vendredi 31 décembre 2010

پخته تر

صدای این دوست صمیمی را بالاخره بعد از دو ماه از نزدیک شنیدم، هرچند به لطف او‌ تماس‌هایی‌ داشتیم، اما اینبار فرق میکرد.

نمی‌ دانم به نظر می‌رسد بزرگ شده باشیم، قد کشیده باشیم، پخته تر شده باشیم..
گویی جدایی دو ماهه با چاشنی‌ تجربه افزوده کاری از دو طرف و دفاع تز‌ از جانب من ، باعث شده تا کمی‌ پخته تر شویم..

نمی دانم شاید توهم "دکتر" شدن است، التزام به صحیح صحبت کردن ، کردار مناسب در حد "دکترا"..نمی دانم !
شاید هم واقعا بزرگ شده ایم، اما من شجاعت قبول واقعیت را نداشته ام
..

lundi 27 décembre 2010

دل‌ ستانی

چیزی که شاید مدت‌ها بود دیگر به آن عادت نداشتم، شاید از زمان جوانی در زادگاه عزیز،

دخترکانی هستند که چنان از تو دلبری میکنند، چنان موقع صحبت به تو چشم میدوزند، چنان چشم سفید‌ی به خرج میدهند، که دائم ته دلت به پایین می‌ریزد، درست مانند بالا رفتن آسانسور، مثل ترشی خوردن، حس عجیبی‌ است که مسلما یک پسر موقع خو
اندن این سطور آن را درک خواهد کرد.

یا من دچار پارانویا، وهم یا تصورات ناشی‌ از کمبودات غریزی شده ام، یا این دخترکان پایتخت نشین اند که چه به عنوان رهگذر، همکار یا همسایه دل‌ ستانی میکنند

رقابت

گاهی تصورش سخت هست اما واقعیت همینی هست که میبینی‌ آقا جان،
انگار اینجا زندگی‌ طور دیگری هست..
زندگی‌ ماشینی تر از اون چه که تصورش رو میکنی‌،
یک دو سرعت، یک میدان مسابقه نه تنها با همکاران، با دوستان، بلکه با خودت،
باید بهتر بشی‌، پس با خودت در رقابتی‌، اگر میخواهی‌ پیشرفت داشته باشی‌ باید از خیلی‌ چیز‌ها چشم پوشی کنی‌...
باید مراقب بود که فرش رو کسی‌ از زیر پات نکشه که با مغز بخوری زمین .

mercredi 22 décembre 2010

‌ بی حیا !!

فکر کنم اگر یکی‌ از دوستان که جدیداً به "فرانکی" (فرنکنشتین)، "پولپ" (چند دست) و و ...معروف شده، این روز‌ها تو محیط کار من بود، هر روز خدا، عاشق و بعد هم فارغ میشد..

همه چش آبی نیستند که هستند، همه خوش هیکل نیستند که هستند، همه مینی ژوپ نمیپوشند که میپوشند..! اما نگو از "کلیوج" که فکر کنم هر روز بخواد بیاد اینجا یه بازدیدی بکنه
!!

نعمت

گاهی اوقات نمیشه حرف‌های رو زد، حتا به صمیمی‌‌ترین دوستانت
اما عجیبه که سفره دلت رو میتونی‌ جلو پدر و مادرت باز کنی‌.
شاید بزرگترین نعمتی که تو این زندگی‌ داشتم این بوده که همیشه تونستم حرفام رو به پدر و مادرم بزنم و
برام مثل یک دوست بوده اند

mardi 21 décembre 2010

یلدا

شب یلدا را بعد از مدت‌ها در جوار مادر
میگذرانم، این هم خود غنیمتی است !

از میان تمام آنچه تا کنون دراین
مورد شنیده‌ام یا خوانده ام، این جمله برای من زیباترین آنها بوده است..

" باشد تا مردمان از یاد نبرند که تاریکی هرچند هم که طولانی باشد، پایان پذیر است و روشنایی را به دنبال دارد"


vendredi 17 décembre 2010

داستان ناتمام

امروز هم اگر نوشتم برای این بود که جایی به یاد داشته باشم، 
هاراگیری و زیر پا نهادن غرور چه مزه یی دارد.

jeudi 16 décembre 2010

روزی برای من

واکنش بچه‌ها ، استادم، و اشک‌هایی‌ که ریختند، برام غیر قابل تصور بود..نمیدونستم اونقدر دوست داشته میشدم
روز پر از احساسی‌ بود، روزی که میمونه تو ذهن، گوشت، پوست و استوخون آدم

دقیقه ها

احساسی‌ شبیه به خلأٔ من رو احاطه کرده، همه چیز به همین سادگی‌ تمام شد..اون هم با خوبی‌، آدم گاهی از خودش میپرسه این همه استرس برای چی‌؟! برای همین چند ساعت کوتاه..
زندگی‌ قصه همین دقیقه هاست.
سال‌ها رنج و زحمت برای دیدن چنین لحظاتی