شب عجیبی بود..اصلا متوجه نشدم که ۵ ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم.
تصور من این بود که تنها "هات چاکلتی" نوشید و خواهیم رفت..وقتی گفت "آزاد" پا شو که ۱۱ و نیم شب است، شگفته زده شدم...
گذشت زمان رو به هیچ وجه احساس نکرده بودم.
وقتی شگفت زده تر شدم که فردا صبح بعد، با صدای زنگ دخترک مو طلائی از خواب بلند شدم: "سلام آزاد، بابت حرفهای دیشبت، راستی یاد این افتادم که...."
ظاهراً بر خلاف تصور من قاضیا خیلی هم "آنودن" نیستند....
آینده خواهد گفت ..
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire