خورشید رویش از پنجره کم نمی شود
و تو با نـــور غریبی می کنی
ساعت به شماطه های بیدار شدن نزدیک است
اما برای تو هنوز شب است ... هنوز می خواهی تاریک باشد ... تا دفتر شعرت را با
زیر سیگاری اشتباه بگیری
رنگ عوض کنی ... با رنگ قرص هایت
شبیه لباس فاحشه های جنوب ِ پاریس ...
که از ایفل تنها خاطراتی را تعریف میکنند که هرگز نداشته اند
از شانزالیزه ، قهوه های نخورده را به رویت می آورند
یاد خودت می افتی ... که از آدم برفی ها عکس می گرفتی
بی آنکه شمارش معکوس بدهی
از بس که بی اجازه ی تو میخندند
دلت ، شب می خواهد ... اینکه تمام اتوبان ها آنقدر خلوت باشد تا رفتگر
یک بار / آدم حساب شود
تا چراغ ها به بی اعتباری خود / سرخ شوند
دلت ، شب می خواهد با قهوه های رنگ پریده ...
قمیشی را زیاد کنی .... آنقدر که زن ِ همسایه ی پایینی
که آغوش لختش ، خواب ِ شوهر را نمی پراند با آهنگ تو دم بگیرد :
" دل ِ هیچکی مث ِ من ، غربتِ اینجا رو نداره "
دلت شب می خواهد ....
که قرص های خاک خورده ی مادر را سر ساعت کوک کنی
ساعت ِ مادر باشی ... در نیمه شب هایی که هیچ خوابی / ارزش پریدن را ندارد
دلت شب می خواهد ....
تا خودت را به زور ِ آیینه هم شده نبینی ...
و ایمان بیاوری به تمام قطار هایی
که از ایمان ِ ریل / برگشته اند
انحراف بخواهی
که گاهی انحرافی ترین مسیر ها به یک آغوش آشنا ختم می شود
دلت ...... شب ..... می .... خوا .... هد
انفجار دوم / هومن شریفی
dimanche 16 octobre 2011
......مکث
Inscription à :
Publier les commentaires (Atom)
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire