vendredi 30 septembre 2011

آنرمال


ساعت ۹:۴۵ شب جمعه، در آستانه آخر هفته، من همچنان در کتابخانه شهر شمال 60 هستم..!! زمان کنکور هم از کار‌ها نکرده بودم..!
برو بچه‌ها بیرون نشست اند، در جوار چند تا بور دختر فرنچ..من هم ظاهراً باید بهشون بپیوندم، اما خدایش تنها چیزی که این روز‌ها حسش رو ندارم این اوناث هستند ..! حالا از هر نوعی !!


mercredi 28 septembre 2011

دل‌ رحمی

این دیگه فکر کنم از من یکی‌ فقط بر بیاد که خودت بخوای جدا بشی‌.
.بعد شروع کنی‌ فکر کردن که مبادا دل‌ طرف مقابل شکسته باشه،
هرچند بدونی که دقیقا به خاطر کارهای اون آدم هم تصمیمت رو گرفتی‌..
اما باز دلت به حال اون بسوزه



mardi 27 septembre 2011

بانو ترون

نوشتن راجع به خدمات علمی‌ خودم به جامعه بشری هم برای خودش، داستانی هست ها...!

به خصوص اینکه سه متری تو، درست روبروی تو موجودی به زیبایی بانو "ترون" نشسته باشه، و هر بار که سرش رو بالا بیاره، نفست در سینه حبس بشه..

امان از خداوندگار زیبای زیبایی دوست..!



lundi 26 septembre 2011

...

پرنده بدون آنکه چیزی بگوید از قفس پرید...




.عشق دو حرفی‌

هميشه خسته از روزاي برفي
عشق پريشون شده ي دو حرفي
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ي دلت هست
شايد دلت خواست و پاهات نيومد
يا شايد هم دلت باهات نيومد
هرچي که بود بذار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بيا که کنج قلبم جا واسه ي دلت هست
حالا که تقويم من زمستوناش زياده
تو کوچه هاي سردش هميشه برف و باده
بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو
بيا بذار تموم شه روزاي برفي باتو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلايول غمزده
دلم ميخواد خودت بياي ببيني
نبض منو قلب تو باهم زده
عشقت گذشته از پل دشت پر از گلايول
گمشده ي دو حرفي خسته ي روز برفي

vendredi 23 septembre 2011

Paul Eluard


سپیده که سر بزند ، در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز



jeudi 22 septembre 2011

فکر کنم آروم آروم باید برم به سمت نقطه یی شمالی تر...شمال تر از شمال...جهت پیدا کردن منبع سرما..!!



mercredi 21 septembre 2011

"کارما"


راستش رو بخوای، نمیدونستم معنای اعتقاد به "کارما" این هست که کسی‌ رو یک ماه و اندی روبروی خودت بنشونی، بگذاری آنقدر زمان بگذره که از احساسش به تو بگه، و به علاوه از اون تاریخ دقیق دیدار مجدد بخواهی که چشم انتظار نمونی....در حالی‌ برای خودت پروژه‌ها و برنامه‌هایی‌ مستقل در سر داری..

تصمیمش رو داشتی که بری، یا حداقل تو فکرش بودی و من هم که بی‌خبر،

انگار تمام حرفهای من با تو در این دو ماه، باد هوا بودند...به خدا موندم از کار آدم ها



lundi 19 septembre 2011

فول آپشن

از همون اول هم باید حدس میزدم که من یک "آپشن" هستم..یک گزینه..عجب حس عجیبی‌ هست..وقتی‌ یک ماه و اندی رو بروی کسی‌ بشینی‌، از شفافیت و صداقت و اهمیت اون صحبت کنی‌..اما حالا اینطور رفتار‌ها رو ببینی‌ .

وقتی‌ تکرار میکرد که هزار و یک اتفاق ممکن هست که بیفته، و ما بهم نرسیم، و من بچهگانه واقعا بچهگانه، سعی‌ در قبولاندن این داشتم که اگر دو نفر هم رو بخواهند، چیزی نمی‌تواند اونها رو از رسیدن بهم منع کنه، و وقتی‌ تکرار میکرد که نه.! هزار و یک چیز هست، و من باز تکرار می‌کردم عشق و احساس مهم‌ترین هست...

باز میگفت میدونی‌ آزادکوه، ممکنه من یا تو مثلا تو ژاپن کار پیدا کنیم.

نمی‌دانستم که بعد از جدا شدن از هم و فاصله گرفتن از هم..برایم خواهد نوشت، که برای کار به مالزی میرود.آن هم سربسته..من خام هم که تصور دوران کوتاهی‌ را داشتم، وقتی‌ از چند و چون کار پرسیدم جواب شنیدم...

خیلی‌ وقت هست با دوستانی که اونجا درس خوندن در ارتباطم، می‌خوام برم کار یک ساله..! البته "من و تو" هم مهم هستیم و مرخصی از محل کارم، باید فکر کنم، حالا یک کاری می‌کنم.!!"..باز خوب هست از ما یاد شد در این ایمیل.!

عجب..!! عجب از این روزگار..چشم در چشم کسی‌ بیندازی و این همه مدت تصمیمی به این بزرگی‌ را از او پنهان کنی‌..کجاست این حس صداقت گم شده..کجاست ؟

پس "ژاپن"..."مالزی" بود و ما توپی وسط این میدان..عجب..!

خسته ام، از این همه آدم‌های هزار و یک رنگ و پیچیده...



سلام

سلام دفتر خاطرات غرغر‌های گاه و بیگاه من....

در سرزمین مادری که اصلا بهت دسترسی‌ نداشتم..انقدر هم سریع پا سرزمین شمال ۶۰ گذشتم که دیگه فرصتی برای پا ورق نویسی تو این مدت پیدا نکردم...

اما دل‌ پری دارم ...