دو روز هست که انگار کابوس میبنم، شبها و حتا روز، لحظه یی، ذهنم رو رها نمیکنه..مثل خوره افتاده تو مغزم،
خبر جدائی صمیمیترین دوست دوران دانشگاه ام، بهترین رفیق، کسی رو که برادرم میدونستم...از همسرش مثل پتک خورد تو سرم..
بد تر از همه شنیدن خبر از زبان همسرش، و ایمیل پنهانی اون بود که درخواست طلاق رو من دادم
پروسه قانونی در جریان هست....
هوای رفیقت رو داشته باش..
تنهاست و داغون، تو بهترین دوستش بودی و حالا غریب افتاده اینجا..هواش رو داشته باش
مگه میشه آخه...
مگه میشه اون همه عشق بره باد هوا شه..اون همه فدا کاری..اون همه تلاش برای به هم رسیدن...خود دوستم هم بعد از چند روز برام نوشت که دیدی داداش..بعد از ۱۲ سال عاشقی چه جور سر ما رو بریدند.؟
قراره باهاشون تماس بگییرم، با جفتشون صحبت کنم، اما جراتش رو ندارم، چی بگم آخه..
به خصوص وقتی که با جفتشون دوست هستم..چه جور به قضاوت بشینم این وسط.. چه جور منصرف کنم مریون رو از رفتن، از جدایی..
کاش اونجا کنارش بودم...خدایا چه کنم با این همه دوری راه..