اول صبح که پا میشی میبینی اضافه شدی به یک تالار گفتگو مملو از هم دانشگاهیهای سابق
حسی سرشار از نوستالژی و روزهای خوب اول جوانی میاد سراغت
به خصوص دیدن چهره دوستانی که حالا بعضا یک یا دو بچه بغل دارند
اما نمیدونم چرا ناگهان این همه حسهای خوب قاطی میشه
با یاد آوری بعضی خاطرات که کلا در هم بر هم هستند
یاد برخی حسها میوفتی، آدمهای که خواستی و نشد که باشند
برخی دیگه که خواستی، بودند، خواستند باشند، اما تو نخواستی
بعد یک حس شرمساری عمیق تو رو در بر میگیره
اون جاهایی که فکر میکنی دل هایی رو شکستی
تو دلت دعا دعا میکنی، اگه میشد صدای دلت رو بشنوند
ببخشنت
که بگذارند رو حساب جوونی، خامی و ندونم کاری