mardi 14 février 2012

مادر

مادر و پدر سریع برگشتند زادگاه..صبح سه شنبه بود..
قصد داشتم وسایلم رو مرتب کنم...لابلای کتاب و دفتر ها..یک سری نامه دیدم..از جمله نامه‌های مادربزرگ که در فرصت‌های مختلف نوشته بود..
از جمله یک سری نامه‌های عیدی..که لای اون ها..معمولا برام ۵۰ یا ۱۰۰ یورو میگذاشت و در انتهای نامه عذر خواهی‌ میکرد که مبلغ کمی‌ بوده..
جایی برام نوشته بود "مادربزرگ با وفایت" جای دیگر امضا کرده بود "تا پایان عمر فرموشت نخواهم کرد"...
گویی از قبل می‌دانست که دیدار بعدی ما، در تابستان ۹۰ در سکوت مطلق او برگزار خواهد شد و دیگر نخواهد توانست، خود این جملات را به من بگوید.
با دیدن نامه‌ها اشک از چشمانم سرازیر شدند. روی خط به خط نامه‌ها دست می‌کشیدم.
میدانستم که به سختی بیمار است و مادر برای دیدن مادر سفر نیمه کاره گذاشته...برای سلامتیش دعا کردم.
........................
............
....
چهار روز بعد متوجه شدم، درست بعد از ظهر همان سه شنبه جان به جان آفرین تسلیم کرده..