همچون مردهٔ محتضری جانی میگیرم و لختی بعد دوباره جان میدهم
روزها یکی از پس از دیگری میآیند و میروند
من چون گرگی عصیانگر تنها به دریدن برّهها میاندیشم
خوب که سیراب شدم مینشینم، از پای نمینشینم، اما گوئی سیراب هم نمیشوم
عطش چیز بدی است، گاهی که خوب فکر میکنم، با خود میگویم نکند من خود یکی از برهها باشم
چون آن زندانی مورد بازجوی، لختی گردنم زیر آب میرود
تا مرز جان دادن که رفتم، بازجو سرم از آب بیرون میکشد
خوب که جان گرفتم از نو.. از سر، از اوّل اول ماجرا
گوئی میخواهد مقاومت مرا بسنجد این نابکار شکنجهگر
من مقاومت میکنم، تا حد جان، تا آن لحظه که با فرشته مرگ دست هم بدهم و برگردم
اما میمانم تا ببینم انتهای ماجرا را
اشتباه این جلادان این است که طرف ماجرا را اشتباهی گرفته اند
من از آغاز ماجرا هم یک مقتول بالفطره بوده ام
حتا اگر دیگر هم نباشم، یک چیز را خوب میدانم
و آن اینکه روزی بازوانی قوی گلوی قاتلم را به سختی خواهند فشرد




