mercredi 30 juin 2010

استیصال از اضطراب

از آغاز دوران دکترا تا به حال چنین حسّی رو به هیچ وجه نداشتم، اصلا تمایلی به کار ندارم، سه روز تمام هست که اصلا دلم نمیخواد کاری کنم، استرس تا مغز استخونم نفوذ کرده، دیشب هم مانند ۴ شب گذشته، تنها و تنها دو شاید هم سه ساعت خوابیدم...از خستگی‌ می‌میرم اما خواب به چشم ندارم..هزار جور فکر و خیال میاد تو ذهنم که دلیل تأخیر در پاسخ چیست، چرا جواب نمی‌‌آید.
تنها دلیل به این سمت آب آمدن، قرص کردن جای پا بود، اگر قرار به بازگشت به نقطه اول بود که اصلا پا رو از آب به این وار نمی‌‌گذشتم.. نسبت به رفقام تو ایران ۵ سال عقب هستم، اصولن نسبت به زندگی‌ ایران عقب هستم..۵سال کاری..
به قول "او" عزیز، نمی‌شه تازه سر ۳۰، ۳۱ سالگی بری از اول شروع کنی‌ به استارت زدن کارکه.
اصلا راهی‌ به جز اینجا موندن برام متصور نیست، مغزم داره صوت میکشه، و حوصله هیچ گونه ابراز همدردی رو هم ندارم..
حوصله نوشتن رو ندارم، دستم اصلا به نوشتن نمیره و واقعا نمیدونم تو این شرایط مزخرف روحی‌ چه جوری باید سر و ته این تز‌ رو هم بیارم
..

vendredi 25 juin 2010

مانند دو رهگذر


کاش مغرور نباشیم، کاش فقط خودمون رو نبینیم، یا بهتر بگم عینک خودخواه رو از چشم برداریم و از حرف‌های آدم‌ها یا اصلا از خود آدم‌ها درس بگیریم


دلتنگ

درست مثل تمام شب جمعه‌هایی‌ که نا‌ آگاه به یاد اموات مرحومه می‌افتم، و با کمی‌ فشار اوردن به مغز متوّجه میشم که‌ای دل غافل عدل شب جمعه است که یاد فلانی‌ یا فلانی‌ افتادی..
امروز هم که درست فکر کردم چرا از صبح تا حالا یاد تهران کردم و خاطرت خوبش، به خاطر اوردم که امروز جمعه است، ظهر جمعه......
روزی پدر گفته بود " پسر گلم، گرچه میدونم بیرون با دوستانت تا پسی از شب بسیار بهت خوش میگذره، اما روزی خواهد اومد که درست فکر میکنی‌ میبینی‌ کمتر خاطره مشترکی با خانواده داری، و افسوس حتا یک ساعت اون رو خواهی‌ خورد...باور کن هیچ عشقی‌ بی‌ آلایش تر از عشق خانواده نیست "
وقتی‌ یاد ناهار‌های جمعه که می‌افتم، اینکه می‌خواستم هرچه سریع تر بزنم برم بیرون یا روزنامهٔ، یا پیش دوستان، و حتا تاب و تحمل یک ساعت بیشتر خونه موندن رو نداشتم، شرمم می‌شه، سر تا پای وجودم رو میگیره،
این سطور رو در حالی‌ مینویسم که اشک در چشمان‌ام حلقه زده
دلتنگ ام، پنج سال متوالی است که نیستم، هیچ عیدی، هیچ سفری، نیستم و حسرت یک ثانیه بودن با بهترین‌ها و عزیز‌ترین هام رو دارم


jeudi 24 juin 2010

مغز صاحب مرده

نه تنها صاف بلکه دارم غلتک میشم، دهانم رو میگم، وجودم، مغزم، انقدر فکر در عین حال دارم که نمیتونم وقتی‌ صفحه محاسبت جلو روم باز هست، تمرکز کنم، کافیه حواسم به چیزی پرت شه، دیگه بالکل یادم میره کجا بودم، داشتم چه می‌کردم..

به فکر درس باش، محاسبه کن، همون موقع یه فصل دیگه رو بنویس، به فکر کار باش، نامه متیواسیون بنویس، به فکر سفر به لندن باش، به فکر هزینه هات، به فکر اقامت، به فکر ویزا گرفتن باش، به فکر آینده، فکر و فکر...
نه اینکه غصه چیزی رو بخورم اما این صاحب مرده باید در عین حال به ۶۰ چیز مختلف فکر کنه......
در این لحظه هیچ کی‌ من رو درک نمیکنه، مگر اینکه درست حالت من رو داشته باشه..

mercredi 23 juin 2010

فاصله


روز به روز این حس در من بیشتر و بیشتر می‌شه، روز به روز بزرگ و بزرگتر میشه، احتیاج مبرم من به تغییر فضا..آدم ها، دقیقا فاصله یی که میبایست همیشه میداشتم و متاسفانه فراموش کردم رو باید ایجاد کنم..
حس می‌کنم، آدم دور و برام زیاد شده،
دیشب با دوست خوبم داشتم خدا حافظی می‌کردم که برم، اما راهم سد شد، به جای ادامه دادن و رفتن، ایستادم به صحبت


mardi 22 juin 2010

مرغ خوشخوان


ایـن دل غـم‌دیــده حـالـش به شــود دل بـد مـکن
ویــن ســر شـوریــده بـازآیـد به سـامـان غم مخور

گــر بـهــــار عمــــر بـاشـــد بــاز بــر طــرف چمــن
چترگل در سرکشی ای مرغ خوش‌خوان غم مخو
ر

jeudi 17 juin 2010

تولد


شاید بهترین حسن روز تولد این باشه که بهترین دوست‌های آدم، که خیلی‌ وقته ازشون خبری نداشتی‌، یک به یک از صبح به موبایلت زنگ بزنند،
همون آدم ‌هایی‌ که ۱۰۰۰‌ها کیلومتر ازشون فاصله داری، اما در عین حال به همون اندازه ازشون خاطره ...
تا اینجای کار که سه نفر شدند....
چ
ه روز دلنگیزی

mercredi 16 juin 2010

صیحه


ناقوس کلیسا نوید رسیدن روز دیگری را میدهد، اتفاقی‌ نو، آغاز زندگی‌ یا پایان آن را، شلیک یک گلوله نیز

mardi 15 juin 2010

کوچه علی‌ چپ


هرچی‌ که فکر می‌کنم، هر لحظه که ماجرا میاد جلو چشم من، به خودم میگم مگه میشه،
مگه می‌شه نفهمیده این کار رو انجام داد،
موندم چطور بعضی‌‌ها کاری رو از رو عمد انجام میدند و بعد خودشون رو میزنند به کوچه علی‌ چپ

!!!!!!!!!


خیلی‌ حال میده وقتی‌ با استادت راجع به مشکلات کش اومدن تزت حرف میزنی‌، عین بز اخوش، البته دور از جون بز، نگاهت کنه،
سر تکون بده، و مممم ممم کنه،
لبشو بگزه و وقتی‌ تو انتظار جوابی‌ ازش داری بگه: خوب فوقش دیر تر تموم میشه دیگه..نه ؟!!
خدایا من رو از دست این دو دیوانه برهان

lundi 14 juin 2010

وضع آسمان


چه ملعبه ایی،
یک سوی آسمان باران می‌بارد و یک سوی آن آفتابی است...
در انتهای افق نیز رنگین کمان لبخند میزند...
مثل نیمه پر و نیمه خالی‌ یک لیوان،
چیزی شبیه به زندگی‌، گاهی ابری، گاهی آفتابی در حالی‌ که رنگارنگ است و دلفریب

افتخار

۱۴ دلار بابت پاسخ به یک سوال، خیلی‌ عالی‌ بود ! حسابی‌ جالب بود که برای پاسخ به سوالی به این کوچکی باید ۱۴ دلار ناقابل به حساب دولت فخیمه ریخت !

اشکال نداره صورت حساب رو که میفرستم برا عمه جان الیزابت !

چه قدر دنیای هیجان بر انگیزی داریم ما مردمان جهان سومی‌...
که چقدر این ملیت زیباست، اصلا افتخار می‌کنم با تمام وجود که ایرانی‌ هستم....بقک !



There will be ...

باید

حوصله هیچ چیز، هیچ کار، هیچ آدمی‌ را ندارم، فقط سلام می‌کنم، چون باید، به سر کار میرم چون باید و هر کاری به بهانه یک بایدی...
دلم می‌خواهد همه چیز برای ثانیه ایی بایستد، ‌لختی سکوت....دلم تغییر می‌خواهد، تغییری بس بزرگ،
دلم هوای رفتن کرده است، رفتن و پشت سر گزاردن تمام روز مرگی‌های بیهوده این روز ها، این ماه‌های اخیر..که به بطالت تمام گذشته اند....
آخر هفته‌های بیهوده ایی که به خرید هفتگی، غذا، خواب، غذا، خواب میگذارند...
دلم آدم‌های جدید می‌خواهد، محیط جدید..

mercredi 9 juin 2010

قلبی به مانند قهوه خانه

قلب من
مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد

کیومرث منشی زاده

lundi 7 juin 2010

لغزش‌


بگذار لغزش‌ها یت‌ تو را به قهقرا ببرند، آنجا که دیگر نشانی‌ و حرفی‌ از وارستگی نیست

لطفا خفه

نه دلم می‌خواد از دیشبت بشنوم، نه از ماجرا‌های آخر هفته با دوست پسرت،
نه از اینکه گٔل روی بند کفشت رو که با چسب دوقلو چسبونده بودی، زیر بارون کنده شده،
نه تمایلی دارم که از نحوه پخت غذا ی امروز ظهرت سر در بیارم و نه از چگونگی‌ سفارش پستی لباس‌های زیرت...
با وجودی که ۳ مرتبه هست که اتاقم رو از صبح عوض کردم، اما هر ب
ار که برمی‌گردم تا شاید کمی‌ سکوت پیدا کنم، باز داری به حرف زدن ادامه میدی...
باور کن صبر هم اندازه داره..
ممکن
ه هر آن چنان سرت داد بکشم که همینجا بزنی‌ زیر گریه، پس لطفا خفه ..!

jeudi 3 juin 2010

شرافت مندانه


گاهی‌ اوقات رفتار هایی رو میبینی‌، چیز‌هایی‌ رو میشنوی که برق از سه فاز سرت
میپره....
نمیدونم این دیگه چه جور استدلالی بود، شاید هم مشکل از تفاوت نسل‌ها است،
شاید دیگه من این بچه‌ها رو درک نمیکنم،
اما هر چه هست دیشب به خودم گفتم در چنین شرایطی هم آغوشی با یک فاحشه بسی‌ شرافت مندانه تر است !!