jeudi 20 décembre 2012
mercredi 19 décembre 2012
این پاییز لعنتی
حالم از خودم به هم میخوره، تا اوایل همین پائیز، به حدی هیکلم خوب شده بود که همه بچهها با هیجان، از شدت لاغریم و ورزیده شدن بدنم حرف میزدند..اما متاسفانه با این حال و هوای چند هفته اخیر، با وجود ورزش رفتن، خودم رو کرخ حس میکنم، انگار عضلهها شل شده باشند..
خودم رو رها کردم، هر اشغالی رو میخورم، بدون توجه به عواقب اون. یک نوع بی حوصلگی مفرط نشی از افکار در هم..دوباره کمی شکم اوردم..
حتا این حالت من به خوبی در چهرهام نمایان هست، شادابی از رو اون بخت بر بسته و نوعی تشویش و اضطراب رو میشه رو اون خوند،
این حداقل چیزی است که دوستان میگند..
کلا اینکه روزهای بدی بودند و هستند، این روزهای پایانی پائیز ۲۰۱۲
lundi 10 décembre 2012
افسردگی فصلی
نمیدونم این دردها از کجا میاند،
چرا اینقدر تیر میکشه،
چرا حالم گرفته است،
مثل آسمون این روزها
اهالی بومی اینجا که میگند مشکلی نیست،
افسردگی فصلی است
mardi 4 décembre 2012
آخرین آرزو
دیروز با همکارها بحث سر این بود که اگر قرار بود واقعا دنیا در کمتر از ۲۰ روز دیگه به پایان برسه، آخرین آرزوی هرکدوم چه خواهد بود.
پاسخ من این بود:
"دوست دارم سوار بر یک موستانگ، از پنسیلوانیا شروع کنم، و به ترتیب، ویرجینیا ی غربی، کنتاکی، میسوری، کانزاس، کلرادو، یوتا، نوادا رو طی کنم تا نهایتأ به شهر فرشتگان برسم، و بتونم در افق لانگ بیچ آخرین غروب آفتاب رو ببینم"..
چه دنیا تموم بشه چه نشه، دوست دارم یک روز این کار رو بکنم، به هر قیمتی که شده..
dimanche 25 novembre 2012
mardi 20 novembre 2012
شهر فرشتگان
میگند هرچیزی رو از ته دل بخواهی بهش میرسی
حالا هم از ته دل آرزو میکنم،
مهاجرتهای پی در پی من یک جا و برای همیشه متوقف بشند: در شهر فرشتگان
lundi 19 novembre 2012
برادر
موسیقی مربوط به صحنه ایی هست که یکی از برادران استارک، از کوچکترین برادر در بستر آرمیده خدا حافظی میکنه تا به سمت سرزمین شمال بره، جایی که دیگر بازگشتی رو امکان پذیر نیست،
از لحظه ائ که موسیقی رو روی متن دیدم، ناخود آگاه یاد واقعه عاشورا و جدایی برادر از بردار افتادم..
نمیدونم در تاریخ چند بار بین برداران سر به دار جدایی افتاده، اما به هر حال فقط از برخی از اونها یاد میشه..
jeudi 8 novembre 2012
آخرین لاله به خون غلطیده
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ ”انسانیت“ است.
فریدون مشیری
mardi 6 novembre 2012
عشق مراد
بهانهها زیادند برای گفتن از تجسم رازهای پنهان گفته و ناگفته
برای مرور راههای رفته و نرفته، برای نقب زدنهای گاه و بیگاه به صندوقچه خاطرات ننوشته
حکمهای جاری نشده، ورقهای نینداخته شده، مشتهای بسته مانده
کاش قصه گوی قصههای ظهر جمعه به جای گفتن از عشق مراد پشتدشتی
از انتظار پی-پایان میگفت، از موجهای پرتلاطم دریا، از صدفهای راه گم کرده به ساحل نشسته
بدون شک باید خورشید را نگریست در پهنای افق، که سالهاست بدون منّتی هیچگاه خلف وعده نکرده
تا شاید افق ما را چراغ هدایت گری باشد در این شب سرد خاکستری
vendredi 2 novembre 2012
ترکش
چرا جملههات رو تموم نمیکنی
آدم جون به لب میشه
خیره نشو به درب، حداقل رو بر گردون و نگام کن
خودت هم این رو بهتر از من میدونی که
این روزها فضا بد جور فضای اتهام زنی ائه
هر کی به هر کی میرسه یک انگی میچسبونه و میره
دعوا دعوای غیرته، ما هم تو بازی،
گاهی ترکشش ما روها میگیره
تو زیاد جدی نگیر
jeudi 1 novembre 2012
vendredi 26 octobre 2012
هبوط
چقدر این کتاب حس نوستالژیک عجیبی داره
روزهایی که میخوندمش، یک عالمه سوال در مورد زندگی و جهان افرینش در ذهنم داشتم
روزگاری بود، پسرکی ۱۹ ساله
پوچ
دوست وکیل مون که شدید به زندگی مشغوله، کاپل پاریسی هم که نصفش دائم میره قسمتهای انگلیسی زبان مملکت.
کلا نیست.
بچههای نسبتا روشنفکر ایرانی هم که جمعی کاملا بسته دارند.
یک بار اومدم برم "کافه لیتراتور"، انقدر از پشت سرم حرفهای نامربوط میشنیدم که تصمیم گرفتم دیگه پام رو اونجا نذارم. آقایی پشت گوشم به همراهش میگفت "همین هست دیگه وقتی برنامه رو اعلان عمومی میکنی، هر کسی پا میشه میاد، دیگه جایی برای نشستن خدامون نیست !!" چطور میشه در یک جمعی تازه وارد باشی و این چنین حرفهایی رو به خودت نگیری
دلم لک زده واسه ۲ دقیقه حرف حساب زدن با یه آدم حسابی،
بشینی بحث کنی، فلسفه ببافی، رد کنی، صورت حساب رو خط بزنی، کم بیاری، متقاعد بشی
دلم برای خودم، عادت هام، آرمان هام، گذشتهام تنگ شده
mardi 23 octobre 2012
lundi 15 octobre 2012
jeudi 11 octobre 2012
موسیقی متن
یک چند وقتی هست افتادم به جون موسیقی متن فیلم ها..
جالبه همینطوری که یک فیلم رو نگاه میکنی به کار آهنگ سازی و اهمیت اون فکر نمیکنی..اصلا برخی اوقات آهنگها توجهت رو هم جلب نمیکنند،
اما حالا که اونها رو بدون تصویر و هیجانات فیلمها گوش میکنم، میبینم که بعضا چقدر زیبا هستند.
روح آدم رو به وجد میارند، به حدی که اشک آدم هم میتونه سرازیر شه
تازه وقتی یک سری ویدئوها رو نگاه میکنی ، متوجه میشی که یک قطعه شاید ۲ دقیقه ائی رو یک ارکستر ۱۰۰ نفره مینوازند، که چقدر کار پشت سر این آهنگ بوده
متاسفانه تنها چیزی یاد همه میمونه آقا یا خانم هنر پیشه است
خلاصه اینکه، استاد "زیمر" سر تعظیم
lundi 1 octobre 2012
حس عجیب
بیش از یک ماه دست نخوردن، این وبلاگ که در سه سال اخیر همیشه به روز نگهش میداشتم،
نشانگر مشغولیت ذهنی عجیب من هست در مورد پروژه ایی که در دست دارم..
خیلی چیزها در این مدت در ذهن داشتم، که ننوشتم،
مثل عصرهای کنفرانس برگزار شده در پایتخت که به سکند کاپ، اتوبوس و کار مجدد در هتل محدود میشد.!
چه حس عجیبی بود کار ۱۲ ساعته در روز بدون توقف.
samedi 25 août 2012
The Beautiful People
And I don't want you and I don't need you
Don't bother to resist, or I'll beat you
It's not your fault that you're always wrong
The weak ones are there to justify the strong......
mercredi 8 août 2012
Sueurs froides - 1958
فقط دلم میخواست بدونم، اگر استاد هم عصر ما بودند در آغاز قرن ۲۱ زندگی میکردند، چه جور میخواستند فیلم بسازند..!! به قول یکی از دوستان هیولا میشد حتما
..!
jeudi 19 juillet 2012
سورپرایز
نمیدونم این دفعه هم چه شد، تصمیم ناگهانی بود، مثل زمستان ۸۸ که بعد از آنفولانزا گرفتن،
بطور ناگهانی تصمیم به رفتن گرفتم.
اصلا بنا بر این نبود، اما شد، ناگهانی و سریع
mercredi 18 juillet 2012
mercredi 11 juillet 2012
بلوغ
به لطف دوستانی که وبلاگام رو میخوانند، و خدا خودش میدونه که چقدر ازشون تاثیر میپذیرم، تونستم برای برای معدود دفعاتی از زندگی نه بگم
.
دو شب هست نه میگم، و راحت هستم، خدایی دوشنبه، سه شنبه اول هفته بیرون رفتن هم از همه کسی بر نمیاد..
نتیجه این شده که رفیقمون خودش تنهایی با دوستانش میره و پاسی از نصفه شب برمیگرده،
سه روزه فقط وقتی بیدار میشم در خواب میبینمش.
امیدوارم انقدر بزرگ شده که بدونه اینطور زندگی کردن شایستهٔ ۳۰ سالگی نیست
jeudi 5 juillet 2012
حرف حساب
این چند روزه، دیگه آروم آروم نفسم داره بریده میشه، رفیق تازه از راه رسیدمون که ظاهراً از قید و بند یکسال زندگی در زادگاه رهایی پیدا کرده، لحظه ایی آروم و قرار نداره،
نمیدونم چه جور این واقعیت رو به اون بقبولانم که نه من دیگه توان شب زنده داری رو دارم، نه زندگی حرفه ایی این اجازه رو میده، واینکه کلا ترجیحم تماشای یک فیلم، ویزیت یک موزه، دیدن یک کنسرت و رفتن به دامن طبیعت هست تا برنامههای الکلیزه و پر جنب و جوش
نمیگم خودم اهلش نیستم، اما ماکسیمم یک بار در هفته، نه هر روز، نه هر شب.
یکی دوباری سعی کردم از این نوع برنامهها قسر در برم، اما جواب این هست که پس چرا اصرار داشتی بیام اونجا اگه پایه نیستی..!!!
mardi 3 juillet 2012
غفلت
شاید اسلام دین خشونت، مرگ، کهنگی و پوسیدگی به نظر بیاد، اما سخن برخی از بزرگانش عجیب به دل مینشینند، روح آدم رو قلقلک میدند... ..
امروز کلی از خودم خجالت کشیدم..احساس بدی دارم
jeudi 28 juin 2012
مزیت
یکی از معدود مزایای "کوه واقعی " نسبت به عروس شهرهای جهان این هست که، عمق تونلهای مترو انقدر زیاده که هیچ نوع پوششی از نظر آنتن موبایل نمیتونه وجود داشته باشه.
حداقل اینطوری مجبور نیستی از سر اجبار به صحبتهای خصوصی ملت پای تلفن گوش بدی
mardi 26 juin 2012
دنیای ایرانیِ ایرانی
آخر هفته پیش با جمعی از دوستان، منجمله استیو اینجایی، رفتیم یک پارک آبی که حدود ۲ ساعت با شهر ما فاصله داره،
در طول راه رفت و برگشت، تمام صحبتها معطوف شده بود به تفاوت حجمهای موتور مدلهای مختلف مرسدس بنز، نحوهٔ اسپرت کردن فلان و بهمان ماشین، تفاوت فلان کلاس بنز با فلان کلاس بی.ام.و و فلان کلاس لکسوز
.
دیروز هم همینطور، یک جمع دیگه و اینبار نحوهٔ لباس پوشیدن فلان پسر یا دختر در فلان کنسرت یا مهمونی، دوست دختر یا دوست پسرهایی که آقای ایکس و خانم ایگرگ عوض کردند...
یعنی درست همون صحبتهای پیش پا افتاده جماعت ایرانی، همون چیزهایی که ۸ سال پیش ازشون گریزان شده بودم،
فقط خدا بهم رحم کرده که بچههای سابق فرانسه اینجا هستند، رفیق وکیلمون و سایرین. که اگر نبودند واقعا باید سر به بیابون میگذاشتم
در طول راه رفت و برگشت، تمام صحبتها معطوف شده بود به تفاوت حجمهای موتور مدلهای مختلف مرسدس بنز، نحوهٔ اسپرت کردن فلان و بهمان ماشین، تفاوت فلان کلاس بنز با فلان کلاس بی.ام.و و فلان کلاس لکسوز
.
دیروز هم همینطور، یک جمع دیگه و اینبار نحوهٔ لباس پوشیدن فلان پسر یا دختر در فلان کنسرت یا مهمونی، دوست دختر یا دوست پسرهایی که آقای ایکس و خانم ایگرگ عوض کردند...
یعنی درست همون صحبتهای پیش پا افتاده جماعت ایرانی، همون چیزهایی که ۸ سال پیش ازشون گریزان شده بودم،
فقط خدا بهم رحم کرده که بچههای سابق فرانسه اینجا هستند، رفیق وکیلمون و سایرین. که اگر نبودند واقعا باید سر به بیابون میگذاشتم
Le concept de la recherche
La théorie c'est quand on sait tout et que rien ne fonctionne.
La
pratique c'est quand tout fonctionne et que personne ne sait pourquoi.
Einstein, Albert
mercredi 20 juin 2012
کلام دوست۲
تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی، که من مهربان ترینم در بازگشتن
توبه ۱۱۸
کلام دوست۱
افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او و مرا به سخره گرفتی
یس 30
یاد آوری
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید،
خدا می شنود و آنها را اجابت می کند
و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید
یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است
خدا می شنود و آنها را اجابت می کند
و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید
یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است
mardi 19 juin 2012
۳۳
دور از هیاهو و شوخی های دوستانه، حرف وکیل باشی جمع دوستان، به فکر فرو بر بود.
"ثلث قرن از عمرت گذشته".
حالا باید دید این ثلث قرن چه جور گذشته،
چقدر کارهای نکرده است، چقدر جاهای ندیده، چقدر فرصتهای از دست رفته، چقدرها زیادند،
به خصوص اینکه دیگه بازگشتی نیست.
زندگی مثل یک کمباینر، هم شخم میزنه و هم درو میکنه.
jeudi 14 juin 2012
mercredi 13 juin 2012
شیدا
و در آن هنگام که عطر شکوفه های بهار نارنج
در میان آن کلام مقدس پیچید
من تورا از پشت چشمان بسته ام دیدم ..
مهر تو را و لطف تو را
و اگر خواسته ام را خواستی
این کتاب را به نشانی از عهد ما بر دار
و اگرنه بماند...
vendredi 8 juin 2012
بی بازگشت
زندگی زیباست ای زیبا پسند ... زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت ... کز برایش میتوان از جان گذشت
مردن عاشق نمی میراندش ... در چراغ تازه می گیراندش ...
باغها را گرچه دیوارو در است ... از هواشان راه با یکدیگر است ...
شاخه ها را از جدایی گر غم است ...ریشه هاشان دست در دست هم است
زنده یاد سیاوش کسرایی
jeudi 7 juin 2012
خشن
مادری..مادر شدن، مادر بودن لیاقت میخواد،
مادر شدن اصولاً تقدس میخواد، از خود گذشتن،
این قانون طبیعت یک جاییش اشکال داره که هر "هرجایی" بتونه بچه دار شه
mardi 5 juin 2012
Crossroads
« Nous devons nous y habituer : aux plus importantes croisées des chemins de notre vie, il n'y a pas de signalisation »
Ernest Hemingway
Ernest Hemingway
lundi 4 juin 2012
برادر
دو روز دیگه یکی از بهترین دوستانم در شهر کوهستانی میاد اینجا
میاد که بمونه و بپیونده به جمع دوستان قدیمی که حلقه شون داره بزرگتر و بزرگتر میشه.
میان همه این دوستان یک نفر جاش بد جور خالیه،
استیو
که حالا با گذشت زمان حس میکنم نه تنها یک دوست بلکه یک برادر بود که همیشه آرزو اون رو داشتم،
هر جا هست سرش سلامت
dimanche 3 juin 2012
رهائی
گاهی تعاریف در ذهن انسان به هم میخورند، گاهی احساس و عقلانیت در هم میآمیزند.
گاهی انسان با علم اشتباه بودن راهی، کاری، از روی احساسات همچنان بر آنها پافشاری میکند
شاید بهترین راه انتخابی میانه باشد.
mardi 29 mai 2012
samedi 26 mai 2012
sales
هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذ رد
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذ رد
jeudi 17 mai 2012
dimanche 13 mai 2012
mercredi 9 mai 2012
lundi 7 mai 2012
mardi 24 avril 2012
samedi 21 avril 2012
کی شدیدتر ، و دیگری ضعیف تر ...
وقتی دو نفر عاشق هم میشوند، این عشق برای هر دو یکی نیست،
یکی شدیدتر عشق
می ورزد و دیگری ضعیف تر،
فرد ضعیف تر کسیست که بدون فکر عشق می ورزد، با بی
فکری تمام!
ایثار-تارکوفسکی
زنها
، در جنس مونث راز و رمزی هست که برای من لذت بخش است
من معمولا به مردهای جوان سه قانون
اساسی را یادآور میشوم:
زنها از ما مردها متنفرند ما هم از آنها متنفریم
آنها قوی تر و زرنگ تر از مردان هستند
مهمتر از همه اینکه، آنها منصفانه بازی نمیکنند
« جک نیکلسون »
samedi 31 mars 2012
چتری برای
گاهی اوقات نه تنها چتری سه نفره بلکه به چترهایی چند نفره نیاز هست
مدّعیان تک به تک عوض میشوند
حق انتخاب به یک جمع کوچک محدود هست
و مدعی انتخاب خود را از میان جمع کوچکی دوستانه انجام میدهد
رقص مدعیان..رقص چترها
dimanche 25 mars 2012
گتام سیتی
هرشب ۱۰ تا ۱۵ دقیقه رو در بالکن خونم میگذرونم در حالی که سعی میکنم از فرط سرگیجه ارتفاع زیر پام رو نگاه نکنم و فقط به نور افکنهایی خیره بشم که برج های اداری و مرکزی شهر رو روشن میکنند.
۳۶۰
درجه میچرخند و آسمان شهر رو نور بارون میکنند
این صحنه من رو میبره به دوران کودکی...
به صحنههایی که همیشه از "گتام سیتی" در ذهن داشتم
الدرادو
همیشه چنین صحنههایی رو از محل ایدهال زندگی در ذهنم تصور داشتم..
برجهای بلند سر به فلک کشیده، دورنمای پرسپکتیو دار یک خیابان احاطه شده به وسیله جنگلی از همون برج ها.
.شهری پر از نور و تابلوهای تبلیغاتی...
نمیدونم ته سفر همینجاست یا واقعا هنوز قرار هست ادامه پیدا کنه..
تا اینکه برسم به خود خود
الدرادو..
باور
قرارم این بود که تا چهلم چیزی ننویسم..
تو این مدت خیلی چیزها برای نوشتن داشتم اما نخواستم وقتی چند وقت بعد برمیگردم و
بلاگ رو میبینم چیزی جز حرف مادر "بزرگ" طی این روزها تو بلاگام به چشم بخوره
شاید ۵۰ شاید هم ۶۰ روز گذشته اما من هنوز باور ندارم
mardi 14 février 2012
مادر
مادر و پدر سریع برگشتند زادگاه..صبح سه شنبه بود..
قصد داشتم وسایلم رو مرتب کنم...لابلای کتاب و دفتر ها..یک سری نامه دیدم..از جمله نامههای مادربزرگ که در فرصتهای مختلف نوشته بود..
از جمله یک سری نامههای عیدی..که لای اون ها..معمولا برام ۵۰ یا ۱۰۰ یورو میگذاشت و در انتهای نامه عذر خواهی میکرد که مبلغ کمی بوده..
جایی برام نوشته بود "مادربزرگ با وفایت" جای دیگر امضا کرده بود "تا پایان عمر فرموشت نخواهم کرد"...
گویی از قبل میدانست که دیدار بعدی ما، در تابستان ۹۰ در سکوت مطلق او برگزار خواهد شد و دیگر نخواهد توانست، خود این جملات را به من بگوید.
با دیدن نامهها اشک از چشمانم سرازیر شدند. روی خط به خط نامهها دست میکشیدم.
میدانستم که به سختی بیمار است و مادر برای دیدن مادر سفر نیمه کاره گذاشته...برای سلامتیش دعا کردم.
........................
............
....
چهار روز بعد متوجه شدم، درست بعد از ظهر همان سه شنبه جان به جان آفرین تسلیم کرده..
dimanche 22 janvier 2012
جرم
اصلان وجود یک دختر در زندگی آدم..پر است از احساسات خوب..پر شدن خلأ احساسی، داشتن هم دم باهم صحبت و شاید داشتن توجه دائم یک شخص به اتفاقت روزمره تو..
اما امان از دختری که میشینه، میبره، میدوزه و سر هم میکنه..
این هم از کلامی که به نظر میرسه کلام آخری باشه..در رابطه ایه که شکل نگرفته پایان پذیرفت..
" تو اما اينهمه بازى راه انداختي آخرش هم خيلي راحت ميذارى و ميرى! جالبه! اونهمه اون روز پاى تلفن سعي كردي كه منو قانع كني اشتباه ميكنم در حالى كه خودتم ميدونستي حقيقتو !"
حقیقت..!!
کاش حقیقت چیز دیگری بود... که متاسفانه نیست..
مشکل این هست که وقتی امری بر جماعت مشتبه شد، چیز دیگری به چشماشون نمیاد..هیچ چیز..
دخترک تابستان ۲۰۱۰ و تمام چیزهای رو که رودر رو به من میگفت رو عجیب از خاطر برده،
اینی که میخواست همه باشند و همه خاموش..اینی که هر وقت خواستم میرم..و رفتم..
و حالا من رو چه با دلیل و چه بیدلیل نشونده جای متهم ردیف اول...اما ای کاش جرمی در کار بود ..
lundi 16 janvier 2012
حرف دلم
دلم , برای کسی تنگ است ..
کسی که , بی من ماند
کسی که , با من نیست
کسی که , بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
کسی که , من همیشه دلم برایش تنگ می شود
بن بست
گاهی , مسیر جاده , به بن بست می رود
گاهی , تمام حادثه , از دست می رود
گاهی , همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری , خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی , به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست ..... می رود
قانون من و تو
قانون تو , تنهایی من است و تنهایی من , قانون عشق...
عشق , ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی
زمان بی گذر
شب عجیبی بود..اصلا متوجه نشدم که ۵ ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم.
تصور من این بود که تنها "هات چاکلتی" نوشید و خواهیم رفت..وقتی گفت "آزاد" پا شو که ۱۱ و نیم شب است، شگفته زده شدم...
گذشت زمان رو به هیچ وجه احساس نکرده بودم.
وقتی شگفت زده تر شدم که فردا صبح بعد، با صدای زنگ دخترک مو طلائی از خواب بلند شدم: "سلام آزاد، بابت حرفهای دیشبت، راستی یاد این افتادم که...."
ظاهراً بر خلاف تصور من قاضیا خیلی هم "آنودن" نیستند....
آینده خواهد گفت ..
samedi 14 janvier 2012
دی تینگ
امشب با یکی از زیباترین زنهای که در زندگی میتونستم ببینم..وعده ملاقات دارم.
این هم از عجایب سرزمین برفی است که زیبا رویی "هالی وودی" و "بنتلی سوار" حاضر به آمد و شد با پسری از جهان سوم است.!
کلا این پست رو نوشتم بعدها یادم بمونه، چنین شبیهایی هم تو زندگی ما بوده..!
اینجا
چقدر اینجا همه چیز ساده است..
آدمها بی شیله پیله تر و راحت تر هستند.
فکر میکردم فرانسویها اینطوری هستند،
اما تازه متوجه شدم که "نایس" و "کیوت" بودن امریکاییها یعنی چه.!
lundi 2 janvier 2012
طعم خوش
اصلان دوست، یا دوست خوب چیزی نیست که یک روزه به دست بیاد..
خیلی خوش حال هستم که تعداد زیادی از دوستان خوبم یکی پس از دیگری دارند میاند اینجا..
شنیدن صدای "حقوقدان" جمع دوستان از پشت شماریی که با ۰۱ شروع میشد بسیار لذت بخش بود
خیلی خوبه که بچهها دوباره داریم همینجا جمع میشیم..
دور هم
و من تنها احساسی که اینجا نمیتونم داشته باشم "غربت" هست
Inscription à :
Articles (Atom)




















