از آغاز دوران دکترا تا به حال چنین حسّی رو به هیچ وجه نداشتم، اصلا تمایلی به کار ندارم، سه روز تمام هست که اصلا دلم نمیخواد کاری کنم، استرس تا مغز استخونم نفوذ کرده، دیشب هم مانند ۴ شب گذشته، تنها و تنها دو شاید هم سه ساعت خوابیدم...از خستگی میمیرم اما خواب به چشم ندارم..هزار جور فکر و خیال میاد تو ذهنم که دلیل تأخیر در پاسخ چیست، چرا جواب نمیآید.
تنها دلیل به این سمت آب آمدن، قرص کردن جای پا بود، اگر قرار به بازگشت به نقطه اول بود که اصلا پا رو از آب به این وار نمیگذشتم.. نسبت به رفقام تو ایران ۵ سال عقب هستم، اصولن نسبت به زندگی ایران عقب هستم..۵سال کاری..
به قول "او" عزیز، نمیشه تازه سر ۳۰، ۳۱ سالگی بری از اول شروع کنی به استارت زدن کارکه.
اصلا راهی به جز اینجا موندن برام متصور نیست، مغزم داره صوت میکشه، و حوصله هیچ گونه ابراز همدردی رو هم ندارم..
حوصله نوشتن رو ندارم، دستم اصلا به نوشتن نمیره و واقعا نمیدونم تو این شرایط مزخرف روحی چه جوری باید سر و ته این تز رو هم بیارم
..
اصلا به بازگشت به ایران فکر هم نکن، هیچ وقت. بحث سر عقب یا جلو موندن از دوستات نیست، بحث سر راهی هست که شروع کردی و باید تا آخرش بری. راهی هم نیست که فقط تو شروع کرده باشی، یا فقط واسه تو این مشکلات باشه؛ سالانه هزاران نفر بر این تایپ مشکلاتش فائق میان، پس تو هم میتونی.
RépondreSupprimerفقط تو ذهنت جای استرس باید فکر به پلانهای مختلف رو بکاری، و جایی که دیگه مطمئن هستی کاری از دستت بر نمیاد، جای الکی استرس داشتن، بطری آبجوت رو برداری و بشینی تو آفتاب با خیال راحت بخوری، چون استرس هم داشتن، وقتی از توش راه حالی در نمیاد بیهوده و کشنده است.
ما آدم بزرگیم، ولی استیصال از اضطراب فقط وقتی باید باشه که تو میدان نبرد، ذخیره گلوله مون تموم شده و دشمن داره میرسه. غیر این "استیصال از اضطراب" بی معنی هست عزیزم. شرایط آینده الان واسه ما به شدت پیچیده و غیر قابل پیشبینی و تا حدی اعصاب خورد کن هست، ولی هیچ وقت در حدی نیست که یه مرد ۳۰ ساله با کوله باری از تجربه و دانش رو به استیصال بندازه.
مطمئنم یه چیز خوب و عالی پیدا میکنی اینجا، اگه بگردی و بازم بگردی.
مرسی به خاطر حرفهات به خاطر دوستیت که یکی از بهترین چیزهایی هست که توی این دنیا به دست اوردم
RépondreSupprimer