کاش میشد از بینابین روزمرّگی ها، دویدن ها، شب بیداریها فرصتی بود که بنویسم، از دلم، از اون چه که این روزها بر من میگذره، از تنهائی عمیق و شدید..شاید باید مرد بود و همه چیز رو در دل ریخت، اما دلم میخواد روزی که دلم آرم گرفت حداقل بدونم این روزها چه در سر داشتم...
شاید برای خلاصه کردن اوضاع باید گفت "مرد تنهای شب..."
خانه بدوشی و در راه بودن..
تو این لحاظت هست که میگم کاش همراهی، مونسی بود برای همراهی...
بنویس
RépondreSupprimer