mercredi 23 décembre 2009

زلف بر باد مده

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم



می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم



زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم



يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم

غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم



رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم



شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم



شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شيرين منما تا نکنی فرهادم



رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فريادم



حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire