mercredi 28 octobre 2009

ملاح خیابان ها

آرام باش عزيز من آرام باش

حكايت درياست زندگى

گاهى درخشش آفتاب، برق و بوى نمك، ترشح شادمانى

گاهى هم فرو مى‏رويم، چشم‏هاى‏مان را مى‏بنديم، همه جا تاريكى است،

آرام باش عزيز من

آرام باش

دوباره سر از آب بيرون مى‏آوريم

و تلألوء آفتاب را مى‏بينيم



زير بوته‏ئى از برف

كه اين دفعه

درست از جائى كه تو دوست دارى طالع مى‏شود.


شمس لنگرودی

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire