mercredi 13 janvier 2010

افسوس


نمی‌ دونم چرا دلم هوای باغ خان دایی تو سختر رو کرده، به خصوص امیر عمه پری رو که باز سر به سر دختر‌های فامیل بذاره و همه پسر‌ها از خنده روده‌بر شند... هر چند همیشه با دست به یکی‌ بر و بچه‌ها سر از استخر پر آب در میاورد..
دلم هوای پیمان رو کرده که پشت سر هم بهم بگه "داداش..." یا قربون صدقه‌های عمو رضا رو که آدم دیگه شرمش میاد از زور خجالت سرش رو بالا بگیر..خونه خاله خانم و آش رشته‌های مخصوص اون رو، هرچند که الان به رحمت خدا رفته...یا دایی رضا رو که بشینه از دوران بزرگی‌ شاهین و بازی فینال جم تخت جمشید بگه..
دلم لک زده واسه مشهد و امام رضای اون، کاش حرف گوش کرده بودم و رفته بودم ..



1 commentaire: