mercredi 31 mars 2010
mardi 30 mars 2010
افتخار
شاید نزدیک به یک ساعتی بحث شد سر ناهار، جرمی، ردلف، لویی و من که بیشتر که گوش میدادم تا اینکه حرفی بزنم، از دنیای امروز، دنیای مصرف گرایی و بی عدالتی ها در سرتا سر گیتی حرف میزدند..
اینکه حالا که دانشجوی دکترا هستیم و به زودی دکتر، اگر ۸، یا ۹ سال تحصیلات دانشگاهی داریم، حالا که این همه اطلاعات از همه جانب کسب کردیم، حالا که با آدمهای عامی فرق داریم، هر کدوم باید به نوبهٔ خودمون برای تغییر جامعه، و جهان اطرافمون تلاش کنیم...دیگه نمی تونیم شونه خالی کنیم از زیر بار مسئولیت انسانی، جهانی..
همون موقع یاد حرف اونی افتادم که بهم میگفت "من نمیخوام دنیا رو عوض کنم، من زندگی راحت میخوام..."
امروز یادم افتاد من به چه طبقه یی از جامعه، هر جامعه یی (فرانسه، ایران، امریکا..) تعلق دارم، یادم افتاد آرمان هایم رو، یادم افتاد که چه وظیفه یی دارم، یادم افتاد که چرا این راه رو برگزیدم، یادم افتاد که این راه رو به دنبال چه چیز طی کردم و چرا امروز اینجا هستم..
امروز به خودم افتخار کردم
افتخار کردم از اینکه در کنار کسانی نشستم و مینشینم که میگویند "من شهروند جهان ام نه یک سرزمین خاص.." کسانی که هدف اونها ساختن دنیا یی بهتر برای "بشریت" است ..
lundi 29 mars 2010
vendredi 26 mars 2010
فال قهوه
پي اسم تو مي گشتم / ته يك فنجون خالي دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي
فنجوناي لب پريده/ قهوه هاي نيمه خورده
فنجوناي لب پريده/ قهوه هاي نيمه خورده
دلتنگیهای اولین جمعه سال
دلتنگ شدهام ، چون کودکی ۵ ساله، دلم هوای خانه را کرده، خانه پدری، دید و بازدیدهای روزهای اول، تجدید دیدار با آدمهای که سال تا سال خبرشان را هم نداشتی، دلم هوای سفرهای نوروزی کرده، از این ویلا تا آن ویلا، قرارهای محال، در جادههای بارانی و مه الود شمال، جا به جا شدن های ناگهانی به بهانه یافتن دوستان روی خط امتداد دریا
دریا !!!!
دلم هوای جشن تولدهای همه ساله پیمان را کرده، یک سال خزرشهر، سال بعد تهران، یا اصلا تک و تنها با انسانهای باقیمانده در تهران..دلم تنگ است همچون تمام جمعههای سال..این تنها یک آغاز است !
jeudi 25 mars 2010
ایستگاه پایانی
انگار منتظر بودم، منتظر یک حادثه، یک نماد، میخواستم زودتر تکلیفم مشخص شه
گاهی اوقات بعضی چیز ها، بعضی کارها حد رو می گذرونند..
پیدا
اگر دیدی باز سر و کله اش پیدا شده، برای تو بازنگشته، میخواهد پتکش را باز امتحان کند. چه چیزی بهتر از تو، بهتر از تو، بهتر از تو
vendredi 19 mars 2010
jeudi 18 mars 2010
سکوت پیشه
دلم میخواست حرفهای ایزی رو بردارم درشت با خط بزرگ بنویسم، بزنم روبرم !
که گور بابای هر کی که قدر دلت رو نمیدونه !!
lundi 15 mars 2010
لالا یی
لا لا لا لا لا گــل پــونـه بـیا کــه بــدون تـــو دل خونه
بیا که بـدون تــو تـن خـستــم لـبریـز از حـس جنونه
لا لا لا لا لا گل لاله زنــدگی بــی تــو واســم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی این دل داره همش میناله
۱۸۰ درجه
به من بیشتر از گذشته ثابت میشود که از نظر معیارهای مالی و مادی گویی به دو کره مختلف تعلق داریم...
vendredi 12 mars 2010
عرصه
گاهی اوقات عرصه زندگی را بر خود تنگ شده میبینی، امروز نیز یکی از این روز هست، حجم مشکلات از هر سؤ تو را مورد آماج حملات قرار میدهند.
چاره یی جز توکل و تلاش مضاعف نیست.
mercredi 10 mars 2010
دیوونه
گاهی میخندی مثل غنچه باز
گاهی هم چشمات خیس و گریونه
گاهی توی خلوت گاهی بین جمعی
گاهی پروانه گاهی هم شمعی
شاملو... عشق عمومی
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشق ام بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد ِ مشترک ام
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبان ات برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان ِ من آشناست
در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام
برای ِ خاطر ِ زنده گان
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مرده گان ِ این سال
عاشق ترین ِ زنده گان بوده اند
دست ات را به من بده
دست های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
به سان ِ ابر که با توفان
به سان ِ علف که با صحرا
به سان ِ باران که با دریا
به سان ِ پرنده که با بهار
به سان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشه های ِ تو را دریافته ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشق ام بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد ِ مشترک ام
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبان ات برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان ِ من آشناست
در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام
برای ِ خاطر ِ زنده گان
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مرده گان ِ این سال
عاشق ترین ِ زنده گان بوده اند
دست ات را به من بده
دست های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
به سان ِ ابر که با توفان
به سان ِ علف که با صحرا
به سان ِ باران که با دریا
به سان ِ پرنده که با بهار
به سان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشه های ِ تو را دریافته ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست
mardi 9 mars 2010
تصمیم
ما که نفهمیدیم چی شد، اما ضربالمثلی در فرانسه هست که میگوید " واقعیت با شدت ضربه شلاق به صورتم برخورد کرد
حالا هم چنین حالتی دارم...واقعیت امر رو تا به حال این چنین به وضوح لمس نکرده بودم،
خوشحالم از اینکه، حداقل اون چه رو که باید انجام دادم. حالا هر اتفاقی که میخواد بیفته...تصمیم با اوست
C'est Écrit
Elle te fera changer la course des nuages,
Balayer tes projets, vieillir bien avant l'âge,
Tu la perdras cent fois
Dans les vapeurs des ports,
C'est écrit...
Elle rentrera blessée
Dans les parfums d'un autre,
Tu t'entendras hurler
«Que les diables l'emportent»,
Elle voudra que tu pardonnes,
Et tu pardonneras,
C'est écrit...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Et toi, tu cherches et tu cours.
Tu prieras jusqu'aux heures
Ou personne n'écoute,
Tu videras tous les bars
Qu'elle mettra sur ta route,
T'en passeras des nuits
A regarder dehors.
C'est écrit...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Et toi, tu cherches et tu cours,
Mais y'a pas d'amours sans histoires.
Et tu rêves, tu rêves...
Qu'est-ce qu'elle aime, qu'est-ce qu'elle veut ?
Et ces ombres qu'elle te dessine
Autour des yeux ?
Qu'est-ce qu'elle aime ?
Qu'est-ce qu'elle rêve, qui elle voit ?
Et ces cordes qu'elle t'enroule autour des bras?
Qu'est-ce qu'elle rêve ?
Je t'écouterai me dire ses soupirs,
Ses dentelles,
Qu'à bien y réfléchir
Elle n'est plus vraiment belle,
Que t'es déjà passé
Par des moments plus forts,
Depuis ...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Tu cherches et tu cours,
Mais y'a pas d'amours sans histoires
Oh tu rêves, tu rêves...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Elle danse derrière les brouillards
Et moi j'ai vécu la même histoire
Depuis je compte les jours...
Francis Cabrel
Balayer tes projets, vieillir bien avant l'âge,
Tu la perdras cent fois
Dans les vapeurs des ports,
C'est écrit...
Elle rentrera blessée
Dans les parfums d'un autre,
Tu t'entendras hurler
«Que les diables l'emportent»,
Elle voudra que tu pardonnes,
Et tu pardonneras,
C'est écrit...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Et toi, tu cherches et tu cours.
Tu prieras jusqu'aux heures
Ou personne n'écoute,
Tu videras tous les bars
Qu'elle mettra sur ta route,
T'en passeras des nuits
A regarder dehors.
C'est écrit...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Et toi, tu cherches et tu cours,
Mais y'a pas d'amours sans histoires.
Et tu rêves, tu rêves...
Qu'est-ce qu'elle aime, qu'est-ce qu'elle veut ?
Et ces ombres qu'elle te dessine
Autour des yeux ?
Qu'est-ce qu'elle aime ?
Qu'est-ce qu'elle rêve, qui elle voit ?
Et ces cordes qu'elle t'enroule autour des bras?
Qu'est-ce qu'elle rêve ?
Je t'écouterai me dire ses soupirs,
Ses dentelles,
Qu'à bien y réfléchir
Elle n'est plus vraiment belle,
Que t'es déjà passé
Par des moments plus forts,
Depuis ...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Ni la nuit, ni le jour,
Elle danse derrière les brouillards
Tu cherches et tu cours,
Mais y'a pas d'amours sans histoires
Oh tu rêves, tu rêves...
Elle n'en sort plus de ta mémoire
Elle danse derrière les brouillards
Et moi j'ai vécu la même histoire
Depuis je compte les jours...
Francis Cabrel
lundi 8 mars 2010
کمرنگ کمرنگ
کمرنگ تر از همیشه شدی، جواب که نمیدی، میای و میری بدون اعتنا، کوچکترین اعتنا..
دیگه چه کار داری که بیآیی به خوابم ؟!!
بذار دیگه اون چند ساعت رو راحت باشم..
vendredi 5 mars 2010
سروناز
"میدونی آزاد کوه،... پسر خیلی خوبی هستی، مهربون، ساده، یک دنیا احساسی..اول فکر میکردم گواهینامه نداری، اما ظاهراً اصلا ماشینی نیست، ببین اینطور قرار گذاشتن ها، اینطوری سخته، موبایل هم که نداری..نمیشه اینطوری که.....پس فردا من جلو دوستم چی بگم؟! ناراحت نشی ها، اما خودت بگو چی میگن بعدا؟! ما دو تا دوست خوبیم در حد همدانشگاهی، نه بیشتر"
زمان به نحوی به گونهٔ دیگه داستان رو تکرار میکنه، حالا خیلی چیزا رو اندوختم، اما ظاهراً باز هم عقبم
jeudi 4 mars 2010
سردرگم
حالت خیلی بدی هست، انگار که طرف مقابل یک سر طناب رو رها کرده باشه..
تو هم در حالت ایستا، نمیدونی چه کار باید بکنی،
حس ناخوشایند سردرگمی مزمن ..
mercredi 3 mars 2010
mardi 2 mars 2010
احساس
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین
دکتر علی شریعتی
lundi 1 mars 2010
غیر ممکن
باید از رسیدن بهار، عید زیبای نوروز خوشحال باشم، اما احساس خاصی ندارم نسبت به این روزها و مناسبت ها..
زندگی تکرار بدون توقف حوادث تکراری است
ابر رویاها
چقدر بده که به کسی پیغام بدی، براش بنویسی، یا ازش خبر بگیری محض خالی نبودن عریضه...
که چقدر ما آدم بزرگها حسابگر میشیم بعضی اوقات،
حتا خودت هم دیگه از این قاعده مستثنا نیستی ..
Inscription à :
Articles (Atom)
