نمیدونم شاید هم حق داره
اما هنوز گیج هستم
بابت اینکه اشک آدمی رو ببینم که فکر میکردم
خیلی قوی هست و مردها براش یک بازیچه
"میدونی آدم خودخواه که میگند تویی
فقط به خودت فکر میکنی و بس
اصلا گاهی اوقات به اثری که رو آدم ها میذاری فکر کردی
بهشون نزدیک میشی، اون قدر که فکر میکنند دارندت
باهاشون صمیمی میشی..بعد اونجایی که وقتش رسید
میگی بین ما هیچوقت هیچ چیز اتفاق نخواهد افتاد
یعنی چه؟ تو ذهنت چه میگذره، معلوم هست؟"
و همینطور ادامه داشت...
خواستم موهای طلایی ش رو از رو صورتش بزنم کنار
که اشک هاش رو پاک کنم که محکم دستم رو پس زد
هرچه که گفتم ظاهراً تاثیر نداشت
و واقعا نمیدونم چطور باید بهش این رو بفهمونم
که دوست دارم دوست بمونیم، همینطور که یک ساله هستیم
بدون اینکه قرار باشه از یک سری مرزها بگذریم
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire