرض کن که هیچکی اسممو کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی یکی نفهمید و اون یکی برد

بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید می خوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت

كم كم واسه ترانه هات

واسه تموم لحظه هات

به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست

پس می کشم پامو ازین مثلث

قلب تو راه قلبمو بلد نیست



mercredi 19 octobre 2011

استرس

وقتی‌ از زور کابوس، ساعت ۴ صبح میری سراغ اینترنت و ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه بامداد مطلب برای وبلاگت می‌نویسی بدون فکرت بد جوری مشغوله

تصمیم‌های بزرگ چه استرسی به آدم که نمیدهند.



سقوط

از تویی که جا مانده ای میان سطر های چرک نویس
تا من / که در خوابم ، پنبه میبینم
این مسافر از زور ِ آبی که حرامش کرده ای 
به جاده میزند ...
حالا چه پشت سر ... چه رو برو
تجاور با زخم زبان  توفیر نمی کند
وقتی در چشم های دیگران
از کافه ها تا ملافه ها رفت و آمد میکنی
ورود از تو خروج از آنها
همینست دیگر
حکایت شهری که تو را به دروازه های خروجش میشناسند
واما من گاهی دوست دارم به خودم بخندم ...
اصلا تمام دنیا هم به من بخندد ... 
تو زیر چشمی نگاه کنی و عصبانی شوی ...
و من آرام زیر گوشت بگویم :
دلقک ها خارج از ساعت کاری هم خنده دارند
سالهاست  گیر کرده ام بین
کودکی که دارد از در و دیوار ِ  رویا هایش بالا میرود
و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی  با عصایش تانگو میرقصد...
کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :
دیوار ِ زندان  بالا رفتن ندارد
و اما آدمها ...
چقدر زمین به شما می آید
جاذبه بهانه ی خوبیست ... اگر آن هم نبود شما دست از سقوط نمی کشیدید


lundi 17 octobre 2011

مرد راه

منتظر تلنگر روزگار نباش مرد...خودت سکان رو به دست بگیر، خودت عوض شو..

خودت دوباره راه بیفت تو جاده‌، هرچند میدونی‌ هوا طوفانیه، مهم اینکه در حرکت باشی‌، مقاومت کنی‌ و از پا نیفتی

نگاه کن پشت سرت رو، نگاه کن خودت ۶ سال پیش که پا گذاشتی از زدگاهت بیرون کجا بودی، حالا کجا هستی‌

حالا راه ادامه داره، فقط دوام بیار و مرد باش



Louange

Si l'on te décerne des louanges,
c'est que tu ne suis pas ta propre vie,
mais celle d'un autre.

Friedrich Nietzsche


کهنه نقاب‌

همه چیز یک بازی ساده است، تو هم اگر بخوای میتونی‌، خیلی‌ راحت میتونی‌ خودت رو وارد بازی آدم‌ها کنی‌، همرنگ بشی‌، هزار و یک رنگ...

چیزی رو به روی خودت نیاری، راحت بیای، راحت هم بری.."دوست داشتن" رو در معنی خاص خودت تعریف نکنی‌،

سعی‌ کنی‌ یک "قلب سنگی‌" برای خودت بسازی، برگردی به ۲۲ سالگی..تنها چیزی که برای عرضه به آدم‌ها داشته باشی‌ یک نگاه سرد و خشک باشه..

بگذاری آدم‌ها مهره باشند و تو فقط یک شطرنج باز قهار، شاید هم جسور...

نمیدونم دو روز که می‌گذره، من می‌خوام تصور کنم که فراموش شده و زندگی‌ ادامه داره، اما اتفاقی‌ که با شخص ثالثی می افته، تو رو به فکر میبرونه که "‌ای بازیگر،گریه نکن، ما هممون مسافریم..صبحا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت می‌زنیم....."





dimanche 16 octobre 2011

......مکث


    • خورشید رویش از پنجره کم نمی شود
      و تو با نـــور غریبی می کنی
      ساعت به شماطه های بیدار شدن نزدیک است
      اما برای تو هنوز شب است ... هنوز می خواهی تاریک باشد ... تا دفتر شعرت را با
      زیر سیگاری اشتباه بگیری
      رنگ عوض کنی ... با رنگ قرص هایت
      شبیه لباس فاحشه های جنوب ِ پاریس ...
      که از ایفل تنها خاطراتی را تعریف میکنند که هرگز نداشته اند
      از شانزالیزه ، قهوه های نخورده را به رویت می آورند
      یاد خودت می افتی ... که از آدم برفی ها عکس می گرفتی
      بی آنکه شمارش معکوس بدهی
      از بس که بی اجازه ی تو میخندند
      دلت ، شب می خواهد ... اینکه تمام اتوبان ها آنقدر خلوت باشد تا رفتگر
      یک بار / آدم حساب شود
      تا چراغ ها به بی اعتباری خود / سرخ شوند
      دلت ، شب می خواهد با قهوه های رنگ پریده ...
      قمیشی را زیاد کنی .... آنقدر که زن ِ همسایه ی پایینی
      که آغوش لختش ، خواب ِ شوهر را نمی پراند با آهنگ تو دم بگیرد :
      " دل ِ هیچکی مث ِ من ، غربتِ اینجا رو نداره "
      دلت شب می خواهد ....
      که قرص های خاک خورده ی مادر را سر ساعت کوک کنی
      ساعت ِ مادر باشی ... در نیمه شب هایی که هیچ خوابی / ارزش پریدن را ندارد
      دلت شب می خواهد ....
      تا خودت را به زور ِ آیینه هم شده نبینی ...
      و ایمان بیاوری به تمام قطار هایی
      که از ایمان ِ ریل / برگشته اند
      انحراف بخواهی
      که گاهی انحرافی ترین مسیر ها به یک آغوش آشنا ختم می شود
      دلت ...... شب ..... می .... خوا .... هد
      انفجار دوم / هومن شریفی


زخم


بر گرده خود زخمی می کشم

که از آن من نیست

زخمی به امانت گذاشتند و

شبی برنگشتند





vendredi 14 octobre 2011

Obscurantisme





کروانسرا

شاید بگی‌، خسته‌ام از اینکه این دل‌ لعنتی شده کروانسرا..که هر کس و نا‌کسی یک صباحی میاد، مینشینه، گوشهٔ ایی کز میکنه و بعد هم می‌گذاره میره...شاید بگی‌ از رفتن آدم‌ها دلگیری...

اما از همه بدتر رفتن این و اون نیست، مشکل این جاست که تمام معیار‌های انسانی‌ که در ذهنت درست کرده بودی، دارند یکی‌ بعد از دیگری فرو میپاشند...

از وفای دنیا هم، این شده حاصل دل‌ ما..



مرد و نامرد

به سلامتی هرچی‌ نامرده که اگر نامردها نبودند،

مرد رو از نامرد نمی‌شد تشخیص داد..!



jeudi 13 octobre 2011

قانون پنجم

به قول نازلی گفتنی "آره برادر، عشق هیچوقت در پسر‌ها از بین نمیره، تنها از دختری به دختری منتقل می‌شه"

..ظاهراً این قانون پنجمه...

بعد از قانون چهارم که میگه " دختر خوشگل رو زمین بند نمیشه"..!!!

اما من میگم اگر قانون چهارمی نبود، قانون پنجمی به وجود نمیومد..






استیو

دارم آروم آروم به این نتیجه می‌رسم که "استیو" از هر نوعی که باشه، استرلیایی، الپی، پاریسی، یا شمال شصتی..دوست‌های بسیار خوبی‌ میتونند باشند...

استیو اول یک دنیا خاطره از دوران خوب دانشگاه در زادگاه عزیز هست، استیو الپی زبون آدم رو خوب متوجه می‌شه، یک نوع تکیه است، یه رفیق معرکه ، اما این استیو شمال شصتی هم در نوع خودش جالبه، چون فعلا داریم بد جور باهم آتیش میسوزونیم..

به قول یه رفیقی آتیش‌ها ..آتیش ..!




mardi 11 octobre 2011

Bro ....

دیدن یک دوست استثنائی بعد از قریب به هفت سال، کسی‌ که تو رو داداش آزاد خطاب میکنه، کسی‌ که تنها یک خویشاوند نبوده و نیست و دنیایی از صفا و محبت هست، از بهترین لحاظت ماه‌های اخیر من بوده..

چه آخر هفته خوبی‌،

مثل همون روز‌های قدیمی‌ که همه راز‌های زندگی‌ هم رو میدونستیم، مثل اون روزها که محرمی نزدیکتر نداشتم....

چقدر دیدنت خوب بود داداش گلم..



هراس

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم، گم شدم.

آنقدر که در من هراس گرفتن دست کسی هست، ترس از گم شدن نیست



jeudi 6 octobre 2011

بازی خود ساخته

طرف ایمیل زده که نمی‌خوام آخرین چیزی که تورو یاد من میندازه، صدای حق بجانب تو باشه..! بگذار حقیقت رو بگم، رفتن من به مالزی، تنها برای محک زدن تو بود، اینکه ببینم من رو واقعا می‌خوای یا نه..خواستم ببینم چقدر صبوری، اما نبودی..!! حالا من میرم !!

بگذار بخندم..کودکم، توئی که فکر می‌کردم بانویی ۳۰ ساله یی، نه دخترکی که هوای بازی در سر دارد.

عجب بازی دادن آدم ها، بالا و پایین کردن احساس آنها شده آزمون و امتحان، کاش حرفی‌ نزده بودی، لااقل میموندی تو قالب همون دخترک مغرور که مونده سر انتخاب..نه اینکه همه جوری بخوای ثابت کنی‌، سه هفته است از تو یک کلام حرف راست نشنیده ام. حالا حقیقت چی‌ هست، چی‌ بود، بماند. اگر دوست داری خودت رو برنده این " بازی خود ساخته " ببینی‌، ایرادی نیست. تو برنده..!


mardi 4 octobre 2011

دروغ


گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد ؛ دیگر بر نمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشقها نیز حقیقتی ناپایدارند .

صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز


وقاحت

ما که دیگه دست‌ها رو به نشانه تسلیم برده بودیم بالا...اما طرف مقابل زنگ زده میگه باید فکرش رو می‌کردم، بعد از اینکه بری، این اتفاق بیفته، خارج که رفتی‌ پی‌ کارت، همه چیز رو فراموش کنی‌، از اول درست فکر می‌کردم....یعنی‌ به خدا وقاحت هم حدی داره ها..

تو خودت گفتی‌ می‌خوای بری، دارم فکر می‌کنم به تصمیم بین "من و تو" و کارم، باید جواب بدم.. اون هم با اون اوصاف، اون هم در ۴ کلمه که می‌خوام برم...بدون کوچکترین توضیحی.. خودت زدی همه چیز رو نبود کردی..حالا میگی‌ از اول میدونستم چنین کاری میکنی‌ ؟ همه این حرف‌ها رو زدم...اما آدم مونده از عمق وقاحت ملت.



vendredi 30 septembre 2011

آنرمال


ساعت ۹:۴۵ شب جمعه، در آستانه آخر هفته، من همچنان در کتابخانه شهر شمال 60 هستم..!! زمان کنکور هم از کار‌ها نکرده بودم..!
برو بچه‌ها بیرون نشست اند، در جوار چند تا بور دختر فرنچ..من هم ظاهراً باید بهشون بپیوندم، اما خدایش تنها چیزی که این روز‌ها حسش رو ندارم این اوناث هستند ..! حالا از هر نوعی !!


mercredi 28 septembre 2011

دل‌ رحمی

این دیگه فکر کنم از من یکی‌ فقط بر بیاد که خودت بخوای جدا بشی‌.
.بعد شروع کنی‌ فکر کردن که مبادا دل‌ طرف مقابل شکسته باشه،
هرچند بدونی که دقیقا به خاطر کارهای اون آدم هم تصمیمت رو گرفتی‌..
اما باز دلت به حال اون بسوزه



mardi 27 septembre 2011

بانو ترون

نوشتن راجع به خدمات علمی‌ خودم به جامعه بشری هم برای خودش، داستانی هست ها...!

به خصوص اینکه سه متری تو، درست روبروی تو موجودی به زیبایی بانو "ترون" نشسته باشه، و هر بار که سرش رو بالا بیاره، نفست در سینه حبس بشه..

امان از خداوندگار زیبای زیبایی دوست..!



lundi 26 septembre 2011

...

پرنده بدون آنکه چیزی بگوید از قفس پرید...




.عشق دو حرفی‌

هميشه خسته از روزاي برفي
عشق پريشون شده ي دو حرفي
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ي دلت هست
شايد دلت خواست و پاهات نيومد
يا شايد هم دلت باهات نيومد
هرچي که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بيا که کنج قلبم جا واسه ي دلت هست
حالا که تقويم من زمستوناش زياده
تو کوچه هاي سردش هميشه برف و باده
بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو
بيا بذار تموم شه روزاي برفي باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلايول غمزده
دلم ميخواد خودت بياي ببيني
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي

vendredi 23 septembre 2011

Paul Eluard


سپیده که سر بزند ، در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز



jeudi 22 septembre 2011

فکر کنم آروم آروم باید برم به سمت نقطه یی شمالی تر...شمال تر از شمال...جهت پیدا کردن منبع سرما..!!



mercredi 21 septembre 2011

"کارما"


راستش رو بخوای، نمیدونستم معنای اعتقاد به "کارما" این هست که کسی‌ رو یک ماه و اندی روبروی خودت بنشونی، بگذاری آنقدر زمان بگذره که از احساسش به تو بگه، و به علاوه از اون تاریخ دقیق دیدار مجدد بخواهی که چشم انتظار نمونی....در حالی‌ برای خودت پروژه‌ها و برنامه‌هایی‌ مستقل در سر داری..

تصمیمش رو داشتی که بری، یا حداقل تو فکرش بودی و من هم که بی‌خبر،

انگار تمام حرفهای من با تو در این دو ماه، باد هوا بودند...به خدا موندم از کار آدم ها



lundi 19 septembre 2011

فول آپشن

از همون اول هم باید حدس میزدم که من یک "آپشن" هستم..یک گزینه..عجب حس عجیبی‌ هست..وقتی‌ یک ماه و اندی رو بروی کسی‌ بشینی‌، از شفافیت و صداقت و اهمیت اون صحبت کنی‌..اما حالا اینطور رفتار‌ها رو ببینی‌ .

وقتی‌ تکرار میکرد که هزار و یک اتفاق ممکن هست که بیفته، و ما بهم نرسیم، و من بچهگانه واقعا بچهگانه، سعی‌ در قبولاندن این داشتم که اگر دو نفر هم رو بخواهند، چیزی نمی‌تواند اونها رو از رسیدن بهم منع کنه، و وقتی‌ تکرار میکرد که نه.! هزار و یک چیز هست، و من باز تکرار می‌کردم عشق و احساس مهم‌ترین هست...

باز میگفت میدونی‌ آزادکوه، ممکنه من یا تو مثلا تو ژاپن کار پیدا کنیم.

نمی‌دانستم که بعد از جدا شدن از هم و فاصله گرفتن از هم..برایم خواهد نوشت، که برای کار به مالزی میرود.آن هم سربسته..من خام هم که تصور دوران کوتاهی‌ را داشتم، وقتی‌ از چند و چون کار پرسیدم جواب شنیدم...

خیلی‌ وقت هست با دوستانی که اونجا درس خوندن در ارتباطم، می‌خوام برم کار یک ساله..! البته "من و تو" هم مهم هستیم و مرخصی از محل کارم، باید فکر کنم، حالا یک کاری می‌کنم.!!"..باز خوب هست از ما یاد شد در این ایمیل.!

عجب..!! عجب از این روزگار..چشم در چشم کسی‌ بیندازی و این همه مدت تصمیمی به این بزرگی‌ را از او پنهان کنی‌..کجاست این حس صداقت گم شده..کجاست ؟

پس "ژاپن"..."مالزی" بود و ما توپی وسط این میدان..عجب..!

خسته ام، از این همه آدم‌های هزار و یک رنگ و پیچیده...



سلام

سلام دفتر خاطرات غرغر‌های گاه و بیگاه من....

در سرزمین مادری که اصلا بهت دسترسی‌ نداشتم..انقدر هم سریع پا سرزمین شمال ۶۰ گذشتم که دیگه فرصتی برای پا ورق نویسی تو این مدت پیدا نکردم...

اما دل‌ پری دارم ...

lundi 8 août 2011

ملول..

من در این شهر غریبه یی بیش نیستم، 
در میان این آدمیان پول پرست، ظاهر بین، دنیا دوست..
من غریبه یی بیش نیستم

jeudi 4 août 2011

شاید که فنا، پایانی شیرین باشد..

lundi 1 août 2011

هـیـچ


مــرا به هـیـچ بدادی و من هـنـوز بر آنم
که از وجود تو موئی به عالمی نفروشم

samedi 30 juillet 2011

سنگ

مرا به من بگذار
به خویشتن بگذار
من و تلاطم دریا
تو و صلابت سنگ
من و شکوه تو
ای پرشکوه خشم آهنگ
من و سکوت و صبور ی؟
من و تحمل دوری ؟
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
خوشا صفای صبوحی
صدای نوشانوش
ز جمله می خواران
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلی برای کبوتر
گلی برای بهاران
گلی برای کسی که مرا
به خود می خواند ز پشت نیزاران

vendredi 29 juillet 2011

نقطه سر خط

دورانی سخت شاید هم غریب هست برای من این روزها
انتظار طولانی‌ شدن این انتظار بی‌ پایان رو نداشتم
اما اون چه آدم رو سر پا نگاه میداره امید هست
امید به فرداهای بهتر

میراث

دستار، موهای پریشان، تاریکی‌، ز.ای.ان، چراغ کم نور، کاغذ دیواری قرمز...
اشباع، بی‌ حس...

آینه

هدف یک جایی گم شده..
یعنی‌ این هراس دست و پا گیر شدن آدم تو یک رابطه قوی و محکم داره کار دست آدم میده..
هی‌ از واقعیت فرار میکنی‌...
تا جایی که میبینی‌ همه آدم‌های دور برت زوج زوج هستند الا تو.
هر چند شاید بتوونی‌ خودت رو تسلا بدی با چند تا استثنا..
اما حقیقت جای دیگری است برادر، به خصوص وقتی‌ جلو آینه میستی و حضور روزفزن موهای سپیدت رو نظاره میکنی‌..

تفریحات ابری

بهترین وقت گذرانی یک ظهر تابستانی ابری..
درست وقتی‌ مقابل چند تا ساعت در هم آب شده، باشی‌..اینه که هرچی‌ میتونی‌ آراجیف ببافی..
یعنی‌ تا میتونی‌ سر کار بذاری برو بچه‌ها رو..
تا جایی که دوستی‌ که اونجا نشسته رو به فکر فرو ببری تا حدی که برای حرف‌های صدمن یه غاز تو پست تو بلاگش بزنه ..
گاهی چه قدر آدم‌ها ساده هستند،
البته همین سادگی‌ هست که اون‌ها رو بسیار دوست داشتنی کرده..

نيمکت

 
نيمکت های دنيا را بد چيده اند.
.. 

mardi 5 juillet 2011

روز سگی‌

روز‌های هست که گاهی‌ براشون توصیفی نیست در زندگی‌..
یک اتفاق انگار کافی‌ نباشه، ناگهان آوری روسرت خراب میشه..
مثل دومینو میمونه..
از یک جا شروع می‌شه و گویی قرار هست همه چیز سر راهش نابود بشه..

samedi 25 juin 2011

عقاب

عقابی راز ماندگاری و طول عمر كلاغ را پرسید
جواب شنید مثل من مردار وپس مانده های گندیده بخور تا طول عمر بیابی.
عقاب گفت ایستاده مردن وطول عمر كوتاه را به مردار خوری ترجیح می دهم

dimanche 19 juin 2011

دروغ

همه چیز دروغه، حتا دروغه این دروغ

mercredi 11 mai 2011

زلال

خیلی‌ وقت بود 

lundi 9 mai 2011

بلاگ


به روز شمار پستهای بلاگ که نگاه می‌کنم میبینم، ماه‌هایی‌  چقدر تند و تند مینوشتم.

mercredi 27 avril 2011



ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشته آن مه رخ خورشید کلاهیم

ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما

jeudi 21 avril 2011

جدایی آسمان و ماریون

دو روز هست که انگار کابوس میبنم، شب‌ها و حتا روز، لحظه یی، ذهنم رو رها نمیکنه..مثل خوره افتاده تو مغزم،
خبر جدائی صمیمی‌‌ترین دوست دوران دانشگاه ام، بهترین رفیق، کسی‌ رو که برادرم میدونستم...از همسرش مثل پتک خورد تو سرم..
بد تر از همه شنیدن خبر از زبان همسرش، و ایمیل پنهانی اون بود که درخواست طلاق رو من دادم
پروسه قانونی در جریان هست....
هوای رفیقت رو داشته باش..
تنهاست و داغون، تو بهترین دوستش بودی و حالا غریب افتاده اینجا..هواش رو داشته باش
مگه می‌شه آخه...
مگه می‌شه اون همه عشق بره باد هوا شه..اون همه فدا کاری..اون همه تلاش برای به هم رسیدن...خود دوستم هم بعد از چند روز برام نوشت که دیدی داداش..بعد از ۱۲ سال عاشقی چه جور سر ما رو بریدند.؟
قراره باهاشون تماس بگییرم، با جفتشون صحبت کنم، اما جراتش رو ندارم، چی‌ بگم آخه..
به خصوص وقتی‌ که با جفتشون دوست هستم..چه جور به قضاوت بشینم این وسط.. چه جور منصرف کنم مریون رو از رفتن، از جدایی..
کاش اونجا کنارش بودم...خدایا چه کنم با این همه دوری راه..

vendredi 15 avril 2011

کمی‌ بهار..


هوا خوب هم که شده باشه
یعنی‌ حداقل اینطوری که به نظر بیاد، هنوز جایی سبز نشده، هنوز از شکوفه‌های بهاری خبری نیست
اینجا اصلا طبیعت بوئی از بهار نبرده
امیدوارم حداقل آدم هاش اینطور نباشند

jeudi 14 avril 2011

بی‌ انتها..مثل...


آبی..آبی.....عین دریا، مثل نگاه تو شعرها...عمیق و بی‌ انتها

گره خوردن با‌هاشون همیشه سخته، سخته به خدا

سپید..... سپیدی

در حسرت یک نگاه ...خیره مانده‌ام به دیوار
در هیاهوی گذار آدمها... می جویم رویش را
در پس رنگ‌های در هم آمیخته این روزها...می‌ پویم سپیدی برف گونش را
روز‌های انتظار...شب‌های بی‌ قرار
(آزاد کوه)

samedi 9 avril 2011

ارزش ...

میگن زندگی‌ قماره، میگن باید برای اهدافت، آینده آات هزینه هم بدی، چه روحی‌، چه مادی..حالا نمیدونم می‌ارزید یا نه..نمیدونم این دو هفته اقامت بیشتر، یک مصاحبه کاری، و راضی‌ نگاه داشتن والدین محترم، می‌‌ارزیید یا نه..اما همش برام باید کم کم هزار تائی آب بخوره..

jeudi 7 avril 2011

گره کور

همه چیز شبیه یک کلاف سر در گم شده، هرچه نخ رو بیشتر میکشی، گره کور تر می‌شه ..

jeudi 31 mars 2011

زندگی سگی.

هر چند این خطوط را جای دیگری نیز نوشته بودم، اما با خواندن اخبار این روز‌ها خواستم اینجا تکرارشان کنم...روز‌هایی‌ که آدمیّت را در گور کرده اند و بد تر از همه بی‌تفاوتی مردمانی که شرافت برایشان کمتر معنایی دارد

.

دهانم بوی خون می دهد...تف می کنم؛خونابه ! بو می کشم. نه این بوی خون دهان من نیست.

فضا را بوی سگ گرفته. بوی لاشه ی سگ. بوی این زندگی سگی...بوی این روزهای سگی

..

mercredi 30 mars 2011

خاکستری


کاش رنگی‌ جز خاکستری وجود داشت برای ترسیم این روز‌های غربت..دوری...جدائی و فاصله...


vendredi 25 mars 2011

تکرار هست آیا ؟

عجب، گویی تاریخ تکرار میشود...دقیق چنین روز‌هایی‌ رو دیده بودم در سرزمین مادری...با دوستی‌ که از فرط صمیمیت از برادر نیز به من نزدیکتر بود..

جدائی یک ساله او با ماریون و شیطنت‌های پسرانه ما و دوست عزیز همنام آسمان من، ملاقات‌های عجییبی که در نهایت به شمارش تعداد شکار‌ها مینجامید..اما پسرک داستان همیشه همیشه حد و حدودی را رعایت می‌‌کرد..بعد از گذشت یک سال زمزمه‌ها شروع شد که احساس من با ماریون چیزی دیگری بود، او از جنسی دیگری است...دختری همتای او نیست..

دخترکان این روز و آن روز حتا احساس سطحی هم به من نمیدهند، چه برسد به قیاس

ماریون کجاست که دلم به خاطرش میتپد...

پسرک به سوی ماریون دست دراز کرد، ۶ ماه به طول انجامید که ماریون را متقاعد و حتا او را از کوچ به انگلیس منصرف سازد...عجبا که چند ماه بعد پسرک و ماریون سر سفره عقد بودند، و این عشق به تشکیل خانواده کوچکی انجامید که اکنون پس از ۶ سال با صلح، عشق و صفا در سرزمین شمالی قاره سبز به زندگی خود ادامه میدهد...

امروز عجیب شبیه به آن روز‌ها هستند..حتا دیالوگ ها.. و حرفهای پسرکان داستان



jeudi 24 mars 2011

.....

لبخندش به زیبایی یک دنیا است......چقدر شیرین، چقدر دلچسب..




mercredi 23 mars 2011

ینگه دنیا


آسمان خراش‌ها سر به فلک کشیده اند، شب که میشود، همه جا جشن نور است، بیلبورد‌های عظیم تبلیغاتی، کافیست از مرکز شهر کمی‌ دور شوی یا کمی‌ در ارتفاع بایستی تا رقص نورافکن‌ها بر فراز ساختمان‌های بلند شهر را هم ببینی‌...

گویی آنچه به نظاره نشسته یی قسمتی‌ از فیلم مرد خفاشی یا مرد عنکبوتی است. گویی اینجا دکوری هالیوودی است، شاید خود خود فیلم است،

مووی به قول مردمان اینجا،

شاید هم از میان پرده نمایش عبور میکنی‌ و خود نمیدانی..

هرچه هست، همه‌چیز سحر آمیز و عظیم به نظر می‌رسد، به خصوص با اتومبیل‌هایی‌ که به تانک شباهت بیشتری دارند تا به خودرو سواری، همه چیز عظیم و بزرگ است، حتا سایز آدم ها، یا چاقند یا خیلی‌ بلند...

همه چیززرق و برق عجیبی‌ دارد، گویی رویا است...شاید هم سرزمین عجایب.!!

اما کافی‌ است، لحظاتی که قصد خروج از قطار زیرزمینی بین شهری را داری..

درست به چهره مردمانی که در پی‌ سکه یی هرچند کم ارزش، درب‌ها را برایت باز و بسته میکنند، خوب نگاه کنی‌، با دقت..

البته شاید هم لازم نباشد اینقدر به بطن قضیه بروی، رادیکالی نگاه کنی‌...

همین مردمان عادی را نگاه کن، همانانی که همواره سگرمه در هم دارند، شاید هم غمگینند، چهره‌ها در هم است، گویی هرکس در حباب شخصی‌ خود فرو رفته

اینجا زندگی‌ ماشینی تر، بی‌ رحمتر و بی‌ گذشت تر است...

اینجا ینگه دنیا است..