از همون اول هم باید حدس میزدم که من یک "آپشن" هستم..یک گزینه..عجب حس عجیبی هست..وقتی یک ماه و اندی رو بروی کسی بشینی، از شفافیت و صداقت و اهمیت اون صحبت کنی..اما حالا اینطور رفتارها رو ببینی .
وقتی تکرار میکرد که هزار و یک اتفاق ممکن هست که بیفته، و ما بهم نرسیم، و من بچهگانه واقعا بچهگانه، سعی در قبولاندن این داشتم که اگر دو نفر هم رو بخواهند، چیزی نمیتواند اونها رو از رسیدن بهم منع کنه، و وقتی تکرار میکرد که نه.! هزار و یک چیز هست، و من باز تکرار میکردم عشق و احساس مهمترین هست...
باز میگفت میدونی آزادکوه، ممکنه من یا تو مثلا تو ژاپن کار پیدا کنیم.
نمیدانستم که بعد از جدا شدن از هم و فاصله گرفتن از هم..برایم خواهد نوشت، که برای کار به مالزی میرود.آن هم سربسته..من خام هم که تصور دوران کوتاهی را داشتم، وقتی از چند و چون کار پرسیدم جواب شنیدم...
خیلی وقت هست با دوستانی که اونجا درس خوندن در ارتباطم، میخوام برم کار یک ساله..! البته "من و تو" هم مهم هستیم و مرخصی از محل کارم، باید فکر کنم، حالا یک کاری میکنم.!!"..باز خوب هست از ما یاد شد در این ایمیل.!
عجب..!! عجب از این روزگار..چشم در چشم کسی بیندازی و این همه مدت تصمیمی به این بزرگی را از او پنهان کنی..کجاست این حس صداقت گم شده..کجاست ؟
پس "ژاپن"..."مالزی" بود و ما توپی وسط این میدان..عجب..!
خسته ام، از این همه آدمهای هزار و یک رنگ و پیچیده...
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire