dimanche 29 novembre 2009

خاطره‌T







باد او را با خود خواهد برد،
همو که خاطره‌ای بیش نیست..

تحول




از چندی پیش که از موهبت داشتن ماهواره در فرنگ برخوردار شده ام، به گوش کردن اپرا رو آورده ام،
اپرا آن هم من !

کمی‌ نگران شده‌ام از این تحولات شگرف، چه می‌‌شود مرا ؟


vendredi 27 novembre 2009

شهر من





چقدر دور، اما نزدیک،‌ای کاش موعد زودتر فرا رسد، آسمان خاکستری شهرم انتظار می‌‌کشد مرا !!

jeudi 26 novembre 2009

مادر


بیش از ۸ سال، همان قصه تکرار میشد، همان کتاب، همان قصه گو ...

هرچند مستمع تغییر می‌‌کرد، اما مادر را هیچ خستگی‌ در کار نبود

امان از تو که زیباترین تابلوی خلقتی ..




mercredi 25 novembre 2009

نوازش





چگونه است نوازش باد، در گیسوان طلایی دخترکانی که قهقهه خنده‌هایشان مسخ کننده است؟

lundi 23 novembre 2009

??


چرا، آغاز گر پرسش‌های بی‌ پاسخ مرد بود


نجوا



دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب



dimanche 22 novembre 2009

حصار




باران بود و ابر و غبار، شاید هم کمی‌ مه . کمی‌ آن طرف تر ،ساختمان مجاور، طبقه ششم، مردی پشت میز با لیوان چای انتظار می‌کشید.

اولین انسانی‌ که بعد از ۶ روز به تنهائی مطلق من راه یافت. شاید به لطف او، این حصار خود ساخته در هم بشکند.

کسی چه می‌‌داند...

samedi 21 novembre 2009

چند روز


یک هفته مریضی، ۳ روز میخکوب بودن به تخت، فرصت داد تا به خیلی‌ چیز‌ها فکر کنم، نمیدونم از زور بیکاری بود، یا نه واقعا تصمیم به فکر کردن گرفته بودم..

شبیه دوران بعد از عمل پام بود که هزار و یک چیز از ذهنم عبور کنه.

نمیدونم دور بودن از ادامها است، که باعث میشه چنین افکاری به سر آدم بزنه یا نه ؟

اینکه اصلا این تز لعنتی به چه دردی میخوره، این همه بدو بدو آخرش برای اینکه، آخر سال دیگه روز از نو روزی از نو، استرس پیدا کردن کار دوباره، و بعدش، چترت رو باز کنی‌ یه جایی فرود بیای و دوباره مثل یک عروسک کوکی از صبح تا شب کار کنی‌، یک زنجیرهٔ ناتمام...از آدمهای اطرافم، از محیط کار ام، از محیط زندگی‌ ایم خسته ام، خسته، خسته مفرط..

هرچند که میدونم اونجا هم حلوا پخش نمیکنند و هزاران نفر از هم ولایتی‌هایم دوست داشتند جای من بودند، اما دوست دارم برگردم به زادگاه ام، حتا اگر شده برای چند روز، چند ساعت ....

vendredi 20 novembre 2009

لاله ي آزاد


من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم دردشت مكان دارم،هم فطرت آهويم
آبم نم باران است،فارغ زلب جويم تنگ است محيط آن جا،درباغ نمي رويم
من لاله ي آزادم،خودرويم وخود بويم
از خون رگ خويش است،گر رنگ به رخ دارم مشاطه نميخواهد،زيبايي رخسارم
بر ساقه ي خود ثابت،فارغ زمدد كارم ني در طلب يارم،ني در غم اغيارم
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
هر صبح نسيم آيد،بر قَصد طواف من آهو برگان راچشم،از ديدن من روشن
سوزنده چرا غستم،در گوشه اين مامن پروانه بسي دارم،سرگشته به پيراهن
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
از جلوه ي سبز و سرخ،طرح چمن ريزم گشته است خُتن صحرا،از بوي دلاويزم
خَم مي شوم از مستي،هرلحظه و مي خيزم سرتا به قدم نازم،پاتا به سر انگيزم
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
جوش مي و مستي بين،در چهره ي گلگونم داغ است نشان عشق،در سينه ي پر خونم
آزاده و سرمستم،خوكرده به هامونم رانده ست جنون عشق،ازشهر به افسونم
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم
از سعي كسي منت برخود نپذيرم من قيد چمن و گلشن،برخويش نگيرم من
بر فطرت خود نازم،واراسته ضميرم من آزاده برون آيه،آزاده بميرم من
من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم

بی‌ زبانی




آخرین جمعه آبان


چنار‌های رنگارنگ، خونه پشت خونه، غبار، کوه و کوه پشت کوه، و جلوتر از همهٔ اینها، پوتین همسایه تکیه داده شده به لبه پنجره ! اینسست دریچهٔ اتاقم به دنیای خارج ...

نه اشتباه نکن، در حال توصیف یک صبح جمعه پاییزی در تهران نیستم. قاب عکس من ۵۰۰۰ کیلومتر با اصل ماجرا فاصله دارد

jeudi 19 novembre 2009

تلاقی در افق


رو به غروب رهسپارم مرا به طلوعی دیگر برسان ...

آ مثل آنفولانزا

آنفولانزای لعنتی بد دردی است، حتا از مرفین قبل و بد عمل تابستونی هم بد تر بود، چه توهمی..،

کابوس یه چیزی رو میدیدم از زور تب،

جالب اینکه یادم نمیاد کابوس چی‌ رو، اما کابوس تکرار میشد تمام شب،

این مغز لعنتی مثل یو یو کش میومد و میرفت ، نمیدونم میتونی‌ تصور کنی‌ یا نه ؟

بعد گذشت سه روز، تمام هم و غم من به این معطوف شده که قاضیا را درست به یاد بیارم ، شاید یه سناریو توهم الود از ته این ماجرا به دست اومد


ویرانه ای باید مرا



سوزد مرا


سازد مرا

vendredi 13 novembre 2009

هرگزنخواب کورش


دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر! ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است,این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

lundi 2 novembre 2009

احمقانه



بعضی‌ موقع‌ها چنان احمقانه عمل می‌کنم، که خودم هم در تعجب می‌‌مونم !!..همین