vendredi 3 mai 2013

اینسپشن


در طول روز بارها و بارها قطعه "زمان" اثر "هانس زیمر" رو گوش میدم
لحظه سقوط مریون کتیارد، یا دیدار دوباره دیکاپریو با خانواده ، حامل این تم هستند
قطعه عجیبی‌ هست، وقتی‌ عمیقا بهش گوش میدی احساس تعلیق، سقوط، شناور بودن بهت دست میده

 ***        

 چشمم رو می‌بندم، و فکر می‌کنم چه خوب بود اگر چشم رو باز می‌کردم میتونستم
واقعا شناور باشم، در استخر "ذغال سفید"، استیو ملق بزنه و بد یک شیرجه محکم توی آب برای اینکه تکون بخورم، از جا کنده شم ناگهان
پدر معنوی از کنار استخر لبخند بزنه و اشاره کنه به دخترک مو طلایی که پشت نرده‌ها مشغول سیگار کشیدن هست، با سر علامت بده که بلند شو بریم سمتش

دلم می‌خواد دوست "معمار" از پنجره اتاقش اشاره کنه که بعدش بیایین بالا یک چای قند پهلو بزنیم
استیو بره شصت‌تیری یک دوش بگیره و برگرده پایین تا بزنیم بریم "سواره" اکل پاپت، ایو یا شایدم مهمون بچهای پرستاری باشیم..کی‌ میدونه آخر شب سر از کجا در میاریم

نمیدونم همه چیز دوره، همه چیز یک خیاله، یک خواب بی‌ پایانه، اما این خواب، این رویا رو من روزی زندگی‌ کردم
 در کوه پایه‌های آلپ سه سال رویایی داشتم
دلم نمیخواد تمام این خاطرات محو شند از سرم
تلاش این روزه‌های من این است که چپه نشم
دلم می‌خواد یک قیچی داشتم یک تیکه کوچکی از اون خاطرت رو میبریدم
مینداختم دور تا لکه سیاه نخواد زیاد به چشم بیاد، اما چاره این نیست
از واقعیت نمیشه فرار کرد، کابوس هم بخشی از خواب‌های ماست



Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire