درست مثل تمام شب جمعههایی که نا آگاه به یاد اموات مرحومه میافتم، و با کمی فشار اوردن به مغز متوّجه میشم کهای دل غافل عدل شب جمعه است که یاد فلانی یا فلانی افتادی..
امروز هم که درست فکر کردم چرا از صبح تا حالا یاد تهران کردم و خاطرت خوبش، به خاطر اوردم که امروز جمعه است، ظهر جمعه......
روزی پدر گفته بود " پسر گلم، گرچه میدونم بیرون با دوستانت تا پسی از شب بسیار بهت خوش میگذره، اما روزی خواهد اومد که درست فکر میکنی میبینی کمتر خاطره مشترکی با خانواده داری، و افسوس حتا یک ساعت اون رو خواهی خورد...باور کن هیچ عشقی بی آلایش تر از عشق خانواده نیست "
وقتی یاد ناهارهای جمعه که میافتم، اینکه میخواستم هرچه سریع تر بزنم برم بیرون یا روزنامهٔ، یا پیش دوستان، و حتا تاب و تحمل یک ساعت بیشتر خونه موندن رو نداشتم، شرمم میشه، سر تا پای وجودم رو میگیره،
این سطور رو در حالی مینویسم که اشک در چشمانام حلقه زده
دلتنگ ام، پنج سال متوالی است که نیستم، هیچ عیدی، هیچ سفری، نیستم و حسرت یک ثانیه بودن با بهترینها و عزیزترین هام رو دارم
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire