mercredi 19 octobre 2011

سقوط

از تویی که جا مانده ای میان سطر های چرک نویس
تا من / که در خوابم ، پنبه میبینم
این مسافر از زور ِ آبی که حرامش کرده ای 
به جاده میزند ...
حالا چه پشت سر ... چه رو برو
تجاور با زخم زبان  توفیر نمی کند
وقتی در چشم های دیگران
از کافه ها تا ملافه ها رفت و آمد میکنی
ورود از تو خروج از آنها
همینست دیگر
حکایت شهری که تو را به دروازه های خروجش میشناسند
واما من گاهی دوست دارم به خودم بخندم ...
اصلا تمام دنیا هم به من بخندد ... 
تو زیر چشمی نگاه کنی و عصبانی شوی ...
و من آرام زیر گوشت بگویم :
دلقک ها خارج از ساعت کاری هم خنده دارند
سالهاست  گیر کرده ام بین
کودکی که دارد از در و دیوار ِ  رویا هایش بالا میرود
و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی  با عصایش تانگو میرقصد...
کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :
دیوار ِ زندان  بالا رفتن ندارد
و اما آدمها ...
چقدر زمین به شما می آید
جاذبه بهانه ی خوبیست ... اگر آن هم نبود شما دست از سقوط نمی کشیدید


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire