jeudi 31 mars 2011

زندگی سگی.

هر چند این خطوط را جای دیگری نیز نوشته بودم، اما با خواندن اخبار این روز‌ها خواستم اینجا تکرارشان کنم...روز‌هایی‌ که آدمیّت را در گور کرده اند و بد تر از همه بی‌تفاوتی مردمانی که شرافت برایشان کمتر معنایی دارد

.

دهانم بوی خون می دهد...تف می کنم؛خونابه ! بو می کشم. نه این بوی خون دهان من نیست.

فضا را بوی سگ گرفته. بوی لاشه ی سگ. بوی این زندگی سگی...بوی این روزهای سگی

..

mercredi 30 mars 2011

خاکستری


کاش رنگی‌ جز خاکستری وجود داشت برای ترسیم این روز‌های غربت..دوری...جدائی و فاصله...


vendredi 25 mars 2011

تکرار هست آیا ؟

عجب، گویی تاریخ تکرار میشود...دقیق چنین روز‌هایی‌ رو دیده بودم در سرزمین مادری...با دوستی‌ که از فرط صمیمیت از برادر نیز به من نزدیکتر بود..

جدائی یک ساله او با ماریون و شیطنت‌های پسرانه ما و دوست عزیز همنام آسمان من، ملاقات‌های عجییبی که در نهایت به شمارش تعداد شکار‌ها مینجامید..اما پسرک داستان همیشه همیشه حد و حدودی را رعایت می‌‌کرد..بعد از گذشت یک سال زمزمه‌ها شروع شد که احساس من با ماریون چیزی دیگری بود، او از جنسی دیگری است...دختری همتای او نیست..

دخترکان این روز و آن روز حتا احساس سطحی هم به من نمیدهند، چه برسد به قیاس

ماریون کجاست که دلم به خاطرش میتپد...

پسرک به سوی ماریون دست دراز کرد، ۶ ماه به طول انجامید که ماریون را متقاعد و حتا او را از کوچ به انگلیس منصرف سازد...عجبا که چند ماه بعد پسرک و ماریون سر سفره عقد بودند، و این عشق به تشکیل خانواده کوچکی انجامید که اکنون پس از ۶ سال با صلح، عشق و صفا در سرزمین شمالی قاره سبز به زندگی خود ادامه میدهد...

امروز عجیب شبیه به آن روز‌ها هستند..حتا دیالوگ ها.. و حرفهای پسرکان داستان



jeudi 24 mars 2011

.....

لبخندش به زیبایی یک دنیا است......چقدر شیرین، چقدر دلچسب..




mercredi 23 mars 2011

ینگه دنیا


آسمان خراش‌ها سر به فلک کشیده اند، شب که میشود، همه جا جشن نور است، بیلبورد‌های عظیم تبلیغاتی، کافیست از مرکز شهر کمی‌ دور شوی یا کمی‌ در ارتفاع بایستی تا رقص نورافکن‌ها بر فراز ساختمان‌های بلند شهر را هم ببینی‌...

گویی آنچه به نظاره نشسته یی قسمتی‌ از فیلم مرد خفاشی یا مرد عنکبوتی است. گویی اینجا دکوری هالیوودی است، شاید خود خود فیلم است،

مووی به قول مردمان اینجا،

شاید هم از میان پرده نمایش عبور میکنی‌ و خود نمیدانی..

هرچه هست، همه‌چیز سحر آمیز و عظیم به نظر می‌رسد، به خصوص با اتومبیل‌هایی‌ که به تانک شباهت بیشتری دارند تا به خودرو سواری، همه چیز عظیم و بزرگ است، حتا سایز آدم ها، یا چاقند یا خیلی‌ بلند...

همه چیززرق و برق عجیبی‌ دارد، گویی رویا است...شاید هم سرزمین عجایب.!!

اما کافی‌ است، لحظاتی که قصد خروج از قطار زیرزمینی بین شهری را داری..

درست به چهره مردمانی که در پی‌ سکه یی هرچند کم ارزش، درب‌ها را برایت باز و بسته میکنند، خوب نگاه کنی‌، با دقت..

البته شاید هم لازم نباشد اینقدر به بطن قضیه بروی، رادیکالی نگاه کنی‌...

همین مردمان عادی را نگاه کن، همانانی که همواره سگرمه در هم دارند، شاید هم غمگینند، چهره‌ها در هم است، گویی هرکس در حباب شخصی‌ خود فرو رفته

اینجا زندگی‌ ماشینی تر، بی‌ رحمتر و بی‌ گذشت تر است...

اینجا ینگه دنیا است..



mercredi 16 mars 2011

نسل آواره


بلاگ استییو رو که خوندم، خیلی‌ به دلم نشست، به خصوص که این روز‌ها داشتم به همین موضوعات فکر می‌کردم ، البته به نویی‌ دیگر، با نگرشی متفاوت..

اینجا دوستانی‌ خوب و خیشاوندنی دوست داشتنی من رو احاطه کردند، اما هنوز پرده یی از رودربایستی همه جا حاکم است، هرچند میگوئیم میخندیم و اوقاتی بسیار خوش داریم اما روابط سطحی هستند..

من هم مثل استیو دوستانی‌ بسیار خوب داشتم، پسر عمویی نزدیکتر از برادر..

حالا یکی‌ مشهد است، یکی‌ سوئد و دیگری در سواحل کالیفرنیا..! استیو آخرین باز مانده این نوع دوستان هست.. امید این رو دارم که برمی‌گردم، یکی‌ دو ماهی‌ هنوز هم اون رو میبینم..اما وقتی‌ موقع جدائی واقعی رسید، نمیدونم چه گونه رفتار خواهم داشت..

حتا دوری با پدر و مادر مهربان به شدت در فرکانس تماس‌هایمان انعکاس دارد..میترسم از این همه دوری..این همه جدایی از بهترین ها، از نزدیکاناز خویشان

باز خوب هست که استیو به تلفن‌های شب عید دل خوش دارد، چون از دوستان قدیمی‌ تر این هم نمانده است...لعنت به سرنوشت..لعنت به آنانی‌ که نسل من را به نسلی آواره چهار گوشه جهان مبدل ساختند..


آشيانه


تا از آشيانه

سويت پر بگيرم
از بندم رها ساز
تا از غم نميرم
اين آواز غم‌هاست
بر روي لب من
يا آوازي تنهاست
هنگام شب من
به تمناي سخن تو
سوي تو مي‌آيم به رهت باز
اين چه سخن باشد كه شكوفد در دل هر آواز

mercredi 9 mars 2011

سرزمین شمال



صبح آفتاب هست، گرم یعنی نسبتا گرم، تا حدی که دمای هوا تا نزدیکی‌‌های صفر بالا بیاد، مبادا فراموش کنی‌ اینجا شمال امریکای شمالی است..
وقتی‌ عصر هوا رو به گرمی‌ میگذاره، به خودت میگی‌ که این باید نوید نزدیک بودن بهار رو بده، اما دوست عزیز شما کور خوندین چون طوفان برف تا دقایق آینده شروع می‌شه...
از آفتاب تا طوفان برف در کمتر از ۵ ساعت..
وقتی‌ سوال میکنی‌ چرا ؟ مگه می‌شه ؟ میگویند به سرزمین شمال خوش آمدی
.


سرخوشی

تصورش رو هم نمیکردم، انقدر در این چند روز اخیر سفر بی‌ دغدغه خاطر بودم که حتا میلی برای نوشتن نبود..یعنی‌ احساس خاصی‌ که بخواهم اون رو بیرون بریزم..فقط سرخوش از بودن، نفس کشیدن، درهای دنیا رو به خودت باز دیدن..