چیزی که شاید مدتها بود دیگر به آن عادت نداشتم، شاید از زمان جوانی در زادگاه عزیز،
دخترکانی هستند که چنان از تو دلبری میکنند، چنان موقع صحبت به تو چشم میدوزند، چنان چشم سفیدی به خرج میدهند، که دائم ته دلت به پایین میریزد، درست مانند بالا رفتن آسانسور، مثل ترشی خوردن، حس عجیبی است که مسلما یک پسر موقع خواندن این سطور آن را درک خواهد کرد.
یا من دچار پارانویا، وهم یا تصورات ناشی از کمبودات غریزی شده ام، یا این دخترکان پایتخت نشین اند که چه به عنوان رهگذر، همکار یا همسایه دل ستانی میکنند
دخترکانی هستند که چنان از تو دلبری میکنند، چنان موقع صحبت به تو چشم میدوزند، چنان چشم سفیدی به خرج میدهند، که دائم ته دلت به پایین میریزد، درست مانند بالا رفتن آسانسور، مثل ترشی خوردن، حس عجیبی است که مسلما یک پسر موقع خواندن این سطور آن را درک خواهد کرد.
یا من دچار پارانویا، وهم یا تصورات ناشی از کمبودات غریزی شده ام، یا این دخترکان پایتخت نشین اند که چه به عنوان رهگذر، همکار یا همسایه دل ستانی میکنند
hichi dige:DDDDDD
RépondreSupprimer