jeudi 5 juillet 2012

حرف حساب


این چند روزه، دیگه آروم آروم نفسم داره بریده می‌شه، رفیق تازه از راه رسیدمون که ظاهراً از قید و بند یکسال زندگی‌ در زادگاه رهایی پیدا کرده، لحظه ایی آروم و قرار نداره،
نمیدونم چه جور این واقعیت رو به اون بقبولانم که نه من دیگه توان شب زنده داری رو دارم، نه زندگی‌ حرفه ایی این اجازه رو میده، واینکه کلا ترجیحم تماشای یک فیلم، ویزیت یک موزه، دیدن یک کنسرت و رفتن به دامن طبیعت هست تا برنامه‌های الکلیزه و پر جنب و جوش
نمیگم خودم اهلش نیستم، اما ماکسیمم یک بار در هفته، نه هر روز، نه هر شب.
یکی‌ دوباری سعی‌ کردم از این نوع برنامه‌ها قسر در برم، اما جواب این هست که پس چرا اصرار داشتی بیام اونجا اگه پایه نیستی‌..!!!


1 commentaire: