mercredi 7 juillet 2010

سه کاکتوس



این داستان سه دوست هست
داستان سه عدد کاکتوس،
داستان سفری به شهر رویا‌ها در کنار هم، داستان همدردی و همراهی هر زمانی که یکی‌ کم میاورد، داستان کش و قوس‌های عاشقانه، داستان رفتن‌ها و ماندن ها، از اون جمع حالا یکی‌ رفته خونه پدری، دومی‌ راه و رسم عاشقی پیش گرفته، و سومی‌ هم به زودی میره تا شاید گوشه ای‌ از سرنوشت خودش رو در روز‌های آینده رقم بزنه.
از اون جمع دیگه چیزی نمونده، جز خاطره حافظ خانی، شمع و شب ولنتاین غربت زده سال دوم اقامت در شهر کوچک کوهستانی!
تنها چیزی که از اون روز‌ها مونده یک خاطره است.
.

3 commentaires:

  1. روزی ما دوباره کبوترهایمان
    را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
    دست زیبایی را خواهد گرفت.
    روزی که کمترین سرود
    بوسه است
    و هر انسانی برای هر انسانی
    برادری است.
    روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
    را نمی‌بندند.
    قفل افسانه‌ای است و قلب
    برای زندگی بس است...
    روزی که معنای هر سخن
    دوست داشتن است
    تا تو بخاطر آخرین حرف
    به دنبال سخن نگردی.
    روزی که آهنگ هر حرف
    زندگی است
    تا من بخاطر آخرین شعر
    رنج جستجوی قافیه نبرم.
    روزی که هر لب ترانه‌ای است
    تا کمترین سرود بوسه باشد.
    روزی که تو بیایی
    برای همیشه بیایی
    و مهربانی با زیبایی یکسان شود
    روزی که ما برای کبوترهایمان
    دانه بریزیم...
    و من آن روز را انتظار می‌کشم
    حتي اگر روزی
    که دیگر
    نباشم...

    RépondreSupprimer
  2. na faghat yek khatere,ke kheili bishtar moondeh...tamam ehsas man ro az shahre pedari ta akhare omram ghabool konin...ta hamishe

    RépondreSupprimer
  3. در خاطرات نباید زندگی کرد، آلبوم ذهنت رو همیشه نباید ورق بزنی‌، ورق ورق می‌شه، ولی‌ باید سعی‌ کرد جوری زندگی کرد که دور و بریات، آلبوم خاطرتشون با تو رو زیاد بدن واسه صحافی مجدد

    RépondreSupprimer