mercredi 28 décembre 2011
کابوس
mercredi 7 décembre 2011
جستجوگران طلا
lundi 5 décembre 2011
دشنه بر لب تشنه
mardi 22 novembre 2011
زیباترین سوگند
lundi 21 novembre 2011
ناز نازان..
۱۷،۱۸
ساله که بودیم، بد جوری دلبری میکرد و کمتر پسری بود که زیبایی اون رو در اولین نگاه تحسین نکنه..
همیشه بهش میگفتن شبیه آلمانیها هست..جالب اینکه تو مهاجرت فوج فوج جوونها از خانه پدری چند سالی هست که راهی آلمان شده..
انگار واقعا به اونجا تعلق داشته..!
به لطف سایت صورت کتابی دوباره این دوست دوران تینیجری رو پیدا کردم..
اما چیزی مهلک و تکان دهنده رو همین دیشب در مورد اون شنیدم..دوست مشترکی به من خبر داد که فلانی سعی در معالجه بیماریش داره..صرع !!
بیماری که همیشه و از کودکی باهاش دست بگریبان بوده..تعجب کردم، چون تصور نمیکردم پشت این چهره خندان و پر روحیه..دخترکی خسته از بیماری پنهان هست...
امیدوارم و مطمئن هستم که میشه... باید بشه..چون لبخند همیشه زیبات لیاقتش رو داره..
vendredi 18 novembre 2011
سفر سفر سفر
jeudi 17 novembre 2011
mercredi 16 novembre 2011
vendredi 11 novembre 2011
فصل تو
jeudi 10 novembre 2011
mercredi 9 novembre 2011
. و دست هایت بوی نور می دهند
mardi 8 novembre 2011
دلنوشته
انعکاس
روی تمام ِ عقربه ها پتو بکش ..
نگاه کن !!!
این نزدیکیها فاصله بیداد میکند
و تردید که سینه خیز خودش را به انتهای شعر من میرساند
ولی من هنوز معتقدم
که یک نگاه سرمست
مرا به ناکجااباد خواهد برد
واژههایِ این شعر
مثلِ سیبهای زمستانی
باید بیفتند
یکی یکی
ردیف به ردیف
بهار که نباشد
هیچ چیز عاشقانه نیست
آغاز پایان
dimanche 30 octobre 2011
به دوستی تابستانی که برای همیشه رفت
سه هفته از نوشیدن فنجان جدایی گذشته..و همدمی و هم صحبتی با دخترکان دیگر در این مدت، چه در سرزمین شمال شصتی چه اینجا در فرانسه، هرچه بیشتر بهم ثابت میکنه که چه موجودی رو از دست دادم...
تنها زیبایی ظاهری نبود، که هر دوستی عکست رو دید، اقرار داشت که به راستی زیبایی...
او دختری بود با طرز تفکری پخته...دید مصمی به زندگی داشت، اراده محکمش، شخصیت استوارش، سطح اطلاعاتش چه فرهنگی، چه ادبی، چه
......
اون طور که از خانواده میگفت و تربیت اون، حتا اعتقاداتش، همه و همه همون بودند که میخواستم
همون طور که بهش چند بار گفتم، وقتی باهم حرف میزد
حس میکنم عمری بوده میخواستم این حرفها رو بشنوم. دقیقا چنین فردی رو با چنین خصوصیتهای اخلاقی برای شریک زندگی متصور شده بودم
پس وقتی گفتم که برمیگردم که ببینمت، بر میگردم که باهم زندگی مشترک رو شروع کنیم، نه از روی احساس، که فکر میکردم این بار از رو عقلانیت تصمیم میگیرم.
کجایی حالا، چه میکنی، چرا این کارها رو کردی، چرا از رفتن حرف زدی، چرا خواستی بازی کنی، یا شایدم محکام بزنی به قول خودت.. چراها زیادند.. خیلی زیاد..سوال زیاده
اما فاصله نگذاشت هیچ کدوم از این سؤالات رو بپرسم، از کارهات سر در بیارم، اما تویی که هیچ وقت این خطوط رو نخواهی خوند، بدون که دلم از دست دادنت رو گریه میکنه
تو مصداق زن بودی، یک زن کامل، زن زندگی
jeudi 27 octobre 2011
منو ببر به دنیامو
از این دوری طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارون تنهایی
منو ببر به اون حالت
همون حرفا، همون ساعت
به اندوهِ غروبی که...
به دلشوره ی خوبی که...
تو چشمام خیره می مونی
به من چیزی بفهمونی
mercredi 26 octobre 2011
به یاد آقا مرتضی
گاهی نمی شود که نمی شود ...
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ...
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...
گاهی گدای گدایی و بخت نیست ...
گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...
گاهی بساط عشق خودش جور می شود ...
گاهی به صد مقدمه ناجور می شود ...
mardi 25 octobre 2011
چرا به ياد نمیآورم؟
چرا به ياد نمیآورم؟
تو ديگری را دوست میداری،
من ترا دوست میدارم، و مرا ... ديگری شايد.
همگان از دواير دريا آمدهايم.
تقسيم تبسم، تقسيم فانوس و ترانه، تقسيم عشق.
lundi 24 octobre 2011
dimanche 23 octobre 2011
The dreams of childhood
jeudi 20 octobre 2011
مثلث
فرض کن تو این بازی یکی نفهمید و اون یکی برد
بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت
شاید می خوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت
كم كم واسه ترانه هات
واسه تموم لحظه هات
به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست
پس می کشم پامو ازین مثلث
قلب تو راه قلبمو بلد نیست
mercredi 19 octobre 2011
استرس
وقتی از زور کابوس، ساعت ۴ صبح میری سراغ اینترنت و ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه بامداد مطلب برای وبلاگت مینویسی بدون فکرت بد جوری مشغوله
تصمیمهای بزرگ چه استرسی به آدم که نمیدهند.
سقوط
lundi 17 octobre 2011
مرد راه
منتظر تلنگر روزگار نباش مرد...خودت سکان رو به دست بگیر، خودت عوض شو..
خودت دوباره راه بیفت تو جاده، هرچند میدونی هوا طوفانیه، مهم اینکه در حرکت باشی، مقاومت کنی و از پا نیفتی
نگاه کن پشت سرت رو، نگاه کن خودت ۶ سال پیش که پا گذاشتی از زدگاهت بیرون کجا بودی، حالا کجا هستی
حالا راه ادامه داره، فقط دوام بیار و مرد باش
Louange
کهنه نقاب
همه چیز یک بازی ساده است، تو هم اگر بخوای میتونی، خیلی راحت میتونی خودت رو وارد بازی آدمها کنی، همرنگ بشی، هزار و یک رنگ...
چیزی رو به روی خودت نیاری، راحت بیای، راحت هم بری.."دوست داشتن" رو در معنی خاص خودت تعریف نکنی،
سعی کنی یک "قلب سنگی" برای خودت بسازی، برگردی به ۲۲ سالگی..تنها چیزی که برای عرضه به آدمها داشته باشی یک نگاه سرد و خشک باشه..
بگذاری آدمها مهره باشند و تو فقط یک شطرنج باز قهار، شاید هم جسور...
نمیدونم دو روز که میگذره، من میخوام تصور کنم که فراموش شده و زندگی ادامه داره، اما اتفاقی که با شخص ثالثی می افته، تو رو به فکر میبرونه که "ای بازیگر،گریه نکن، ما هممون مسافریم..صبحا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت میزنیم....."
dimanche 16 octobre 2011
......مکث
خورشید رویش از پنجره کم نمی شود
و تو با نـــور غریبی می کنی
ساعت به شماطه های بیدار شدن نزدیک است
اما برای تو هنوز شب است ... هنوز می خواهی تاریک باشد ... تا دفتر شعرت را با
زیر سیگاری اشتباه بگیری
رنگ عوض کنی ... با رنگ قرص هایت
شبیه لباس فاحشه های جنوب ِ پاریس ...
که از ایفل تنها خاطراتی را تعریف میکنند که هرگز نداشته اند
از شانزالیزه ، قهوه های نخورده را به رویت می آورند
یاد خودت می افتی ... که از آدم برفی ها عکس می گرفتی
بی آنکه شمارش معکوس بدهی
از بس که بی اجازه ی تو میخندند
دلت ، شب می خواهد ... اینکه تمام اتوبان ها آنقدر خلوت باشد تا رفتگر
یک بار / آدم حساب شود
تا چراغ ها به بی اعتباری خود / سرخ شوند
دلت ، شب می خواهد با قهوه های رنگ پریده ...
قمیشی را زیاد کنی .... آنقدر که زن ِ همسایه ی پایینی
که آغوش لختش ، خواب ِ شوهر را نمی پراند با آهنگ تو دم بگیرد :
" دل ِ هیچکی مث ِ من ، غربتِ اینجا رو نداره "
دلت شب می خواهد ....
که قرص های خاک خورده ی مادر را سر ساعت کوک کنی
ساعت ِ مادر باشی ... در نیمه شب هایی که هیچ خوابی / ارزش پریدن را ندارد
دلت شب می خواهد ....
تا خودت را به زور ِ آیینه هم شده نبینی ...
و ایمان بیاوری به تمام قطار هایی
که از ایمان ِ ریل / برگشته اند
انحراف بخواهی
که گاهی انحرافی ترین مسیر ها به یک آغوش آشنا ختم می شود
دلت ...... شب ..... می .... خوا .... هد
انفجار دوم / هومن شریفی
vendredi 14 octobre 2011
کروانسرا
شاید بگی، خستهام از اینکه این دل لعنتی شده کروانسرا..که هر کس و ناکسی یک صباحی میاد، مینشینه، گوشهٔ ایی کز میکنه و بعد هم میگذاره میره...شاید بگی از رفتن آدمها دلگیری...
اما از همه بدتر رفتن این و اون نیست، مشکل این جاست که تمام معیارهای انسانی که در ذهنت درست کرده بودی، دارند یکی بعد از دیگری فرو میپاشند...
از وفای دنیا هم، این شده حاصل دل ما..
jeudi 13 octobre 2011
قانون پنجم
به قول نازلی گفتنی "آره برادر، عشق هیچوقت در پسرها از بین نمیره، تنها از دختری به دختری منتقل میشه"
..ظاهراً این قانون پنجمه...
بعد از قانون چهارم که میگه " دختر خوشگل رو زمین بند نمیشه"..!!!
اما من میگم اگر قانون چهارمی نبود، قانون پنجمی به وجود نمیومد..
استیو
دارم آروم آروم به این نتیجه میرسم که "استیو" از هر نوعی که باشه، استرلیایی، الپی، پاریسی، یا شمال شصتی..دوستهای بسیار خوبی میتونند باشند...
استیو اول یک دنیا خاطره از دوران خوب دانشگاه در زادگاه عزیز هست، استیو الپی زبون آدم رو خوب متوجه میشه، یک نوع تکیه است، یه رفیق معرکه ، اما این استیو شمال شصتی هم در نوع خودش جالبه، چون فعلا داریم بد جور باهم آتیش میسوزونیم..
به قول یه رفیقی آتیشها ..آتیش ..!
mardi 11 octobre 2011
Bro ....
دیدن یک دوست استثنائی بعد از قریب به هفت سال، کسی که تو رو داداش آزاد خطاب میکنه، کسی که تنها یک خویشاوند نبوده و نیست و دنیایی از صفا و محبت هست، از بهترین لحاظت ماههای اخیر من بوده..
چه آخر هفته خوبی،
مثل همون روزهای قدیمی که همه رازهای زندگی هم رو میدونستیم، مثل اون روزها که محرمی نزدیکتر نداشتم....
چقدر دیدنت خوب بود داداش گلم..
هراس
jeudi 6 octobre 2011
بازی خود ساخته
طرف ایمیل زده که نمیخوام آخرین چیزی که تورو یاد من میندازه، صدای حق بجانب تو باشه..! بگذار حقیقت رو بگم، رفتن من به مالزی، تنها برای محک زدن تو بود، اینکه ببینم من رو واقعا میخوای یا نه..خواستم ببینم چقدر صبوری، اما نبودی..!! حالا من میرم !!
بگذار بخندم..کودکم، توئی که فکر میکردم بانویی ۳۰ ساله یی، نه دخترکی که هوای بازی در سر دارد.
عجب بازی دادن آدم ها، بالا و پایین کردن احساس آنها شده آزمون و امتحان، کاش حرفی نزده بودی، لااقل میموندی تو قالب همون دخترک مغرور که مونده سر انتخاب..نه اینکه همه جوری بخوای ثابت کنی، سه هفته است از تو یک کلام حرف راست نشنیده ام. حالا حقیقت چی هست، چی بود، بماند. اگر دوست داری خودت رو برنده این " بازی خود ساخته " ببینی، ایرادی نیست. تو برنده..!
mardi 4 octobre 2011
دروغ
صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز
وقاحت
ما که دیگه دستها رو به نشانه تسلیم برده بودیم بالا...اما طرف مقابل زنگ زده میگه باید فکرش رو میکردم، بعد از اینکه بری، این اتفاق بیفته، خارج که رفتی پی کارت، همه چیز رو فراموش کنی، از اول درست فکر میکردم....یعنی به خدا وقاحت هم حدی داره ها..
تو خودت گفتی میخوای بری، دارم فکر میکنم به تصمیم بین "من و تو" و کارم، باید جواب بدم.. اون هم با اون اوصاف، اون هم در ۴ کلمه که میخوام برم...بدون کوچکترین توضیحی.. خودت زدی همه چیز رو نبود کردی..حالا میگی از اول میدونستم چنین کاری میکنی ؟ همه این حرفها رو زدم...اما آدم مونده از عمق وقاحت ملت.
vendredi 30 septembre 2011
آنرمال
mercredi 28 septembre 2011
دل رحمی
mardi 27 septembre 2011
بانو ترون
نوشتن راجع به خدمات علمی خودم به جامعه بشری هم برای خودش، داستانی هست ها...!
به خصوص اینکه سه متری تو، درست روبروی تو موجودی به زیبایی بانو "ترون" نشسته باشه، و هر بار که سرش رو بالا بیاره، نفست در سینه حبس بشه..
امان از خداوندگار زیبای زیبایی دوست..!
lundi 26 septembre 2011
.عشق دو حرفی
عشق پريشون شده ي دو حرفي
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ي دلت هست
شايد دلت خواست و پاهات نيومد
يا شايد هم دلت باهات نيومد
هرچي که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بيا که کنج قلبم جا واسه ي دلت هست
حالا که تقويم من زمستوناش زياده
تو کوچه هاي سردش هميشه برف و باده
بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو
بيا بذار تموم شه روزاي برفي باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلايول غمزده
دلم ميخواد خودت بياي ببيني
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي
vendredi 23 septembre 2011
Paul Eluard
سپیده که سر بزند ، در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز
jeudi 22 septembre 2011
mercredi 21 septembre 2011
"کارما"
تصمیمش رو داشتی که بری، یا حداقل تو فکرش بودی و من هم که بیخبر،
انگار تمام حرفهای من با تو در این دو ماه، باد هوا بودند...به خدا موندم از کار آدم ها
lundi 19 septembre 2011
فول آپشن
از همون اول هم باید حدس میزدم که من یک "آپشن" هستم..یک گزینه..عجب حس عجیبی هست..وقتی یک ماه و اندی رو بروی کسی بشینی، از شفافیت و صداقت و اهمیت اون صحبت کنی..اما حالا اینطور رفتارها رو ببینی .
وقتی تکرار میکرد که هزار و یک اتفاق ممکن هست که بیفته، و ما بهم نرسیم، و من بچهگانه واقعا بچهگانه، سعی در قبولاندن این داشتم که اگر دو نفر هم رو بخواهند، چیزی نمیتواند اونها رو از رسیدن بهم منع کنه، و وقتی تکرار میکرد که نه.! هزار و یک چیز هست، و من باز تکرار میکردم عشق و احساس مهمترین هست...
باز میگفت میدونی آزادکوه، ممکنه من یا تو مثلا تو ژاپن کار پیدا کنیم.
نمیدانستم که بعد از جدا شدن از هم و فاصله گرفتن از هم..برایم خواهد نوشت، که برای کار به مالزی میرود.آن هم سربسته..من خام هم که تصور دوران کوتاهی را داشتم، وقتی از چند و چون کار پرسیدم جواب شنیدم...
خیلی وقت هست با دوستانی که اونجا درس خوندن در ارتباطم، میخوام برم کار یک ساله..! البته "من و تو" هم مهم هستیم و مرخصی از محل کارم، باید فکر کنم، حالا یک کاری میکنم.!!"..باز خوب هست از ما یاد شد در این ایمیل.!
عجب..!! عجب از این روزگار..چشم در چشم کسی بیندازی و این همه مدت تصمیمی به این بزرگی را از او پنهان کنی..کجاست این حس صداقت گم شده..کجاست ؟
پس "ژاپن"..."مالزی" بود و ما توپی وسط این میدان..عجب..!
خسته ام، از این همه آدمهای هزار و یک رنگ و پیچیده...
سلام
سلام دفتر خاطرات غرغرهای گاه و بیگاه من....
در سرزمین مادری که اصلا بهت دسترسی نداشتم..انقدر هم سریع پا سرزمین شمال ۶۰ گذشتم که دیگه فرصتی برای پا ورق نویسی تو این مدت پیدا نکردم...
اما دل پری دارم ...
lundi 8 août 2011
ملول..
jeudi 4 août 2011
lundi 1 août 2011
samedi 30 juillet 2011
سنگ
vendredi 29 juillet 2011
نقطه سر خط
آینه
تفریحات ابری
mardi 5 juillet 2011
روز سگی
samedi 25 juin 2011
عقاب
dimanche 19 juin 2011
mercredi 11 mai 2011
lundi 9 mai 2011
mercredi 27 avril 2011
jeudi 21 avril 2011
جدایی آسمان و ماریون
vendredi 15 avril 2011
کمی بهار..
jeudi 14 avril 2011
بی انتها..مثل...
سپید..... سپیدی
samedi 9 avril 2011
ارزش ...
jeudi 7 avril 2011
jeudi 31 mars 2011
زندگی سگی.
هر چند این خطوط را جای دیگری نیز نوشته بودم، اما با خواندن اخبار این روزها خواستم اینجا تکرارشان کنم...روزهایی که آدمیّت را در گور کرده اند و بد تر از همه بیتفاوتی مردمانی که شرافت برایشان کمتر معنایی دارد
.
دهانم بوی خون می دهد...تف می کنم؛خونابه ! بو می کشم. نه این بوی خون دهان من نیست.
فضا را بوی سگ گرفته. بوی لاشه ی سگ. بوی این زندگی سگی...بوی این روزهای سگی
..
mercredi 30 mars 2011
vendredi 25 mars 2011
تکرار هست آیا ؟
عجب، گویی تاریخ تکرار میشود...دقیق چنین روزهایی رو دیده بودم در سرزمین مادری...با دوستی که از فرط صمیمیت از برادر نیز به من نزدیکتر بود..
جدائی یک ساله او با ماریون و شیطنتهای پسرانه ما و دوست عزیز همنام آسمان من، ملاقاتهای عجییبی که در نهایت به شمارش تعداد شکارها مینجامید..اما پسرک داستان همیشه همیشه حد و حدودی را رعایت میکرد..بعد از گذشت یک سال زمزمهها شروع شد که احساس من با ماریون چیزی دیگری بود، او از جنسی دیگری است...دختری همتای او نیست..
دخترکان این روز و آن روز حتا احساس سطحی هم به من نمیدهند، چه برسد به قیاس
ماریون کجاست که دلم به خاطرش میتپد...
پسرک به سوی ماریون دست دراز کرد، ۶ ماه به طول انجامید که ماریون را متقاعد و حتا او را از کوچ به انگلیس منصرف سازد...عجبا که چند ماه بعد پسرک و ماریون سر سفره عقد بودند، و این عشق به تشکیل خانواده کوچکی انجامید که اکنون پس از ۶ سال با صلح، عشق و صفا در سرزمین شمالی قاره سبز به زندگی خود ادامه میدهد...
امروز عجیب شبیه به آن روزها هستند..حتا دیالوگ ها.. و حرفهای پسرکان داستان
jeudi 24 mars 2011
mercredi 23 mars 2011
ینگه دنیا

آسمان خراشها سر به فلک کشیده اند، شب که میشود، همه جا جشن نور است، بیلبوردهای عظیم تبلیغاتی، کافیست از مرکز شهر کمی دور شوی یا کمی در ارتفاع بایستی تا رقص نورافکنها بر فراز ساختمانهای بلند شهر را هم ببینی...
گویی آنچه به نظاره نشسته یی قسمتی از فیلم مرد خفاشی یا مرد عنکبوتی است. گویی اینجا دکوری هالیوودی است، شاید خود خود فیلم است،
مووی به قول مردمان اینجا،
شاید هم از میان پرده نمایش عبور میکنی و خود نمیدانی..
هرچه هست، همهچیز سحر آمیز و عظیم به نظر میرسد، به خصوص با اتومبیلهایی که به تانک شباهت بیشتری دارند تا به خودرو سواری، همه چیز عظیم و بزرگ است، حتا سایز آدم ها، یا چاقند یا خیلی بلند...
همه چیززرق و برق عجیبی دارد، گویی رویا است...شاید هم سرزمین عجایب.!!
اما کافی است، لحظاتی که قصد خروج از قطار زیرزمینی بین شهری را داری..
درست به چهره مردمانی که در پی سکه یی هرچند کم ارزش، دربها را برایت باز و بسته میکنند، خوب نگاه کنی، با دقت..
البته شاید هم لازم نباشد اینقدر به بطن قضیه بروی، رادیکالی نگاه کنی...
همین مردمان عادی را نگاه کن، همانانی که همواره سگرمه در هم دارند، شاید هم غمگینند، چهرهها در هم است، گویی هرکس در حباب شخصی خود فرو رفته
اینجا زندگی ماشینی تر، بی رحمتر و بی گذشت تر است...
اینجا ینگه دنیا است..










