یک هفته مریضی، ۳ روز میخکوب بودن به تخت، فرصت داد تا به خیلی چیزها فکر کنم، نمیدونم از زور بیکاری بود، یا نه واقعا تصمیم به فکر کردن گرفته بودم.. شبیه دوران بعد از عمل پام بود که هزار و یک چیز از ذهنم عبور کنه. نمیدونم دور بودن از ادامها است، که باعث میشه چنین افکاری به سر آدم بزنه یا نه ؟ اینکه اصلا این تز لعنتی به چه دردی میخوره، این همه بدو بدو آخرش برای اینکه، آخر سال دیگه روز از نو روزی از نو، استرس پیدا کردن کار دوباره، و بعدش، چترت رو باز کنی یه جایی فرود بیای و دوباره مثل یک عروسک کوکی از صبح تا شب کار کنی، یک زنجیرهٔ ناتمام...از آدمهای اطرافم، از محیط کار ام، از محیط زندگی ایم خسته ام، خسته، خسته مفرط.. هرچند که میدونم اونجا هم حلوا پخش نمیکنند و هزاران نفر از هم ولایتیهایم دوست داشتند جای من بودند، اما دوست دارم برگردم به زادگاه ام، حتا اگر شده برای چند روز، چند ساعت ....
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire