عجب، گویی تاریخ تکرار میشود...دقیق چنین روزهایی رو دیده بودم در سرزمین مادری...با دوستی که از فرط صمیمیت از برادر نیز به من نزدیکتر بود..
جدائی یک ساله او با ماریون و شیطنتهای پسرانه ما و دوست عزیز همنام آسمان من، ملاقاتهای عجییبی که در نهایت به شمارش تعداد شکارها مینجامید..اما پسرک داستان همیشه همیشه حد و حدودی را رعایت میکرد..بعد از گذشت یک سال زمزمهها شروع شد که احساس من با ماریون چیزی دیگری بود، او از جنسی دیگری است...دختری همتای او نیست..
دخترکان این روز و آن روز حتا احساس سطحی هم به من نمیدهند، چه برسد به قیاس
ماریون کجاست که دلم به خاطرش میتپد...
پسرک به سوی ماریون دست دراز کرد، ۶ ماه به طول انجامید که ماریون را متقاعد و حتا او را از کوچ به انگلیس منصرف سازد...عجبا که چند ماه بعد پسرک و ماریون سر سفره عقد بودند، و این عشق به تشکیل خانواده کوچکی انجامید که اکنون پس از ۶ سال با صلح، عشق و صفا در سرزمین شمالی قاره سبز به زندگی خود ادامه میدهد...
امروز عجیب شبیه به آن روزها هستند..حتا دیالوگ ها.. و حرفهای پسرکان داستان