jeudi 24 juin 2010

مغز صاحب مرده

نه تنها صاف بلکه دارم غلتک میشم، دهانم رو میگم، وجودم، مغزم، انقدر فکر در عین حال دارم که نمیتونم وقتی‌ صفحه محاسبت جلو روم باز هست، تمرکز کنم، کافیه حواسم به چیزی پرت شه، دیگه بالکل یادم میره کجا بودم، داشتم چه می‌کردم..

به فکر درس باش، محاسبه کن، همون موقع یه فصل دیگه رو بنویس، به فکر کار باش، نامه متیواسیون بنویس، به فکر سفر به لندن باش، به فکر هزینه هات، به فکر اقامت، به فکر ویزا گرفتن باش، به فکر آینده، فکر و فکر...
نه اینکه غصه چیزی رو بخورم اما این صاحب مرده باید در عین حال به ۶۰ چیز مختلف فکر کنه......
در این لحظه هیچ کی‌ من رو درک نمیکنه، مگر اینکه درست حالت من رو داشته باشه..

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire