lundi 27 décembre 2010

دل‌ ستانی

چیزی که شاید مدت‌ها بود دیگر به آن عادت نداشتم، شاید از زمان جوانی در زادگاه عزیز،

دخترکانی هستند که چنان از تو دلبری میکنند، چنان موقع صحبت به تو چشم میدوزند، چنان چشم سفید‌ی به خرج میدهند، که دائم ته دلت به پایین می‌ریزد، درست مانند بالا رفتن آسانسور، مثل ترشی خوردن، حس عجیبی‌ است که مسلما یک پسر موقع خو
اندن این سطور آن را درک خواهد کرد.

یا من دچار پارانویا، وهم یا تصورات ناشی‌ از کمبودات غریزی شده ام، یا این دخترکان پایتخت نشین اند که چه به عنوان رهگذر، همکار یا همسایه دل‌ ستانی میکنند

1 commentaire: