jeudi 19 juillet 2012

سورپرایز

نمیدونم این دفعه هم چه شد، تصمیم ناگهانی بود، مثل زمستان ۸۸ که بعد از آنفولانزا گرفتن،
 بطور ناگهانی تصمیم به رفتن گرفتم.
اصلا بنا بر این نبود، اما شد، ناگهانی و سریع


mercredi 18 juillet 2012

سفر

دلم برای "کوه واقعی" تنگ می‌شه،
هرچند فقط ۲ هفته میرم سفر،
اون هم به زادگاه



mercredi 11 juillet 2012

Une histoire d'homme...


Leave no man behind


بلوغ

به لطف دوستانی که وبلاگ‌ام رو میخوانند، و خدا خودش می‌دونه که چقدر ازشون تاثیر می‌پذیرم، تونستم برای برای معدود دفعاتی از زندگی‌ نه بگم
.
دو شب هست نه میگم، و راحت هستم، خدایی دوشنبه، سه شنبه اول هفته بیرون رفتن هم از همه کسی‌ بر نمیاد..
نتیجه این شده که رفیقمون خودش تنهایی با دوستانش میره و پاسی از نصفه شب برمی‌گرده،
سه روزه فقط وقتی‌ بیدار میشم در خواب میبینمش.
امیدوارم انقدر بزرگ شده که بدونه اینطور زندگی‌ کردن شایستهٔ ۳۰ سالگی نیست


 

jeudi 5 juillet 2012

حرف حساب


این چند روزه، دیگه آروم آروم نفسم داره بریده می‌شه، رفیق تازه از راه رسیدمون که ظاهراً از قید و بند یکسال زندگی‌ در زادگاه رهایی پیدا کرده، لحظه ایی آروم و قرار نداره،
نمیدونم چه جور این واقعیت رو به اون بقبولانم که نه من دیگه توان شب زنده داری رو دارم، نه زندگی‌ حرفه ایی این اجازه رو میده، واینکه کلا ترجیحم تماشای یک فیلم، ویزیت یک موزه، دیدن یک کنسرت و رفتن به دامن طبیعت هست تا برنامه‌های الکلیزه و پر جنب و جوش
نمیگم خودم اهلش نیستم، اما ماکسیمم یک بار در هفته، نه هر روز، نه هر شب.
یکی‌ دوباری سعی‌ کردم از این نوع برنامه‌ها قسر در برم، اما جواب این هست که پس چرا اصرار داشتی بیام اونجا اگه پایه نیستی‌..!!!


mardi 3 juillet 2012

غفلت

شاید اسلام دین خشونت، مرگ، کهنگی و پوسیدگی به نظر بیاد، اما سخن برخی‌ از بزرگانش عجیب به دل‌ مینشینند، روح آدم رو قلقلک میدند... ..
امروز کلی‌ از خودم خجالت کشیدم..احساس بدی دارم