
باد او را با خود خواهد برد،
همو که خاطرهای بیش نیست..
یک هفته مریضی، ۳ روز میخکوب بودن به تخت، فرصت داد تا به خیلی چیزها فکر کنم، نمیدونم از زور بیکاری بود، یا نه واقعا تصمیم به فکر کردن گرفته بودم.. شبیه دوران بعد از عمل پام بود که هزار و یک چیز از ذهنم عبور کنه. نمیدونم دور بودن از ادامها است، که باعث میشه چنین افکاری به سر آدم بزنه یا نه ؟ اینکه اصلا این تز لعنتی به چه دردی میخوره، این همه بدو بدو آخرش برای اینکه، آخر سال دیگه روز از نو روزی از نو، استرس پیدا کردن کار دوباره، و بعدش، چترت رو باز کنی یه جایی فرود بیای و دوباره مثل یک عروسک کوکی از صبح تا شب کار کنی، یک زنجیرهٔ ناتمام...از آدمهای اطرافم، از محیط کار ام، از محیط زندگی ایم خسته ام، خسته، خسته مفرط.. هرچند که میدونم اونجا هم حلوا پخش نمیکنند و هزاران نفر از هم ولایتیهایم دوست داشتند جای من بودند، اما دوست دارم برگردم به زادگاه ام، حتا اگر شده برای چند روز، چند ساعت ....


چنارهای رنگارنگ، خونه پشت خونه، غبار، کوه و کوه پشت کوه، و جلوتر از همهٔ اینها، پوتین همسایه تکیه داده شده به لبه پنجره ! اینسست دریچهٔ اتاقم به دنیای خارج ...
نه اشتباه نکن، در حال توصیف یک صبح جمعه پاییزی در تهران نیستم. قاب عکس من ۵۰۰۰ کیلومتر با اصل ماجرا فاصله دارد
آنفولانزای لعنتی بد دردی است، حتا از مرفین قبل و بد عمل تابستونی هم بد تر بود، چه توهمی..،
کابوس یه چیزی رو میدیدم از زور تب،
جالب اینکه یادم نمیاد کابوس چی رو، اما کابوس تکرار میشد تمام شب،
این مغز لعنتی مثل یو یو کش میومد و میرفت ، نمیدونم میتونی تصور کنی یا نه ؟
بعد گذشت سه روز، تمام هم و غم من به این معطوف شده که قاضیا را درست به یاد بیارم ، شاید یه سناریو توهم الود از ته این ماجرا به دست اومد
