نمی دانم به نظر میرسد بزرگ شده باشیم، قد کشیده باشیم، پخته تر شده باشیم..
نمی دانم شاید توهم "دکتر" شدن است، التزام به صحیح صحبت کردن ، کردار مناسب در حد "دکترا"..نمی دانم !
شاید هم واقعا بزرگ شده ایم، اما من شجاعت قبول واقعیت را نداشته ام


همانطور که مغز اجازه اندیشیدن به چیز دیگر را نمیدهد،
چیزی نیز برای نوشتن به ذهن نمیرسد..
اما در این روزهای شلوغ، در آستانه گرفتن تصمیمی مهم در زندگی خود قرار گرفته ام..
بزرگی آن به اندازه ایست که به سختی میتوان به تبعات آن اندیشید..
حتا از اندیشیدن به آن نیز هراسناک ام

اینطور که گفته میشه "باید از هر لحظه، هر اتفاقی که در زندگی میافته درس گرفت"...
امروز تولد "او" است، اونی که خوب ندیده، نسنجیده و روی معیارهای مادی و مالی گذشت و رفت...
شاید روزهای اول دردآور، سنگین و غمناک بود، به خصوص اینکه من تصمیم به سکوت گرفته بودم...
اما حالا هر وقت به "او" فکر میکنم، هر لحظه که خاطرش به ذهنم میاد، به خودم نهیب میزنم، که در دنیای امروز که به یک میدان رقابت بزرگ تبدیل شده، یک لحظه درنگ، احساس استیصال، و درجا زدن جایز نیست..
فقط باید به جلو رفتن فکر کرد..
به خصوص وقتی میبینم چه طور تنهایی در یک شرکت بزرگ بینالمللی در خارج از کشور کار پیدا کرد، چه تلاشی از خودش نشون داد، و با وجود تمام مشکلات زندگی شخصی، چقدر محکم هست
از زندگی باید لذت برد، اما اگر لحظه ای مکث کنی، خیلی عقب میفتی، از همسن و سال هات، از تمام رقبا..
اگه بی برنامه باشی، تلاش نکنی، مصمم نباشی، حتما میبازی، اون هم خیلی گرون..
حالا که این همه سال رو به کار و درس گذروندی، دیگه نمیشه زندگیت رو باری به هر جهت جلو ببری..
گاهی اوقات دلم میخواهد از "او" که یک دوست بسیار قدیمی هست، تشکر کنم. اما خیلی زود نظرم عوض میشه، به هر حال این یک نتیجه گیری شخصی هست و به ذهن خودم مربوط میشه.
هرچند هیچ وقت اینجا رو نخواهد دید، دلم میخواد از صمیم قلب ازش تشکر کنم، به خاطر درسهای نخواسته ایی که به من داد..
متشکر و تولدت مبارک
