دقیقا ۲۰ روز میشه که چیزی ننوشتم، چون به نگارش جای دیگه یی مشغول بودم، به چیز دیگری فکر میکردم...
بیش از چندین ماه است که تو حصار دو نفر گیر افتادم، عین عروسک خیمه شب بازی..
هر انچه رو که باید انجام دادم، حالا منتظر هستم، منتظر اینکه شاید راه حالی پیدا بشه، به قول سیاست زده ها، به یک بیرون رفت دست پیدا کنند !
نمیدونم انگار دست تقدیر باید اوضاع رو اینطور پیش میبرد..
تنها چیز که میدونم اینکه خسته ام، بسیار خسته.....دلم میخواد برم...دور شم از جفتشون ...خدایا دیگه صبرم دیگه داره تموم میشه
تموم میشه.خیلی زود...
RépondreSupprimerخسته نباشی آزادکوه عزیز...
من میدونم تو به یک مسافرت احتیاج داری ،شاید به یه غروب کنار ساحل :) شایدم به کلی هیجان تو استادیوم فوتبال...