vendredi 31 décembre 2010

پخته تر

صدای این دوست صمیمی را بالاخره بعد از دو ماه از نزدیک شنیدم، هرچند به لطف او‌ تماس‌هایی‌ داشتیم، اما اینبار فرق میکرد.

نمی‌ دانم به نظر می‌رسد بزرگ شده باشیم، قد کشیده باشیم، پخته تر شده باشیم..
گویی جدایی دو ماهه با چاشنی‌ تجربه افزوده کاری از دو طرف و دفاع تز‌ از جانب من ، باعث شده تا کمی‌ پخته تر شویم..

نمی دانم شاید توهم "دکتر" شدن است، التزام به صحیح صحبت کردن ، کردار مناسب در حد "دکترا"..نمی دانم !
شاید هم واقعا بزرگ شده ایم، اما من شجاعت قبول واقعیت را نداشته ام
..

lundi 27 décembre 2010

دل‌ ستانی

چیزی که شاید مدت‌ها بود دیگر به آن عادت نداشتم، شاید از زمان جوانی در زادگاه عزیز،

دخترکانی هستند که چنان از تو دلبری میکنند، چنان موقع صحبت به تو چشم میدوزند، چنان چشم سفید‌ی به خرج میدهند، که دائم ته دلت به پایین می‌ریزد، درست مانند بالا رفتن آسانسور، مثل ترشی خوردن، حس عجیبی‌ است که مسلما یک پسر موقع خو
اندن این سطور آن را درک خواهد کرد.

یا من دچار پارانویا، وهم یا تصورات ناشی‌ از کمبودات غریزی شده ام، یا این دخترکان پایتخت نشین اند که چه به عنوان رهگذر، همکار یا همسایه دل‌ ستانی میکنند

رقابت

گاهی تصورش سخت هست اما واقعیت همینی هست که میبینی‌ آقا جان،
انگار اینجا زندگی‌ طور دیگری هست..
زندگی‌ ماشینی تر از اون چه که تصورش رو میکنی‌،
یک دو سرعت، یک میدان مسابقه نه تنها با همکاران، با دوستان، بلکه با خودت،
باید بهتر بشی‌، پس با خودت در رقابتی‌، اگر میخواهی‌ پیشرفت داشته باشی‌ باید از خیلی‌ چیز‌ها چشم پوشی کنی‌...
باید مراقب بود که فرش رو کسی‌ از زیر پات نکشه که با مغز بخوری زمین .

mercredi 22 décembre 2010

‌ بی حیا !!

فکر کنم اگر یکی‌ از دوستان که جدیداً به "فرانکی" (فرنکنشتین)، "پولپ" (چند دست) و و ...معروف شده، این روز‌ها تو محیط کار من بود، هر روز خدا، عاشق و بعد هم فارغ میشد..

همه چش آبی نیستند که هستند، همه خوش هیکل نیستند که هستند، همه مینی ژوپ نمیپوشند که میپوشند..! اما نگو از "کلیوج" که فکر کنم هر روز بخواد بیاد اینجا یه بازدیدی بکنه
!!

نعمت

گاهی اوقات نمیشه حرف‌های رو زد، حتا به صمیمی‌‌ترین دوستانت
اما عجیبه که سفره دلت رو میتونی‌ جلو پدر و مادرت باز کنی‌.
شاید بزرگترین نعمتی که تو این زندگی‌ داشتم این بوده که همیشه تونستم حرفام رو به پدر و مادرم بزنم و
برام مثل یک دوست بوده اند

mardi 21 décembre 2010

یلدا

شب یلدا را بعد از مدت‌ها در جوار مادر
میگذرانم، این هم خود غنیمتی است !

از میان تمام آنچه تا کنون دراین
مورد شنیده‌ام یا خوانده ام، این جمله برای من زیباترین آنها بوده است..

" باشد تا مردمان از یاد نبرند که تاریکی هرچند هم که طولانی باشد، پایان پذیر است و روشنایی را به دنبال دارد"


vendredi 17 décembre 2010

داستان ناتمام

امروز هم اگر نوشتم برای این بود که جایی به یاد داشته باشم، 
هاراگیری و زیر پا نهادن غرور چه مزه یی دارد.

jeudi 16 décembre 2010

روزی برای من

واکنش بچه‌ها ، استادم، و اشک‌هایی‌ که ریختند، برام غیر قابل تصور بود..نمیدونستم اونقدر دوست داشته میشدم
روز پر از احساسی‌ بود، روزی که میمونه تو ذهن، گوشت، پوست و استوخون آدم

دقیقه ها

احساسی‌ شبیه به خلأٔ من رو احاطه کرده، همه چیز به همین سادگی‌ تمام شد..اون هم با خوبی‌، آدم گاهی از خودش میپرسه این همه استرس برای چی‌؟! برای همین چند ساعت کوتاه..
زندگی‌ قصه همین دقیقه هاست.
سال‌ها رنج و زحمت برای دیدن چنین لحظاتی

mardi 30 novembre 2010

près des foures

Et baa voilà que je ne peux pas faire de copier-coller, je suis restraint et limité par les codes de sécurité qui s'imposent ici..!
Juste pour montrer une envie exaltante d'écrire..j'écris quelques lignes en français..!!

dimanche 21 novembre 2010

یک مرد تنها

کاش میشد از بینابین روزمرّگی ها، دویدن ها، شب بیداری‌ها فرصتی بود که بنویسم، از دلم، از اون چه که این روز‌ها بر من می‌گذره، از تنهائی عمیق و شدید..شاید باید مرد بود و همه چیز رو در دل‌ ریخت، اما دلم می‌خواد روزی که دلم آرم گرفت حداقل بدونم این روز‌ها چه در سر داشتم...
شاید برای خلاصه کردن اوضاع باید گفت "مرد تنهای شب..."
خانه بدوشی و در راه بودن..
تو این لحاظت هست که میگم کاش همراهی، مونسی بود برای همراهی...

mardi 26 octobre 2010

.طاقت تمام شده


دقیقا ۲۰ روز میشه که چیزی ننوشتم، چون به نگارش جای دیگه یی مشغول بودم، به چیز دیگری فکر می‌کردم...
بیش از چندین ماه است که تو حصار دو نفر گیر افتادم، عین عروسک خیمه شب بازی..
هر انچه رو که باید انجام دادم، حالا منتظر هستم، منتظر اینکه شاید راه حالی‌ پیدا بشه، به قول سیاست زده ها، به یک بیرون رفت دست پیدا کنند !
نمیدونم انگار دست تقدیر باید اوضاع رو اینطور پیش میبرد..
تنها چیز که میدونم اینکه خسته ام، بسیار خسته.....دلم میخواد برم...دور شم از جفتشون ...
خدایا دیگه صبرم دیگه داره تموم می‌شه

mercredi 6 octobre 2010

دوراهی



امروز زنگی رو که منتظرش بودم
دریافت کردم،
حالا باید انتخاب کرد بین موندن یا رفتن،
خیلی‌ سخت هست این انتخاب،
هنوز نتونستم درست سبک و سنگین کنم سود و منفعت هر کدوم از دو راه رو، مردد هستم...
هروقت هم خبری میشه میریزم بهم و هزار جور فکر و خیال هم میاد به ذهنم
طوری که حتا توان نوشتن دو خط رو هم از دست میدهم...
کاش راه درست خودش رو به من نشون بده،
از این لحظه هر عملی‌ میتونه تمام مسیر زندگی‌ من رو تغییر بده

mardi 28 septembre 2010

بقک


دیگه دارم به حالت تهوع میفتم از دست این ملت ..

lundi 20 septembre 2010

پرتاب به آینده



وقتی‌ حتا طاقت دمای -۱۰ درجه شهر کوچک الپی رو ندارم،
نمی‌‌دونم چطور باید ۴ ماه تمام با دمای ۲۰ درجه زیر صفر سر کنم...
جالب‌ترین قسمت قضیه این روز‌ها، توصیه‌های کارفرمای محتمل آینده است که برام سایت‌های خونه یابی‌ می‌فرسته و یک سری توصیه که کجا و کدوم محل به محل کارت نزدیکتر !
انگار که من رو از حالا در دفتر مجاور خودش تصور کرده..

mercredi 15 septembre 2010

اهرم فشار


نمیدونم چه کار کردم، یا چه اتفاقی‌ افتاده که مستحق چنین رفتاری از جانب استاد باشم...
شاید اوج حماقت من وقتی‌ بود که بهش خبر از مصاحبه کاری در فرانسه دادم...
حضرت استاد بار‌ها و بارها تکرار کرده بود که نباید مثل مغربی‌ها سعی‌ در موندن در فرانسه داشته باشی‌،
برو از اینجا برو..
اما من در آوج ندانی از این خبر به عنوان اهرم فشار استفاده کردم...!
بفرما این هم نتیجه گوش نکردن به نصیحت ملی‌ گرایانه آقا !
گویی لج و لج بازی بچه گانه راه افتاده باشه، که به نحوی گوش مالی مکفی به بنده داده شه...
دلیل دیگه یی نمی‌بینم،
خدایا شکرت‌ که چوب دو سر طلا هستیم تو کره خاکی که همجا و همه جوره باید بکشیم از جبر جغرافیایی که اوردی سرمون...

jeudi 26 août 2010

فرصت

در این چند روز اخیر اتفاقات با چنان سرعتی روی می‌‌دهند که فرصت هر گونه عکس‌العملی را از من گرفته اند،
سعی‌ من در این است که کمتر به عواقب و مسائل ایجاد شده در پس چنین تصمیمی فکر کنم...
چگونه و در چه شرایطی از عهده انجام تمام کار‌ها به طور همزمان بر خواهم آمد؟!
نمی‌‌دانم اما خدا بزرگ است !!

mardi 17 août 2010

غالب و مغلوب


خیلی‌ بد می‌شه با آدم‌هایی‌ که باد غرور سرشون رو پر کرده بحث کرد، به هرحال وقتی‌ با چنین اشخاصی‌ بنای بحث رو میگذری همیشه خدا مغلوب هستی‌ و هیچ گاه حق به تو نمی‌رسه !!
به گفته سارتر، "احساس رسیدن به حقیقت، آغاز فاشیسم است "

قمر در عقرب

خوب با این میل جدید، اوضاع بسیار قمر در عقرب تر از گذشته شد،
یک دم شمال، و یک دم جنوب جهت مصاحبه، وسط این همه کار !!
در شرایطی که حتا یک ساعت هم مهم میتونه باشه، این
موضوع، شرایط رو خیلی‌ پیچیده میکنه !
مغز ما در
حال سوت کشیدن است و بس !

vendredi 13 août 2010

............................ندارد

ما را چه میشود که به کتمان خود روی آورده ایم، کتمان تمدن، فرهنگ، آداب و عاداتی که چه خوب و چه بد، روزی به آن تعلق داشتیم، و در دامن آنها پرورش یافتیم...
ما را چه می‌‌شود که حتا اجازه گذشت زمان را هم برای از خاطر بردن ریشه هایمان، نمی‌‌دهیم ؟!
روز خود را با بهت و تحیر آغاز می‌کنم،
حتا کلام نیز از باز گویی شدت سر خوردگی من از شنیدن برخی‌ اظهارات عاجز است.
کتمان خود، کتمان هستی‌ خود، کتمان، کتمان..........

mercredi 11 août 2010

شاخه به شاخه

دوستی‌ داشتیم که از ما دور بود و روایاتی برای ما تعریف کرد در دیدار مجددمان:
با وجودی که دیده بوسی بین خانوم و آقا در فرهنگ ما جایی ندارد، یا اگر هم هست بعد از دیدار‌های طولانی‌ مدت بین دو دوست از جنس غیر موافق اتفاق می‌افتد، این دو هر باری که همدیگر را میبینند، حتا اگر ناهار را هم با هم صرف کرده باشند، باز هم دیده بوسی میکنند، هر روز..
و با هر دیدار، به خصوص وقتی پسرک صورت را جلو میبرد، تمام ولع یی که وجودش را فرا گرفته را به خوبی‌ میتوانی‌ حس کنی‌،
حالا چرا اینگونه است نمی دانم، یا اصلا به من مربوط نیست، اما تعلل پسرک است که ما را متعجب ساخته،
شاید هم مساله جرات است شاید هم کنه قضیه به مردانگی مربوط میشود، شاید هم بلاتکلیفی بین تعدد زوجات
خلاصه میگفت و می‌کوبید جناح مرد سالارانه جامعه ما را، و ما بودیم خاموش که شاید حقیقت همین باشد، ولع مردانه

vendredi 30 juillet 2010

خاطره پاییز



خیره در آینه و در رّد پای تنهایی، به یاد می‌‌آورم که چون همیشه، تابستان نرفته، پاییز رخ
می نمایاند

jeudi 29 juillet 2010

ستاره


باشد که ستاره یی رقصان بر تارک کمندش بنشیند،
باشد که آن
ستارهٔ بخت و اقبالش باشد

تبعات

همانطور که مغز اجازه اندیشیدن به چیز دیگر را نمی‌‌دهد،

چیزی نیز برای نوشتن به ذهن نمی‌‌رسد..

اما در این روز‌های شلوغ، در آستانه گرفتن تصمیمی مهم در زندگی‌ خود قرار گرفته ام..

بزرگی‌ آن به اندازه ایست که به سختی می‌توان به تبعات آن اندیشید..

حتا از اندیشیدن به آن نیز هراسناک ام


jeudi 22 juillet 2010

...!


چون قاصدک می‌‌چرخد، میرقصد تا فرود آید و بنشیند همینجا، کنار من، درست کنار دست من...

آینه درون

گاهی‌ اوقات آدم‌ها در میان ساعت‌ها صحبت خودشون، حرف‌هایی‌ میزنند که بیانگر عمق افکار یا احساس اونها هست.. شاید هم بعد کتمان کنند، اما به هر حال هر کلمه ایی بار معنایی خودش رو داره، بعضی‌ مکالمات آینه احساس درونی‌ آدم‌ها هستند،
کلماتی‌ که جای بحث نمی‌‌گذرند..عباراتی که ممکن هست هر اون چه که در دل داری رو نابود کنند

mercredi 21 juillet 2010

بگو کجایی؟

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟
به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من اسیر کوی تواًم به آرزوی تواًم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

mardi 20 juillet 2010

محفظه


این قضیه کمبود وقت و منگنه زمانی‌ به حدی بغرنج شده،
که به چیز دیگر جز اون چه که باید بنویسم نمیتونم فکر کنم،
مثل اینکه خودت رو در یک مخزن حبس کرده باشی‌، مغزت رو بذاری تو یک محفظه، و دیگه به چیز دیگری فکر نکنی‌..
اینطوری می‌شه که تا صبح خواب نوشته‌هات رو میبینی‌ و ساعت ۴ صبح ناگهانی از خواب میپری تا بنویسی‌..
این گونه است که دیوانگی رو
میشه دید، تا چه مرز، و به چه قیمت نمیدونم

jeudi 15 juillet 2010

مبارکش باشه

پدر به طور خیلی‌ ناگهانی زنگ زد، درست متوجه نشدم چرا...
بعد که گوشی رو داد به امیر حسین ، ماجرا رو فهمیدم
امشب داماد شد و چون من نبودم به عنوان بهترین دوستش، از مامان و بابا دعوت کرده بود که برند به جای من ...
یکی‌ از بهترین دوستان زندگی‌ من امشب داماد شد، مبارکش باشه

mercredi 7 juillet 2010

سه کاکتوس



این داستان سه دوست هست
داستان سه عدد کاکتوس،
داستان سفری به شهر رویا‌ها در کنار هم، داستان همدردی و همراهی هر زمانی که یکی‌ کم میاورد، داستان کش و قوس‌های عاشقانه، داستان رفتن‌ها و ماندن ها، از اون جمع حالا یکی‌ رفته خونه پدری، دومی‌ راه و رسم عاشقی پیش گرفته، و سومی‌ هم به زودی میره تا شاید گوشه ای‌ از سرنوشت خودش رو در روز‌های آینده رقم بزنه.
از اون جمع دیگه چیزی نمونده، جز خاطره حافظ خانی، شمع و شب ولنتاین غربت زده سال دوم اقامت در شهر کوچک کوهستانی!
تنها چیزی که از اون روز‌ها مونده یک خاطره است.
.

mercredi 30 juin 2010

استیصال از اضطراب

از آغاز دوران دکترا تا به حال چنین حسّی رو به هیچ وجه نداشتم، اصلا تمایلی به کار ندارم، سه روز تمام هست که اصلا دلم نمیخواد کاری کنم، استرس تا مغز استخونم نفوذ کرده، دیشب هم مانند ۴ شب گذشته، تنها و تنها دو شاید هم سه ساعت خوابیدم...از خستگی‌ می‌میرم اما خواب به چشم ندارم..هزار جور فکر و خیال میاد تو ذهنم که دلیل تأخیر در پاسخ چیست، چرا جواب نمی‌‌آید.
تنها دلیل به این سمت آب آمدن، قرص کردن جای پا بود، اگر قرار به بازگشت به نقطه اول بود که اصلا پا رو از آب به این وار نمی‌‌گذشتم.. نسبت به رفقام تو ایران ۵ سال عقب هستم، اصولن نسبت به زندگی‌ ایران عقب هستم..۵سال کاری..
به قول "او" عزیز، نمی‌شه تازه سر ۳۰، ۳۱ سالگی بری از اول شروع کنی‌ به استارت زدن کارکه.
اصلا راهی‌ به جز اینجا موندن برام متصور نیست، مغزم داره صوت میکشه، و حوصله هیچ گونه ابراز همدردی رو هم ندارم..
حوصله نوشتن رو ندارم، دستم اصلا به نوشتن نمیره و واقعا نمیدونم تو این شرایط مزخرف روحی‌ چه جوری باید سر و ته این تز‌ رو هم بیارم
..

vendredi 25 juin 2010

مانند دو رهگذر


کاش مغرور نباشیم، کاش فقط خودمون رو نبینیم، یا بهتر بگم عینک خودخواه رو از چشم برداریم و از حرف‌های آدم‌ها یا اصلا از خود آدم‌ها درس بگیریم


دلتنگ

درست مثل تمام شب جمعه‌هایی‌ که نا‌ آگاه به یاد اموات مرحومه می‌افتم، و با کمی‌ فشار اوردن به مغز متوّجه میشم که‌ای دل غافل عدل شب جمعه است که یاد فلانی‌ یا فلانی‌ افتادی..
امروز هم که درست فکر کردم چرا از صبح تا حالا یاد تهران کردم و خاطرت خوبش، به خاطر اوردم که امروز جمعه است، ظهر جمعه......
روزی پدر گفته بود " پسر گلم، گرچه میدونم بیرون با دوستانت تا پسی از شب بسیار بهت خوش میگذره، اما روزی خواهد اومد که درست فکر میکنی‌ میبینی‌ کمتر خاطره مشترکی با خانواده داری، و افسوس حتا یک ساعت اون رو خواهی‌ خورد...باور کن هیچ عشقی‌ بی‌ آلایش تر از عشق خانواده نیست "
وقتی‌ یاد ناهار‌های جمعه که می‌افتم، اینکه می‌خواستم هرچه سریع تر بزنم برم بیرون یا روزنامهٔ، یا پیش دوستان، و حتا تاب و تحمل یک ساعت بیشتر خونه موندن رو نداشتم، شرمم می‌شه، سر تا پای وجودم رو میگیره،
این سطور رو در حالی‌ مینویسم که اشک در چشمان‌ام حلقه زده
دلتنگ ام، پنج سال متوالی است که نیستم، هیچ عیدی، هیچ سفری، نیستم و حسرت یک ثانیه بودن با بهترین‌ها و عزیز‌ترین هام رو دارم


jeudi 24 juin 2010

مغز صاحب مرده

نه تنها صاف بلکه دارم غلتک میشم، دهانم رو میگم، وجودم، مغزم، انقدر فکر در عین حال دارم که نمیتونم وقتی‌ صفحه محاسبت جلو روم باز هست، تمرکز کنم، کافیه حواسم به چیزی پرت شه، دیگه بالکل یادم میره کجا بودم، داشتم چه می‌کردم..

به فکر درس باش، محاسبه کن، همون موقع یه فصل دیگه رو بنویس، به فکر کار باش، نامه متیواسیون بنویس، به فکر سفر به لندن باش، به فکر هزینه هات، به فکر اقامت، به فکر ویزا گرفتن باش، به فکر آینده، فکر و فکر...
نه اینکه غصه چیزی رو بخورم اما این صاحب مرده باید در عین حال به ۶۰ چیز مختلف فکر کنه......
در این لحظه هیچ کی‌ من رو درک نمیکنه، مگر اینکه درست حالت من رو داشته باشه..

mercredi 23 juin 2010

فاصله


روز به روز این حس در من بیشتر و بیشتر می‌شه، روز به روز بزرگ و بزرگتر میشه، احتیاج مبرم من به تغییر فضا..آدم ها، دقیقا فاصله یی که میبایست همیشه میداشتم و متاسفانه فراموش کردم رو باید ایجاد کنم..
حس می‌کنم، آدم دور و برام زیاد شده،
دیشب با دوست خوبم داشتم خدا حافظی می‌کردم که برم، اما راهم سد شد، به جای ادامه دادن و رفتن، ایستادم به صحبت


mardi 22 juin 2010

مرغ خوشخوان


ایـن دل غـم‌دیــده حـالـش به شــود دل بـد مـکن
ویــن ســر شـوریــده بـازآیـد به سـامـان غم مخور

گــر بـهــــار عمــــر بـاشـــد بــاز بــر طــرف چمــن
چترگل در سرکشی ای مرغ خوش‌خوان غم مخو
ر

jeudi 17 juin 2010

تولد


شاید بهترین حسن روز تولد این باشه که بهترین دوست‌های آدم، که خیلی‌ وقته ازشون خبری نداشتی‌، یک به یک از صبح به موبایلت زنگ بزنند،
همون آدم ‌هایی‌ که ۱۰۰۰‌ها کیلومتر ازشون فاصله داری، اما در عین حال به همون اندازه ازشون خاطره ...
تا اینجای کار که سه نفر شدند....
چ
ه روز دلنگیزی

mercredi 16 juin 2010

صیحه


ناقوس کلیسا نوید رسیدن روز دیگری را میدهد، اتفاقی‌ نو، آغاز زندگی‌ یا پایان آن را، شلیک یک گلوله نیز

mardi 15 juin 2010

کوچه علی‌ چپ


هرچی‌ که فکر می‌کنم، هر لحظه که ماجرا میاد جلو چشم من، به خودم میگم مگه میشه،
مگه می‌شه نفهمیده این کار رو انجام داد،
موندم چطور بعضی‌‌ها کاری رو از رو عمد انجام میدند و بعد خودشون رو میزنند به کوچه علی‌ چپ

!!!!!!!!!


خیلی‌ حال میده وقتی‌ با استادت راجع به مشکلات کش اومدن تزت حرف میزنی‌، عین بز اخوش، البته دور از جون بز، نگاهت کنه،
سر تکون بده، و مممم ممم کنه،
لبشو بگزه و وقتی‌ تو انتظار جوابی‌ ازش داری بگه: خوب فوقش دیر تر تموم میشه دیگه..نه ؟!!
خدایا من رو از دست این دو دیوانه برهان

lundi 14 juin 2010

وضع آسمان


چه ملعبه ایی،
یک سوی آسمان باران می‌بارد و یک سوی آن آفتابی است...
در انتهای افق نیز رنگین کمان لبخند میزند...
مثل نیمه پر و نیمه خالی‌ یک لیوان،
چیزی شبیه به زندگی‌، گاهی ابری، گاهی آفتابی در حالی‌ که رنگارنگ است و دلفریب

افتخار

۱۴ دلار بابت پاسخ به یک سوال، خیلی‌ عالی‌ بود ! حسابی‌ جالب بود که برای پاسخ به سوالی به این کوچکی باید ۱۴ دلار ناقابل به حساب دولت فخیمه ریخت !

اشکال نداره صورت حساب رو که میفرستم برا عمه جان الیزابت !

چه قدر دنیای هیجان بر انگیزی داریم ما مردمان جهان سومی‌...
که چقدر این ملیت زیباست، اصلا افتخار می‌کنم با تمام وجود که ایرانی‌ هستم....بقک !



There will be ...

باید

حوصله هیچ چیز، هیچ کار، هیچ آدمی‌ را ندارم، فقط سلام می‌کنم، چون باید، به سر کار میرم چون باید و هر کاری به بهانه یک بایدی...
دلم می‌خواهد همه چیز برای ثانیه ایی بایستد، ‌لختی سکوت....دلم تغییر می‌خواهد، تغییری بس بزرگ،
دلم هوای رفتن کرده است، رفتن و پشت سر گزاردن تمام روز مرگی‌های بیهوده این روز ها، این ماه‌های اخیر..که به بطالت تمام گذشته اند....
آخر هفته‌های بیهوده ایی که به خرید هفتگی، غذا، خواب، غذا، خواب میگذارند...
دلم آدم‌های جدید می‌خواهد، محیط جدید..

mercredi 9 juin 2010

قلبی به مانند قهوه خانه

قلب من
مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد

کیومرث منشی زاده

lundi 7 juin 2010

لغزش‌


بگذار لغزش‌ها یت‌ تو را به قهقرا ببرند، آنجا که دیگر نشانی‌ و حرفی‌ از وارستگی نیست

لطفا خفه

نه دلم می‌خواد از دیشبت بشنوم، نه از ماجرا‌های آخر هفته با دوست پسرت،
نه از اینکه گٔل روی بند کفشت رو که با چسب دوقلو چسبونده بودی، زیر بارون کنده شده،
نه تمایلی دارم که از نحوه پخت غذا ی امروز ظهرت سر در بیارم و نه از چگونگی‌ سفارش پستی لباس‌های زیرت...
با وجودی که ۳ مرتبه هست که اتاقم رو از صبح عوض کردم، اما هر ب
ار که برمی‌گردم تا شاید کمی‌ سکوت پیدا کنم، باز داری به حرف زدن ادامه میدی...
باور کن صبر هم اندازه داره..
ممکن
ه هر آن چنان سرت داد بکشم که همینجا بزنی‌ زیر گریه، پس لطفا خفه ..!

jeudi 3 juin 2010

شرافت مندانه


گاهی‌ اوقات رفتار هایی رو میبینی‌، چیز‌هایی‌ رو میشنوی که برق از سه فاز سرت
میپره....
نمیدونم این دیگه چه جور استدلالی بود، شاید هم مشکل از تفاوت نسل‌ها است،
شاید دیگه من این بچه‌ها رو درک نمیکنم،
اما هر چه هست دیشب به خودم گفتم در چنین شرایطی هم آغوشی با یک فاحشه بسی‌ شرافت مندانه تر است !!

vendredi 28 mai 2010

پدر


عجب نامه ای بود نامه پدر،
ساده، کوتاه، غرق معنا و مفهوم، به دل نشست و مرا به فکر فرو برد
امروز هم جمعه بود، برحسب اتفاق جمعه بود

mercredi 26 mai 2010

خط پایان


ظاهراً هر چی‌ هم که می‌خوای کش بدی قضیه رو نمیشه،
جدی جدی باید کوله بار رو ببندی و بری،
استاد محترم قصد کردند که هر طور شده، سر و ته ماجرا به زودی هم بیاد..
خط پایان بد جوری داره چشمک میزنه، خط پایان یک دوران سه ساله فراموش نشدنی‌..
که البته چند ماهی‌ اون وسط سال دوم حروم شدند..
روزهای خوبی‌
که دیگه باز نخواهند گشت !

mardi 25 mai 2010

زبان در نیام



گاهی اوقات فکر نکرده حرف‌هایی‌ رو میزنم که نباید، و از اون بد تر حرف فردی رو جلو فردی که نباید...
گاهی اوقات
خوبه که آدم جلو زبون خودش رو نیگه داره...
یادش نره مرزهاش رو با آدم‌ها ، هرچند اون‌ها رو صمیمی‌ می‌دونه...

jeudi 20 mai 2010

روزی که خاطره میشوی

روزها می‌گذرند، همانجا ایستاده ام و تنها گذر روز‌ها را نظاره گرم، خاطراتی که می‌آیند و میروند...
دوستی‌ که بخش عمده ایی از خاطرات سه سال اخیر من را شکل میدهد، به زودی خواهد رفت،
نمی‌‌دانم دیدار ما کی‌ و کجا تجدید خواهد شد...
من نیز به زودی خواهم رفت، کجا را نمی‌‌دانم، اما بدون شک تنها به یک خاطره تبدیل خواهم شد.
باشد که خاطره ایی خوش باشم برای آشنایان و دوستان .

mercredi 19 mai 2010

پرونده مختومه



 شما یک پرونده مختومه هستید،
به خصوص اینکه  "ایگنورنس" سر منشأ نعمت است..

معادله

ساعت تقریبا ۱۰ صبح رو نشون میده، از ساعت ۸ و نیم اینجا هستم سر کار، اما تمایلی ندارم که کار کنم، یعنی‌ دلیلی‌ برای کار ندارم..
باید بشینم ضریب، معادله و فرمول بنویسم...اما معادله بزرگتر آینده خودم است نه این اعداد که جلو چشمم رژه میرند.
حوصله حرف زدن با کسی‌ رو هم ندارم، دلم سکوت میخواد اما این دخترک بور رو به رویی، هر چند دقیقه یک بار با چرندیاتش سکوت رو بر هم میزنه
وقتی‌ آینده مبهم و نا‌ معلوم هست، تموم کنم این لعنتی رو که چی‌ بشه. اصلا خسته ام، از همه چیز، از زمین و زمان، از این اضطراب ها، از این دویدن ها، خسته‌ام !
فقط سکوت می‌خوام، سکوت محض رادیو یی

lundi 17 mai 2010

تکیه گاه


با وجودی که چند وقت هست، تمام نظام فکری و اعتقادی من شخم خورده و مثل سابق فکر نمیکنم
اما توی این روز‌های سخت، پر تشویش و اضطراب دوست دارم که باشه، دوست دارم اون قدرت لایزال باشه، تا بتونم در این شرایط به او تکیه کنم، امید داشته باشم به نیروی برتر و ماورأ طبیعی که میتونه اوضاع رو تغییر بده، اگر که ارده کنه..
عجیب هم دیگه شاید نباشه، اما همیشه در سختی هست که آدم ناگهانی یاد او میکنه و دل در گرو بخشایش و نظر لطف او می‌‌بنده..
همو که نقطه آغاز است و پایانی بر وجود لایزالش نیست


jeudi 13 mai 2010

درسی‌ از او

اینطور که گفته می‌شه "باید از هر لحظه، هر اتفاقی‌ که در زندگی‌ میافته درس گرفت"...

امروز تولد "او" است، اونی که خوب ندیده، نسنجیده و روی معیار‌های مادی و مالی گذشت و رفت...

شاید روز‌های اول دردآور، سنگین و غمناک بود، به خصوص اینکه من تصمیم به سکوت گرفته بودم...

اما حالا هر وقت به "او" فکر می‌کنم، هر لحظه که خاطرش به ذهنم میاد، به خودم نهیب میزنم، که در دنیای امروز که به یک میدان رقابت بزرگ تبدیل شده، یک لحظه درنگ، احساس استیصال، و درجا زدن جایز نیست..

فقط باید به جلو رفتن فکر کرد..

به خصوص وقتی‌ میبینم چه طور تنهایی در یک شرکت بزرگ بین‌المللی در خارج از کشور کار پیدا کرد، چه تلاشی از خودش نشون داد، و با وجود تمام مشکلات زندگی‌ شخصی‌، چقدر محکم هست

از زندگی‌ باید لذت برد، اما اگر لحظه ای مکث کنی‌، خیلی‌ عقب میفتی، از همسن و سال هات، از تمام رقبا..

اگه بی‌ برنامه باشی‌، تلاش نکنی‌، مصمم نباشی‌، حتما میبازی، اون هم خیلی‌ گرون..

حالا که این همه سال رو به کار و درس گذروندی، دیگه نمی‌شه زندگیت رو باری به هر جهت جلو ببری..

گاهی اوقات دلم می‌خواهد از "او" که یک دوست بسیار قدیمی‌ هست، تشکر کنم. اما خیلی‌ زود نظرم عوض می‌شه، به هر حال این یک نتیجه گیری شخصی‌ هست و به ذهن خودم مربوط میشه.

هرچند هیچ وقت اینجا رو نخواهد دید، دلم می‌خواد از صمیم قلب ازش تشکر کنم، به خاطر درس‌های نخواسته ایی که به من داد..

متشکر و تولدت مبارک


jeudi 6 mai 2010

.........!!!!


: "باید بگذاری و بگذری.." خیلی‌ راحت

شادی


شاید عجیب باشد یا شاید هم اصلا نباشد.. اما روزی حداقل یک بار دکلمه شعر "حال همه ما خوب است" از سید علی‌ صالحی با صدای مرحوم شکیبایی رو گوش می‌کنم...
به خصوص وقتی‌ به قسمت "حال همه ما خوب است , ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ..." شعر که میرسیم، مو بر تنم سیخ می‌شه.... شادی بی‌ سبب ...

mercredi 5 mai 2010

دیدار


اگر كسی مرا خواست ، بگویید رفته بارانها را تماشا كند . و اگر اصرار كرد ، بگویید برای دیدن توفانها رفته است
و اگر باز هم سماجت كرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد

lundi 3 mai 2010

جای خالی‌


در این روز‌های پر تشویش، که دیگه  من به یک ماشین یا روبات بیشتر شبیه هستم.
احساس دلتنگی‌ عجیبی‌ دارم، دلتنگی‌ برای سادگی‌‌های خانه پدری، روی مهربان مادر، آغوش گرم پدر..
تو این روز‌های تنهایی جای عزیز‌ترین‌های زندگیم رو بیشتر از همیشه حس می‌کنم..
به خصوص اینکه احساس می‌‌کنم که به یک تکیه گاه احتیاج دارم..

jeudi 29 avril 2010

از دو دنیای متفاوت


چقدر دغدغه‌های آدم‌هایی‌ که به نظر نزدیک میرسند، میتونه متفاوت باشه..در حالی‌ که من و امثال من به سرنوشت مبهم چند ماه آینده مون نگاه می‌کنیم..در حالی‌ که نمیدونم این چند ماه آینده چه جور خواهد گذشت، چه آشی از این تز بیرون خواهد اومد، و دست سرنوشت من رو به کجا پرتاب خواهد کرد..
همین روز ها، دیگری بابت اینکه ماشین آخرین مدلش رو توقیف کردند و نمیتونه با معشوقه محترم تشریف ببرند مسافرت به زمین و زمان فحش میده که چه زندگی‌ مزخرفی
یا اون یکی‌ که بابت لغو بی‌ موعد پروازش، و اینکه نمی‌تونه بعد از دو هفته تعطیلات از مکزیک برگرده خونه ددی جان، زندگی‌ رو سرزنش میکنه .
جالب اینکه این دو نفر بخش اعظمی از خطرت ۱۸ و ۱۹ سالگی من رو شکل میدهند..
که چقدر دنیاها مون عوض شدند و با هم فاصله دارند

mercredi 28 avril 2010

بنبست مغزی

چند وقتی‌ هست که همینطوره، هر باری که برای گرفتن قوت قلب، دلم می‌خواهد صدای مهربونشون رو بشنوه و بعضی‌ مواقع ازشون راهنمایی بخواهد...این من هستم که باید شنونده مشکلات این روز‌هاشون باشم..
گویی با بزرگ شدن ما بچه‌ها ، نقش دلداری دهنده عوض می‌شه...تو این روز‌های پر استرس کاری باید به این فکر کنم که عزیزترین هام، دارند با چه مسائلی‌ دست و پنجه نرم میکنند..
خیلی‌ سخته که مسائل شخصی‌ خودت رو با ادم‌های اطرافت قسمت نکنی‌ .
صبح که از راه میرسی‌، باید یک لبخند ملیح تقدیم هم کار‌هات کنی‌..از دوست‌های
صمیمی هم که دیگه نمیگمکه هر کسی‌ دنیای خودش رو داره و دغدغه‌های خودش رو

روزها همین طور پشت سر هم میان و می رن و ... دیگه چیزی خوشحالم نمی کنه

... خیلی چیزها که بقیه رو ساعتها می خندونه ، به نظر من لوس و مسخره میاد

...و گم شدم تو فکره چیزایی که می دونم نمی دونم و چیزهایی که حتی نمیدونم که نمی دونم


mardi 27 avril 2010

حال همه ما خوب است

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
...
حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن
...........................................

lundi 26 avril 2010

بعد از ظهری همراه با یک بانوی نویورکی..


از لحظه ایی که اجازه داد تو صداش کنم، یا بهتر بگم در حالی‌ که من هنوز او را شما خطاب می‌‌کردم و او به طور ناگهانی سلام‌های دوستانه داد، از همون لحظه که از پشت عینک هاش نگاه‌های شیطنت آمیزش رو شروع کرد...
من هم طور دیگه ایی به او نگاه می‌‌کنم،
دیگه حساب این رو نمیکنم که شاید ۱۰ سالی‌ بیشتر از من داشته باشه..فقط دوست دارم با او هم صحبت باشم
عاشق فرانسه حرف زدنش با اون لهجه آمریکایی‌ هستم
حس عجیبی‌ هست، دوست دارم هر روز وقت استراحت نیمروزی رو با او بگذرونم..و مدام از نیو یورک، طرز زندگی‌ در آمریکا، جامعه آمریکایی ‌ و بخصوص تجربیات یک بانوی آمریکایی‌ در فرانسه بشنوم

samedi 24 avril 2010

مادربزرگ

گاه و بیگاه به بیرون از دریچه می‌نگرد، سر میچرخاند، گذر عابران کوچهٔ را می‌نگرد و در حالی‌ که دستانش را در پشت کمر گره کرده، به آرامی به سر جای خود باز میگردد، توانی‌ برای حرف زدن ندارد، اگر هم چیزی به زبان بیاورد، جملاتی کوتاه است برای رفع احتیاجات روزمره ..
سکوت کامل، دنیای این روز‌های او را تشکیل می‌‌دهند،
می‌خواهم بدانم در دنیای این روز‌های مادربزرگ چه می‌گذرد

mercredi 21 avril 2010

چند ماه دیگه


گیاهی در اتاقم هست، که دوستی‌ عزیز قبل از رفتن، اون رو به من سپرد، امروز صبح وقتی‌ که گیاه رو آب میدادم، به این نکته فکر می‌کردم که تا چند ماه دیگه من باید گیاه رو به کی‌ بسپارم ؟!

...........

غیر یاد تو در خیابان نیست

mardi 20 avril 2010

پرهیز


شاید عجیب باشه که اینجا، فقط و فقط از اتفاقت احساسی‌ یا نگرانی‌هایم در این زمینه بنویسم، اما چون اصولا حوصله آدم‌های دور و برم رو با این چیز‌ها سر می‌‌برم، حالا که جای کوچکی هست که بتونم خودم رو خالی‌ کنم، مینویسم. حداقل این یه تکه جا که دیگه به خودم تعلق داره و هر چه دلم می‌خواهد می‌تونم اراجیف ببافم، تا اینکه بعد بتونم با دنیای خارج راحت و بی‌ دغدغه ارتباط برقرار کنم.
حسن اینجا نوشتن اینه که وقتی‌ اینجا دلت رو خالی‌ کنی‌، فکر می‌‌کنی‌ به  اتفاقت، میتونی‌ از تصمیمات عجولانه پرهیز کنی‌...

lundi 19 avril 2010

سرمست از غرور


اما جالب اینجاست که با وجود اشتباهش، چنان سرمست از غرور است..

jeudi 15 avril 2010

درس

از روز اولی‌ که باهاش اشنا شدم، بهش گفتم او رو آدم پخته و مستقلی می بینم که میشه از او در زندگی‌ درس گرفت..روند رابطه و چگونگی‌ جدایی باعث شد تا از اون اتفاقات درس بگیرم..
متوجه شدم که باید اجتماع و سیاست و حتا مطالعه راجع به اونها رو کنار گذشت، باید فقط و فقط به آینده نگاه کنی‌ و اینکه چطور باید گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون، اگر می‌خوای در دنیا جدید موفق باشی‌، باید بی‌ اعتنا باشی‌ و خیلی‌ راحت از کنار مشکلات دیگران و در کلی‌ جامعه ایی که در اون زندگی‌ میکنی‌، گذر کنی‌...باید فقط به خودت و خودت فکر کنی‌ و حتا یک دقیقه رو هم برای چیز دیگری تلف نکنی‌..
باید مثل یک قلطک جلو بری و همه چیز رو زیر پات لهٔ کنی‌..
زندگی‌ عرصه یک رقابت وحشیانه است، که اگر کمی‌ غفلت کنی‌ دریده میشی‌...
این کلمات رو از روی فکر مینویسم: "متشکر هستم دخترکو"، متشکر‌م که بهم تلنگر زدی، چرا که در طول سفر اخیرمدیدم که با کمی‌ غفلت فاصله چندانی تا بازگشت به خانه اول و جهنم درّه ایی که از اون اومدم ندارم !

mardi 13 avril 2010

بدون شک

گاهی اوقات نمی‌تونم برخی‌ از آدم‌ها رو درک کنم...آدم‌هایی‌ هستند که هم رو میخواهند، اما از روی غرور، مننیت، یا اصلا نمیدونم چی‌ که من اصلا ازش سر در نمیارم، همدیگه رو پس میزنند، چرا، نمیدونم ؟!...نمیتونم تصور کنم چطور این آدم ها، حاضر هستند به این راحتی‌ به خودشون، احساسشون بی‌ اعتنایی کنند...
اگه دل همه مثل آینه بود، از جنس شیشه و می دیدند در پشت صورت شاد و خنده‌های بعضی‌ ها، شاید دل شکسته ای پنهان باشه، با هم اینطور رفتار نمی‌‌کردند ..
بدون شک

lundi 12 avril 2010

صد سال تنهایی برای من !

نمی‌دونم باید اسم این اتفاقت رو چه گذشت. اما عجیب یاد کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز می‌افتم. هم امسال و هم پارسال جدایی‌های من درست زمان عید اتفاق افتادند

حال این چرخه تکراری و انکار ناپذیر زندگیست یا یک اتفاق ساده... اما هرچه که هست، عجیب می‌‌ماند این شباهت‌ها ..عجیب و اسرار آمیز !


دلتنگی‌

دلم برای اینجا تنگ شده بود، سفرم باعث شد کمی‌ از زندگی‌ عادی فاصله بگیرم، و کمتر فکر کنم، حالا که برگشتم و به قولی‌ از ابر‌ها اومدم پایین..مینویسم !

jeudi 1 avril 2010

علامت سؤال



دلم رضا تراپی می‌خواد

طعنه


همین مونده بود که رفیقی که بعد بیشتر از یک سال هست می‌‌بینی‌، اونم رفیق فرانسوی، برگرده بگه،
ای بابا پس چی‌ کار میکنی‌ مرد، هنوز کسی تو زندگیت نیست، من و اون یکی‌ پی‌ یر رو نیگا، بچه‌ها مون هم دیگه بزرگ شدن...
یه خورده بزرگ شو، از این شاخه به اون شاخه نپر...
اما کی‌ است که روش بشه که بگه، رفیق، شاخه کجا بود، پرش کجا ؟ من و پرش ؟!!


mercredi 31 mars 2010

آزاد کوه

روستای دونا، آزاد کوه

دلم، آزاد کوه را میخواهد : با آن قلّه بلندش، دماغه ستبرش، یگانگی اش در میان کوه ساران البرز.... بلده، علمده، یوش و قلب بی همتای البرز در نخستین روزهای سال


با عشق، زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق

mardi 30 mars 2010

افتخار

شاید نزدیک به یک ساعتی‌ بحث شد سر ناهار، جرمی، ردلف، لویی و من که بیشتر که گوش میدادم تا اینکه حرفی‌ بزنم، از دنیای‌ امروز، دنیای مصرف گرایی و بی‌ عدالتی ها در سرتا سر گیتی‌ حرف می‌زدند..

اینکه حالا که دانشجوی دکترا هستیم و به زودی دکتر، اگر ۸، یا ۹ سال تحصیلات دانشگاهی داریم، حالا که این همه اطلاعات از همه جانب کسب کردیم، حالا که با آدم‌های عامی‌ فرق داریم، هر کدوم باید به نوبهٔ خودمون برای تغییر جامعه، و جهان اطرافمون تلاش کنیم...دیگه نمی تونیم شونه خالی‌ کنیم از زیر بار مسئولیت انسانی‌، جهانی‌..

همون موقع یاد حرف‌ اونی افتادم که بهم میگفت "من نمی‌خوام دنیا رو عوض کنم، من زندگی‌ راحت می‌خوام..."

امروز یادم افتاد من به چه طبقه یی از جامعه، هر جامعه یی (فرانسه، ایران، امریکا..) تعلق دارم، یادم افتاد آرمان هایم رو، یادم افتاد که چه وظیفه یی دارم، یادم افتاد که چرا این راه رو برگزیدم، یادم افتاد که این راه رو به دنبال چه چیز طی‌ کردم و چرا امروز اینجا هستم..

امروز به خودم افتخار کردم

افتخار کردم از اینکه در کنار کسانی‌ نشستم و می‌نشینم که می‌گویند "من شهروند جهان ام نه یک سرزمین خاص.." کسانی‌ که هدف اون‌ها ساختن دنیا یی بهتر برای "بشریت" است ..

lundi 29 mars 2010

شخم مغزی


میخندم، شوخی‌ می‌کنم، بلند از ته دل میخندم، مسخره بازی در میارم،

وفا


میگن هیچ چیز این دنیا وفا نداره، آخه تو دیگه چه انتظاری از آدم هاش داری ؟!
فقط سعی‌ کن ادامها رو درست بشناسی قبل از اینکه بهشون نزدیک شی‌،
چون بعضی‌‌هاشون بد جور زهر میریزن..

vendredi 26 mars 2010

فال قهوه

پي اسم تو مي گشتم / ته يك فنجون خالي دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي
فنجوناي لب پريده/ قهوه هاي نيمه خورده

دلتنگی‌‌های اولین جمعه سال


دلتنگ شده‌ام ، چون کودکی ۵ ساله، دلم هوای خانه را کرده، خانه پدری، دید و بازدید‌های روزهای اول، تجدید دیدار با آدمهای که سال تا سال خبر‌شان را هم نداشتی‌، دلم هوای سفر‌های نوروزی کرده، از این ویلا تا آن ویلا، قرار‌های محال، در جاده‌های بارانی و مه‌ الود شمال، جا به جا شدن ‌های ناگهانی به بهانه یافتن دوستان روی خط امتداد دریا
دریا !!!!
دلم هوای جشن تولد‌های همه ساله پیمان را کرده، یک سال خزرشهر، سال بعد تهران، یا اصلا تک و تنها با انسان‌های باقیمانده در تهران..دلم تنگ است همچون تمام جمعه‌های سال..این تنها یک آغاز است !

jeudi 25 mars 2010

ایستگاه پایانی


انگار منتظر بودم، منتظر یک حادثه، یک نماد، می‌خواستم زودتر تکلیفم مشخص شه
گاهی اوقات بعضی‌ چیز ها، بعضی‌ کارها حد رو می گذرونند..

پیدا

اگر دیدی باز سر و کله اش پیدا شده، برای تو بازنگشته، میخواهد پتکش را باز امتحان کند. چه چیزی بهتر از تو، بهتر از تو، بهتر از تو

vendredi 19 mars 2010

راحت

چه راحت آدم‌ها میاند و میرند در زندگی‌ هم، خیلی‌ راحت و ساده میگذرند از همه چیز

jeudi 18 mars 2010

سکوت پیشه


دلم می‌خواست حرفهای ایزی رو بردارم درشت با خط بزرگ بنویسم، بزنم روبرم !
که گور بابای هر کی‌ که قدر دلت رو نمی‌‌دونه !!

lundi 15 mars 2010

لالا یی

لا لا لا لا لا گــل پــونـه بـیا کــه بــدون تـــو دل خونه
بیا که بـدون تــو تـن خـستــم لـبریـز از حـس جنونه
لا لا لا لا لا گل لاله زنــدگی بــی تــو واســم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی این دل داره همش میناله

۱۸۰ درجه



به من بیشتر از گذشته ثابت می‌‌شود که از نظر معیار‌های مالی و مادی گویی به دو کره مختلف تعلق داریم...

vendredi 12 mars 2010

عرصه


گاهی اوقات عرصه زندگی‌ را بر خود تنگ شده می‌‌بینی‌، امروز نیز یکی‌ از این روز هست، حجم مشکلات از هر سؤ تو را مورد آماج حملات قرار می‌‌دهند.
چاره یی جز توکل و تلاش مضاعف نیست.

mercredi 10 mars 2010

دیوونه


گاهی میخندی مثل غنچه باز
گاهی هم چشمات خیس و گریونه
گاهی توی خلوت گاهی بین جمعی
گاهی پروانه گاهی هم شمعی 

شاملو... عشق عمومی

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشق ام بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد ِ مشترک ام
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبان ات برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان ِ من آشناست

در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام
برای ِ خاطر ِ زنده گان
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مرده گان ِ این سال
عاشق ترین ِ زنده گان بوده اند

دست ات را به من بده
دست های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
به سان ِ ابر که با توفان
به سان ِ علف که با صحرا
به سان ِ باران که با دریا
به سان ِ پرنده که با بهار
به سان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشه های ِ تو را دریافته ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست

mardi 9 mars 2010

تصمیم


ما که نفهمیدیم چی‌ شد، اما ضرب‌المثلی در فرانسه هست که می‌‌گوید " واقعیت با شدت ضربه شلاق به صورتم برخورد کرد
حالا هم چنین حالتی دارم...واقعیت امر رو تا به حال این چنین به وضوح لمس نکرده بودم،
خوشحالم از اینکه، حداقل اون چه رو که باید انجام دادم. حالا هر اتفاقی‌ که می‌خواد بیفته...تصمیم با اوست


C'est Écrit

Elle te fera changer la course des nuages,
Balayer tes projets, vieillir bien avant l'âge,
Tu la perdras cent fois
Dans les vapeurs des ports,
C'est écrit...

Elle rentrera blessée
Dans les parfums d'un autre,
Tu t'entendras hurler
«Que les diables l'emportent»,
Elle voudra que tu pardonnes,
Et tu pardonneras,
C'est écrit...

Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Et toi, tu cherches et tu cours.

Tu prieras jusqu'aux heures
Ou personne n'écoute,
Tu videras tous les bars
Qu'elle mettra sur ta route,
T'en passeras des nuits
A regarder dehors.
C'est écrit...

Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Et toi, tu cherches et tu cours,
Mais y'a pas d'amours sans histoires.
Et tu rêves, tu rêves...

Qu'est-ce qu'elle aime, qu'est-ce qu'elle veut ?
Et ces ombres qu'elle te dessine
Autour des yeux ?
Qu'est-ce qu'elle aime ?

Qu'est-ce qu'elle rêve, qui elle voit ?
Et ces cordes qu'elle t'enroule autour des bras?
Qu'est-ce qu'elle rêve ?

Je t'écouterai me dire ses soupirs,
Ses dentelles,
Qu'à bien y réfléchir
Elle n'est plus vraiment belle,
Que t'es déjà passé
Par des moments plus forts,
Depuis ...

Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Tu cherches et tu cours,
Mais y'a pas d'amours sans histoires
Oh tu rêves, tu rêves...

Elle n'en sort plus de ta mémoire
Elle danse derrière les brouillards
Et moi j'ai vécu la même histoire
Depuis je compte les jours...

Francis Cabrel

lundi 8 mars 2010

ترس از خواب


ازت از عشق پرسیدم
تو هم شعر عجیبی زیر لب خوندی که معنیشو نفهمیدم

کمرنگ کمرنگ


کمرنگ تر از همیشه شدی، جواب که نمیدی، میای و میری بدون اعتنا، کوچکترین اعتنا..
دیگه چه کار داری که بیآیی به خوابم ؟!!
بذار دیگه اون چند ساعت رو راحت باشم..

vendredi 5 mars 2010

سروناز


 "میدونی آزاد کوه،... پسر خیلی‌ خوبی‌ هستی‌، مهربون، ساده، یک دنیا احساسی‌..اول فکر می‌کردم گواهینامه نداری، اما ظاهراً اصلا ماشینی نیست، ببین اینطور قرار گذاشتن ها، اینطوری سخته، موبایل هم که نداری..نمی‌شه اینطوری که.....پس فردا من جلو دوستم چی‌ بگم؟! ناراحت نشی‌ ها، اما خودت بگو چی‌ میگن بعدا؟! ما دو تا دوست خوبیم در حد همدانشگاهی، نه بیشتر"

زمان به نحوی به گونهٔ دیگه داستان رو تکرار میکنه، حالا خیلی‌ چیزا رو اندوختم، اما ظاهراً باز هم عقبم


jeudi 4 mars 2010

سردرگم

حالت خیلی‌ بدی هست، انگار که طرف مقابل یک سر طناب رو رها کرده باشه..
تو هم در حالت ایستا، نمیدونی چه کار باید بکنی‌، 
حس ناخوشایند سردرگمی مزمن ..

mercredi 3 mars 2010

یه دل سیر



فقط دلم می‌خواست بشینم یه دل سیر به حال خودم گریه کنم.. 

خالی


وقتی‌ ..چیزی برای نوشتن نداری..حتا از اتفاقت عادی زندگی‌ که رنگ و بوی احساسات و عواطف رو نداشته باشند....

mardi 2 mars 2010

احساس

من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین

دکتر علی شریعتی

lundi 1 mars 2010

غیر ممکن


باید از رسیدن بهار، عید زیبای نوروز خوشحال باشم، اما احساس خاصی‌ ندارم نسبت به این روز‌ها و مناسبت ها..
زندگی‌ تکرار بدون توقف حوادث تکراری است

ابر رویا‌ها

چقدر بده که به کسی‌ پیغام بدی، براش بنویسی‌، یا ازش خبر بگیری محض خالی‌ نبودن عریضه...

که چقدر ما آدم بزرگ‌ها حسابگر میشیم بعضی‌ اوقات،
حتا خودت هم دیگه از این قاعده مستثنا نیستی‌ ..

vendredi 26 février 2010

عاشقانه تلخ

ا "بذار باهات رو راست باشم، خیلی‌ دوستت دارم، جلوم یه مرد فوق العاده است، اما فکر می‌کنم، چه قدر باید صبر کنم،، تو هنوز خیلی‌ کار داری...من می‌خوام یه زندگی‌ راحت داشته باشم...تو هنوز تو زندگیت خیلی‌ کار داری، یک آدم بی‌ نظیری که باید خیلی‌ کارها رو کنی‌، و به خیلی‌ جاها برسی‌، که میدونم میرسی‌، نمی‌خوام مانع پیشرفتت شم "

 "منم می‌خواستم دنیا رو یه روز عوض کنم، اما جون کندم تا به دست بیارم اونچه رو که دارم..اما الان دیگه می‌خوام یه جا سر جام بشینم.."
می‌خوام راحت باشم

jeudi 25 février 2010

شکر

فقط از ته دل می‌خوام ازت سپاس گذاری کنم...شکر...امروز یه جا چند تا چیز خوب هدیه دادی ، بازم ممنون


گاهی اوقات تصور می‌کنم، این پیچیده فکر کردن ها، این نوشتن ها، این تجسم ها، این تشبیه ها، ما رو به کدوم سمت میبره..

نکنه تو تنهایی هامون داریم رو به "ج و ن و ن" قدم برمیداریم ؟؟؟

Abstrait



De temps à autres, le paysage me paraît complètement brumeux, il est extrêmement difficile à distinguer les silhouettes.

Toutes ces pensées m’abstraient du monde qui m’entoure.

Tu sais, cette histoire a commencé sur les chapeaux de roues…donc il n’ y pas à se plaindre mon gars !!




که عیانست چه حاجت به بیانم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

mercredi 24 février 2010

شطرنج چمنی



فکر می‌‌کنی‌ به شطرنج باید ادمه داد ؟! من باهات هم عقیده نیستم...
باید گاهی اوقات خودت رو رها کنی‌، اینقدر پیاده نظام ات رو تو زد و بند نزاری..
اصلا گاهی اوقات باید بازی رو از تو زمینه شطرنجی‌ ببری بیرون،
یه زمین بزرگ چمنی رو در نظر بگیری...شروع کنی‌ با سرعت دویدن، جست و خیز کردن
توپی که جلوت افتاده رو با شدت تمام شوت کنی‌..
ولی‌ فقط حواست باشه
باور کن الان اصلا موقعش نیست !!

فاصله



گاهی اوقات باید سکوت رو شکست...سخت شاید باشه، اما باید شکستش...

mardi 23 février 2010

قاعده بازی



ترسی‌ ندارم از اینکه اعتراف کنم

اما باید جلو خودم رو بگیرم،
ظاهراً
قاعده بازی اینطور می‌خواد !

سوالات تناوبی



شاید باید نوشت، شاید هم نه، شاید دست نگاه داشت، سخن نگفت، نراند و نرفت، چشم پوشی کرد، پا روی دل گذشت، چرخید و چرخوند... مثل هزار و یک چیز دیگه تو زندگی‌، که چی‌ نمیدونم ؟!!

lundi 22 février 2010

چشم در چشم




انقدر تو دلم حرف هست که بزنم، اما همش جلو خودم رو می‌‌گیرم به امید اینکه به زودی زود، سفره دلم رو باز کنم...




dimanche 21 février 2010

همدردی


شاید هیچ کلامی، هیچ جمله یی نتونه تأسف و تاثر آدم رو از چنین اتفاقی نشون بده
با تو احساس همدردی میکنم،
 فقط دوست داشتم تو این لحاظت سخت در کنارت بودم

vendredi 19 février 2010

تهی


صد رحمت به پارسال 

jeudi 18 février 2010

خانه بخت


در طول سه سال اول اقامتم در فرانسه..دخترکی بود که بیشتر از هر کدوم از دوستانم در ایران با اون چت می‌کردم،
بیشتر از هر کدوم از دوستانم به بهانه‌های مختلف به من زنگ میزد، همیشه اون ور خط بود، همیشه آماده گوش دادن و هم راهی‌،
همیشه میگفت که دوستی‌ من و اون جدای از دوستی‌ خانواده هامون هست، احساس خوشی‌ از با من بودن داره..من رو یک همراه خوب برای لحظات سخت می‌بینه...
با دو چشمان سبز زیبایی که داشت، لبخندی که هیچوقت از صورتش محو نمی‌شد نگاه تحسین آمیز هر مردی رو بر می‌‌انگیخت..
تابستون دو سال پیش اما، که انتظارش رو باهم خیلی‌ کشیده بودیم، دیدار ما تنها به یک دید و بازدید ساده فامیلی خلاصه شد، در حالی‌ که او به سفر من جور دیگری نگاه میکرد، چند بار که زنگ نزد تا همدیگر رو بیرون ببینیم...
بعد از بازگشت از اون سفر دیگه از اون خبری نداشتم، انگار که محو بشه، آب بشه بره تو زمین، تا اینکه شنیدم دیشب عروسی‌ کرده...
او هم رفت ولی‌ من هنوز مشغول ورق زدن مقالات علمی‌ جلو چشمم هستم درست مثل دو سال پیش..


ازصحيفه سجاديه

چگونه تو را بخوانم كه من منم ؟ و چگونه از تو قطع اميد كنم كه تو ، تويي ؟
ازتو نخواسته ام تو به من عطا ميكني ،پس از چه كسي بخواهم كه به من عطا كند؟
تو را نخوانده ام و تو پاسخم مي دهي ، پس چه كسي را بخوانم كه پاسخم دهد ؟
زاري نكرده به درگاهت ، بر من مهرباني ميكني ، پس نزد چه كسي زاري كنم كه بر من مهرباني كند ؟
اي مهربان ترين مهربانان .....



وابستگی



نمی دونم اما به نظرم وابستگی، بزرگترین خطری هست که یک آدم رو تهدید می کنه،
حالا این وابستگی می‌خواد به اشیا باشه یا به موجودات زنده، می‌خواد احساسی‌ باشه یا مادی...
هر چی‌ که باشه از هر زهری خطرناکتره..


mercredi 17 février 2010

انتظار

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیآمدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

هوشنگ ابتهاج



mardi 16 février 2010



همه سر به سر تن به کشتن دهیم / از آن به که کشور به دشمن دهیم
چو بخت عرب بر عجم چیره شد / همی بخت ساسانیان تیره شد
همان زشت شد خوب,خوب شد زشت/ شده راه دوزخ پدید از بهشت
به ایرانیان زار و گریان شدم / ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت/ دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت
با تخت , منبر برابر شود/ همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز/ نشیبی دراز است پیشش فراز
به گیتی نماند کسی را وفا / روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان/ نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان , همه ترک و تازی بود/ سخنها به کردار بازی بود
نه جشن و نه رامش, نه گوهر نه نام/ به کوشش ز هر گونه سازند دام
ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیدست کار
که تاج کیان را کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون , تفو


سخت

چقدر سخته که به فرانسه فکر کنی‌، به فارسی تحلیل کنی‌ و به انگلیسی بنویسی






lundi 15 février 2010

ولننتین ..



چقدر غیر منتظره بود

vendredi 12 février 2010

شهر رویا‌ها ...


مرهم زخم‌هایم باش


عجیب..


اشتباهات پی‌ در پی‌ من،
عجیبه به خدا که قبلا یک چیز رو تجربه کرده باشی‌، بعد عدل بیآیی همون کار ، همون اشتباه رو تکرار کنی‌، این از هیچ آدمی‌ بر نمیاد الا من !

بیهوده تیشه میزنی به ریشه، به ساقه یی که خوب رشد کرده....
خودتی که میزنی ، خودتی که خراب میکنی‌ ..




رویا پروری‌


رویا پروری‌ دور از عقل به نظر میرسه، اشتباه محض است و بس..


jeudi 11 février 2010

توان من



در صبح یا شب، سحرگه یا شامگاه، کی‌ و کجا.. درست نمی‌‌دونم تو کدوم افق 


کاش فرصت اون زودتر فراهم شه



mercredi 10 février 2010

شهاب آسمون


-->پارسال بود همین موقع‌ها ..........
نه می تونم دورشم از تو ، نه می تونم که بمونم
من نه شاهزاده ی عشقم ، نه شهاب آسمونم تو نه نیستی و نه هستی ،
دیگه خسته ام از خیالات
... مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات
تو یه رنجی تا همیشه اگه جون نگیره ریشه ، اگه باز بگی نمی شه اگه یک روزی بدونم بودن و موندن یادت واسه قلب عاشق من که یه عمری عاشقت بود مثل درد زهر نیشه
تو که هستی ، زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست.. می شه دست قسمتو بست ، زیر ذره های لعنت که یه دشمنه تو خلوت که می کوبه ، می سوزونه هر خیال عاشقونه ، بود و خوند و موند و نشکست
نه می تونم دورشم از تو(نه می تونم دورشم از تو)
نه می تونم که بمونم (نه می تونم که بمونم)
من نه شاهزاده ی عشقم (من نه شاهزاده ی عشقم) نه شهاب آسمونم