vendredi 30 septembre 2011
آنرمال
mercredi 28 septembre 2011
دل رحمی
mardi 27 septembre 2011
بانو ترون
نوشتن راجع به خدمات علمی خودم به جامعه بشری هم برای خودش، داستانی هست ها...!
به خصوص اینکه سه متری تو، درست روبروی تو موجودی به زیبایی بانو "ترون" نشسته باشه، و هر بار که سرش رو بالا بیاره، نفست در سینه حبس بشه..
امان از خداوندگار زیبای زیبایی دوست..!
lundi 26 septembre 2011
.عشق دو حرفی
عشق پريشون شده ي دو حرفي
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ي دلت هست
شايد دلت خواست و پاهات نيومد
يا شايد هم دلت باهات نيومد
هرچي که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بيا که کنج قلبم جا واسه ي دلت هست
حالا که تقويم من زمستوناش زياده
تو کوچه هاي سردش هميشه برف و باده
بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو
بيا بذار تموم شه روزاي برفي باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلايول غمزده
دلم ميخواد خودت بياي ببيني
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي
vendredi 23 septembre 2011
Paul Eluard
سپیده که سر بزند ، در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز
jeudi 22 septembre 2011
mercredi 21 septembre 2011
"کارما"
تصمیمش رو داشتی که بری، یا حداقل تو فکرش بودی و من هم که بیخبر،
انگار تمام حرفهای من با تو در این دو ماه، باد هوا بودند...به خدا موندم از کار آدم ها
lundi 19 septembre 2011
فول آپشن
از همون اول هم باید حدس میزدم که من یک "آپشن" هستم..یک گزینه..عجب حس عجیبی هست..وقتی یک ماه و اندی رو بروی کسی بشینی، از شفافیت و صداقت و اهمیت اون صحبت کنی..اما حالا اینطور رفتارها رو ببینی .
وقتی تکرار میکرد که هزار و یک اتفاق ممکن هست که بیفته، و ما بهم نرسیم، و من بچهگانه واقعا بچهگانه، سعی در قبولاندن این داشتم که اگر دو نفر هم رو بخواهند، چیزی نمیتواند اونها رو از رسیدن بهم منع کنه، و وقتی تکرار میکرد که نه.! هزار و یک چیز هست، و من باز تکرار میکردم عشق و احساس مهمترین هست...
باز میگفت میدونی آزادکوه، ممکنه من یا تو مثلا تو ژاپن کار پیدا کنیم.
نمیدانستم که بعد از جدا شدن از هم و فاصله گرفتن از هم..برایم خواهد نوشت، که برای کار به مالزی میرود.آن هم سربسته..من خام هم که تصور دوران کوتاهی را داشتم، وقتی از چند و چون کار پرسیدم جواب شنیدم...
خیلی وقت هست با دوستانی که اونجا درس خوندن در ارتباطم، میخوام برم کار یک ساله..! البته "من و تو" هم مهم هستیم و مرخصی از محل کارم، باید فکر کنم، حالا یک کاری میکنم.!!"..باز خوب هست از ما یاد شد در این ایمیل.!
عجب..!! عجب از این روزگار..چشم در چشم کسی بیندازی و این همه مدت تصمیمی به این بزرگی را از او پنهان کنی..کجاست این حس صداقت گم شده..کجاست ؟
پس "ژاپن"..."مالزی" بود و ما توپی وسط این میدان..عجب..!
خسته ام، از این همه آدمهای هزار و یک رنگ و پیچیده...
سلام
سلام دفتر خاطرات غرغرهای گاه و بیگاه من....
در سرزمین مادری که اصلا بهت دسترسی نداشتم..انقدر هم سریع پا سرزمین شمال ۶۰ گذشتم که دیگه فرصتی برای پا ورق نویسی تو این مدت پیدا نکردم...
اما دل پری دارم ...