lundi 14 juin 2010

باید

حوصله هیچ چیز، هیچ کار، هیچ آدمی‌ را ندارم، فقط سلام می‌کنم، چون باید، به سر کار میرم چون باید و هر کاری به بهانه یک بایدی...
دلم می‌خواهد همه چیز برای ثانیه ایی بایستد، ‌لختی سکوت....دلم تغییر می‌خواهد، تغییری بس بزرگ،
دلم هوای رفتن کرده است، رفتن و پشت سر گزاردن تمام روز مرگی‌های بیهوده این روز ها، این ماه‌های اخیر..که به بطالت تمام گذشته اند....
آخر هفته‌های بیهوده ایی که به خرید هفتگی، غذا، خواب، غذا، خواب میگذارند...
دلم آدم‌های جدید می‌خواهد، محیط جدید..

2 commentaires:

  1. خواستنی نیست، ساختنی است.

    RépondreSupprimer
  2. آزادکوه جان،این روز‌ها می‌گذره،سریع تر از اونچه که فکرش رو بکنی‌.اصلا قانون زندگی‌ همینه،آدم‌های جدید وارد زندگیت میشن،محیط جدید و زندگی‌ جدید...و از اونجایی که من میشناسمت میدونی‌ چه اتفاقی‌ می‌افته؟ آی دلت تنگ بشه واسه همین جا و همین آدم‌ها و همین خرید‌های هفتگی...که البته این هم قسمتی‌ از زندگیه...

    الان شرایطت رو کاملا درک می‌کنم،تحت فشار شدید برای تموم کردن کارت هستی‌،و این حسی که داری طبیعی ترین حس ممکنه.کسالت و خستگی‌ و بی‌ حوصلگی...می‌گذره ولی‌...خیلی‌ هم زود می‌گذره.

    و پیش به سوی زندگی‌ جدید... :)

    RépondreSupprimer