mercredi 23 décembre 2009

شاید روزی

نمی‌ دونم با دلیل و بی‌دلیل می‌خوام بنویسم، برای دل خودم..

به خصوص اینکه می‌‌دونم تنها دوتا از صمیمی‌‌ترین دوستام از وجود این وبلاگ خبر دارند..پس مینویسم، میم همیشه میگفت اینجا دل خودت رو خالی‌ کن، بی‌ اینکه لازم باشی‌ با کسی حرف بزنی‌

زمان

امان از سرعتی که عقربه‌های ساعت به خود گرفته اند، روز‌ها پشت سر هم دارند میان و میرند...هرچند که عمر
سفر به کوتاهی‌ اون هست، اما نمی‌خوام این لحظه‌ها بگذرند، چون میدونم که حالا حالا‌ها تکرار نمی‌‌شوند

زلف بر باد مده

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم



می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم



زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم



يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم

غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم



رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم



شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم



شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شيرين منما تا نکنی فرهادم



رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فريادم



حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

mercredi 16 décembre 2009

دختر حاجی

عکسش‌ رو که تو شبکه اجتماعی صورت‌کتابی‌ دیدم، کلی‌ جا خوردم، "مه‌جبین" دختر حاج آقا میم که همیشه صف اول مسجد مینشست و به عنوان معتمد محل همیشه سر صندوق‌های اخذ رای می‌‌ایستاد...

عجبا از این نسل، من که چیزی از رفتار‌هاشون سرم نمیشه...

فکرشو کن، باباش این عکسها رو ببینه، با اون شیشه‌های ودکا و ویسکی پشت سرش..




mardi 15 décembre 2009

خانهٔ قلب تو

افسون، مجنون، عاشقی، مدیون، فال، دنبال، مال،

ستاره، پیدا، قلب، جا،

فریاد، خسته، داد، دل..........


۲ نجوا

گویی کسی در گوشم نجوا می‌‌کند، باید بروی، باید بروی....من هم می‌‌روم، دل به دریا می‌‌زنم

درک

دوست خوبم چقدر راست میگفت، مثل همیشه قبل از تکه کلمه‌های خاص خودش گفت، نخندی ها..گفتم نه بگو

میدونی، این روز ها، بهترین کارهای رو که دوست دارم انجام میدم...حتا شنبه رفتم سینما..یه فیلم هالیوودی، ۲۰۱۲ رو میگم... این حرفشو خیلی‌ خوب درک کردم، از ته دل ...

نامهٔ وارده

دوست عزیز

من یه مقدار زحمت میخوام بهت بدم، حالا که داری میری تهران، لطف کن از طرف من تو کوچه پس کوچه هاش قدم بزن و نفس عمیق بکش، بوی زمستون تهران رو بیار برام.


روزی که خونه بودی کتری رو بر دار، آب بریز توش، گاز رو روشن کن و کتری رو بذار روش تا با شعله آتیش آب جوش بیاری برای یک چایی معطر به عطر خونه...و وایستا کنار پنجره آروم آروم مزه مزه کن، مطمئناً حسش می‌کنم.


هر فرصتی، گاه و بی‌ گاه، فارغ از هر فکری، سرت رو ببر تو آغوش مامانت و عمیق بو بکش، برو تو بغل پدرت و خودت رو رها کن رو شونه هاش و به هیچ چیز دیگه‌ای جز اون لذت فکر نکن.


یک عکس از خیابون ولی‌ عصر برام بگیر، تو زمستون خاکستری، یا از میدون تجریش، یا هر جا هر جا هر جا...اگر جایی بغض کردی بدون گلوی منم اینجا فشرده است، چه از خاطرات خوب روزهای گذشته و بچه گیها و جوونی‌ هامون .....


اگر تو مسیرت این مدت ازاتوبان مدرس رد شدی ،از مقداری نرسیده به خروجی همّت تا بعد از اون برای چند ثانیه جای من دستاتو از ماشین ببر بیرون .


مهمترین چیزی که می‌خوام ازت ،اینه که خوش بگذرونی و انرژی جای به جای اونجا و تک به تک افراد رو تزریق کنی‌ به خودت و لذت ببری ازشون.


لیستم خیلی‌ طولانی‌ شد.... یک چیز دیگه موند، یک بار اگر نزدیک دسته عزاداری بودی جایی که محکم به طبل‌ها میکوبن، برای ۳۰ ثانیه جایی من گوش کن، من اینجا دلم فرو خواهد ریخت.


این لیست تموم نشدنی‌ رو اینجا تمومش می‌کنم، و سفر خیلی‌ خوبی‌ رو برات می‌خوام. حسابی‌ احساساتت رو جلا میدی تو این سفر. خیلی‌ خوبه.


یک چیز دیگه هم بگم؟؟؟ یه روز صبح حتما حتما برو بیرون حلیم بخور با نون سنگک داغ و بعدش چای شیرین .


خوب...دیگه بهتره کنترل کنم...ادامه بدم تا فردا صبح باید بگم ...

خلاصه کلام ،خوب و خوش باشی‌ .

من هم امسال، تعطیلات رو به یاد حضور دو تا دوست عزیزم در زندگیم میگذرونم، و منتظرم که بر گردین و بیام و ببینمتون.

به امید دیدار، مواظب خودت باش.

میم





lundi 14 décembre 2009

Doute...















La beauté est une des rares choses qui ne font pas douter de Dieu...



[Jean Anouilh]
Extrait de Becket ou l'honneur de Dieu

vendredi 11 décembre 2009

هراس



هراسم، نه از دست نیافتن به پایان راه، که از راه به در شدن است ...



jeudi 10 décembre 2009

self punishment

آخه یه دفعه شد یه کاری رو مثل بچهٔ آدم انجام بدی ؟؟

چقدر باید بکشم از دست سر به هوا بودن و ندانم کاری‌های تو ؟؟ ‌ها ؟؟

چیه باز که سرت رو انداختی پایین.. معلومه بایدم خجالت بکشی..





mercredi 9 décembre 2009

رجعت


بعد دو هفته، امروز برای اولین باری است که عین تراکتور کار می‌کنم، شاید به خاطر قرار فردا با استاد اعظم باشه..
با این حال دلم هر چند ساعت یک بار می‌خواد چیزی بنویسم...به خصوص الان که ترانهٔ "خوشگل عاشق" فریدون رو شنیدم، رفتم یهو به ۵ سال پیش ..

اتاق کور


کاش این پنجره لعنتی باز بشه تا بتونم با تمام قدرت فریاد بزنم..شاید صدایم را بشنود، شاید..
کاریکاتور‌های تمام قدی که در طول روز جلوی من رژه میرند، کم کم هوای اتاق رو برای تنفس تنگ تر و تنگ تر میکنند..شاید متوجه نیستند که اینجا کارگاه آهنگری نیست ،
شاید هم اتاق رو با نجاری سر کوچه اشتباه گرفته اند وگرنه با اره و سوهان نمی‌‌افتادند به جون من

سفر


در دوران کودکی و نوجوانی، خواندن و دوباره خواندن کتاب "سفر به بیست و دو سالگی" فریدون تنکابنی، حس عجیبی‌ به من می‌‌بخشید.
دو هم شاگردی دبیرستانی‌ به عزم سفر به شمال، با دوچرخه تا خود مقصد رکاب میزنند اما در بازگشت بیست و دو سال دارند.
روایت عجیبی‌ است از سفر، در معنی‌ تمام و کمال آن و بخصوص از گذار نوجوانی به جوانی، یک دگرگونی شگرف که آن را در کلمه کلمهٔ کتاب می‌توان حس کرد..
عزم سفر مرا به طرز عجیبی‌ به یاد این داستان انداخته است،
سفری است با دوستی‌ صمیمی‌، به شهری که نمی‌‌دانم چه استقبالی از ما خواهد داشت، به شهری که آبستن حوادثی غیر قابل پیشبینی‌ است،
و پایانی برای آن سفر که مطمئنم از آن بسیار متحول باز خواهم گشت...درست مانند سفری به بیست و دو سالگی..





vendredi 4 décembre 2009

کوله بار خاطره


امان از جمعه عصر‌ها و نغمهٔ پیانو ناصر چشم آذر در باران عشق ..!!




mardi 1 décembre 2009

حس

صبح که از خونه میای بیرون، حس سر کار رفتن نیست و شب حس به خونه برگشتن...


dimanche 29 novembre 2009

خاطره‌T







باد او را با خود خواهد برد،
همو که خاطره‌ای بیش نیست..

تحول




از چندی پیش که از موهبت داشتن ماهواره در فرنگ برخوردار شده ام، به گوش کردن اپرا رو آورده ام،
اپرا آن هم من !

کمی‌ نگران شده‌ام از این تحولات شگرف، چه می‌‌شود مرا ؟


vendredi 27 novembre 2009

شهر من





چقدر دور، اما نزدیک،‌ای کاش موعد زودتر فرا رسد، آسمان خاکستری شهرم انتظار می‌‌کشد مرا !!

jeudi 26 novembre 2009

مادر


بیش از ۸ سال، همان قصه تکرار میشد، همان کتاب، همان قصه گو ...

هرچند مستمع تغییر می‌‌کرد، اما مادر را هیچ خستگی‌ در کار نبود

امان از تو که زیباترین تابلوی خلقتی ..




mercredi 25 novembre 2009

نوازش





چگونه است نوازش باد، در گیسوان طلایی دخترکانی که قهقهه خنده‌هایشان مسخ کننده است؟

lundi 23 novembre 2009

??


چرا، آغاز گر پرسش‌های بی‌ پاسخ مرد بود


نجوا



دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب



dimanche 22 novembre 2009

حصار




باران بود و ابر و غبار، شاید هم کمی‌ مه . کمی‌ آن طرف تر ،ساختمان مجاور، طبقه ششم، مردی پشت میز با لیوان چای انتظار می‌کشید.

اولین انسانی‌ که بعد از ۶ روز به تنهائی مطلق من راه یافت. شاید به لطف او، این حصار خود ساخته در هم بشکند.

کسی چه می‌‌داند...

samedi 21 novembre 2009

چند روز


یک هفته مریضی، ۳ روز میخکوب بودن به تخت، فرصت داد تا به خیلی‌ چیز‌ها فکر کنم، نمیدونم از زور بیکاری بود، یا نه واقعا تصمیم به فکر کردن گرفته بودم..

شبیه دوران بعد از عمل پام بود که هزار و یک چیز از ذهنم عبور کنه.

نمیدونم دور بودن از ادامها است، که باعث میشه چنین افکاری به سر آدم بزنه یا نه ؟

اینکه اصلا این تز لعنتی به چه دردی میخوره، این همه بدو بدو آخرش برای اینکه، آخر سال دیگه روز از نو روزی از نو، استرس پیدا کردن کار دوباره، و بعدش، چترت رو باز کنی‌ یه جایی فرود بیای و دوباره مثل یک عروسک کوکی از صبح تا شب کار کنی‌، یک زنجیرهٔ ناتمام...از آدمهای اطرافم، از محیط کار ام، از محیط زندگی‌ ایم خسته ام، خسته، خسته مفرط..

هرچند که میدونم اونجا هم حلوا پخش نمیکنند و هزاران نفر از هم ولایتی‌هایم دوست داشتند جای من بودند، اما دوست دارم برگردم به زادگاه ام، حتا اگر شده برای چند روز، چند ساعت ....

vendredi 20 novembre 2009

لاله ي آزاد


من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم دردشت مكان دارم،هم فطرت آهويم
آبم نم باران است،فارغ زلب جويم تنگ است محيط آن جا،درباغ نمي رويم
من لاله ي آزادم،خودرويم وخود بويم
از خون رگ خويش است،گر رنگ به رخ دارم مشاطه نميخواهد،زيبايي رخسارم
بر ساقه ي خود ثابت،فارغ زمدد كارم ني در طلب يارم،ني در غم اغيارم
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
هر صبح نسيم آيد،بر قَصد طواف من آهو برگان راچشم،از ديدن من روشن
سوزنده چرا غستم،در گوشه اين مامن پروانه بسي دارم،سرگشته به پيراهن
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
از جلوه ي سبز و سرخ،طرح چمن ريزم گشته است خُتن صحرا،از بوي دلاويزم
خَم مي شوم از مستي،هرلحظه و مي خيزم سرتا به قدم نازم،پاتا به سر انگيزم
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
جوش مي و مستي بين،در چهره ي گلگونم داغ است نشان عشق،در سينه ي پر خونم
آزاده و سرمستم،خوكرده به هامونم رانده ست جنون عشق،ازشهر به افسونم
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
از سعي كسي منت برخود نپذيرم من قيد چمن و گلشن،برخويش نگيرم من
بر فطرت خود نازم،واراسته ضميرم من آزاده برون آيه،آزاده بميرم من
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم

بی‌ زبانی




آخرین جمعه آبان


چنار‌های رنگارنگ، خونه پشت خونه، غبار، کوه و کوه پشت کوه، و جلوتر از همهٔ اینها، پوتین همسایه تکیه داده شده به لبه پنجره ! اینسست دریچهٔ اتاقم به دنیای خارج ...

نه اشتباه نکن، در حال توصیف یک صبح جمعه پاییزی در تهران نیستم. قاب عکس من ۵۰۰۰ کیلومتر با اصل ماجرا فاصله دارد

jeudi 19 novembre 2009

تلاقی در افق


رو به غروب رهسپارم مرا به طلوعی دیگر برسان ...

آ مثل آنفولانزا

آنفولانزای لعنتی بد دردی است، حتا از مرفین قبل و بد عمل تابستونی هم بد تر بود، چه توهمی..،

کابوس یه چیزی رو میدیدم از زور تب،

جالب اینکه یادم نمیاد کابوس چی‌ رو، اما کابوس تکرار میشد تمام شب،

این مغز لعنتی مثل یو یو کش میومد و میرفت ، نمیدونم میتونی‌ تصور کنی‌ یا نه ؟

بعد گذشت سه روز، تمام هم و غم من به این معطوف شده که قاضیا را درست به یاد بیارم ، شاید یه سناریو توهم الود از ته این ماجرا به دست اومد


ویرانه ای باید مرا



سوزد مرا


سازد مرا

vendredi 13 novembre 2009

هرگزنخواب کورش


دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر! ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است,این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

lundi 2 novembre 2009

احمقانه



بعضی‌ موقع‌ها چنان احمقانه عمل می‌کنم، که خودم هم در تعجب می‌‌مونم !!..همین

vendredi 30 octobre 2009

فاصله




مي نويسم (( د ي د ا ر )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار

jeudi 29 octobre 2009

l'oubli



On vient seul au monde et on y repart seul, à chacun de se débrouiller de trouver des compagnies .. des fois on oublie qu’à quel point on lié les uns aux autres

mercredi 28 octobre 2009

سخن از حقیقت



گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد
مارگوت بيکل

ملاح خیابان ها

آرام باش عزيز من آرام باش

حكايت درياست زندگى

گاهى درخشش آفتاب، برق و بوى نمك، ترشح شادمانى

گاهى هم فرو مى‏رويم، چشم‏هاى‏مان را مى‏بنديم، همه جا تاريكى است،

آرام باش عزيز من

آرام باش

دوباره سر از آب بيرون مى‏آوريم

و تلألوء آفتاب را مى‏بينيم



زير بوته‏ئى از برف

كه اين دفعه

درست از جائى كه تو دوست دارى طالع مى‏شود.


شمس لنگرودی

mardi 27 octobre 2009

بی‌ راهه


در این روز‌های بی‌ سرو ته که نمیدونم شب رو کی‌ و کجا به روز بعد گره میزنند، در این روز‌های که همه چیز مثل حرکت ابر‌های طوفان زده از جلو چشمهام به سرعت عبور میکنند و حرکت دوربین چشمهام با زاویه‌های مختلف ازشون فیلم برداری میکنه و خودم رو معلق و سبک در هر مسیری میبینم، تنها یک چیز و یک چیز هست که می‌تونم درست بهش فکر کنم بی‌ اون که بخوام خیال پردازی کنم، اون هم تصمیم گیری در باره ادامهٔ راهه...کسی قراره وارد این وآگن بشه یا قراره راه رو همچنان با لوکمتیو ران به تنهایی ادامه داد....؟؟

samedi 24 octobre 2009

بزرگ اما کوچک

در این عصر پاییزی که در جوار دوستی‌ عزیز سپری شد، باز هم به کوچکی این دنیا پی بردم، هرچند بار‌ها و بار‌ها این فلسفه صحت خود را به رخ من کشیده بود اما این بار یافتن سه دوست مشترک با این دوست خسته از سفر، آن هم تنها در یک بعد از ظهر مرا بد جوری میخکوب کرده ، براستی که کوچکی با تمام بزرگی‌ ات،‌ای بی‌ همتا دنیا من !!