jeudi 20 août 2015

می‌ روم

به هر دری در می‌زنه

با هر خونه‌ای سر می‌‌زنه

lundi 17 août 2015

رز ماری


اول صبح که پا میشی‌ میبینی‌ اضافه شدی به یک تالار گفتگو مملو از هم دانشگاهی‌های سابق
حسی سرشار از نوستالژی و روز‌های خوب اول جوانی میاد سراغت
به خصوص دیدن چهره دوستانی که حالا بعضا یک یا دو بچه بغل دارند

اما نمیدونم چرا ناگهان این همه حس‌های خوب قاطی می‌شه
با یاد آوری بعضی‌ خاطرات که کلا در هم بر هم هستند
یاد برخی‌ حس‌ها میوفتی، آدم‌های که خواستی‌ و نشد که باشند
برخی‌ دیگه که خواستی‌، بودند، خواستند باشند، اما تو نخواستی

بعد یک حس شرمساری عمیق تو رو در بر میگیره
اون جاهایی‌ که فکر میکنی‌ دل هایی‌ رو شکستی‌
تو دلت دعا‌ دعا‌ میکنی‌، اگه میشد صدای دلت رو بشنوند
ببخشنت
که بگذارند رو حساب جوونی‌، خامی و ندونم کاری


jeudi 13 août 2015

Hunger...

 Never do anything out hunger. Even eating...