dimanche 30 octobre 2011

به دوستی‌ تابستانی که برای همیشه رفت

سه هفته از نوشیدن فنجان جدایی گذشته..و همدمی و هم صحبتی‌ با دخترکان دیگر در این مدت، چه در سرزمین شمال شصتی چه اینجا در فرانسه، هرچه بیشتر بهم ثابت میکنه که چه موجودی رو از دست دادم...

تنها زیبایی ظاهری نبود، که هر دوستی‌ عکست رو دید، اقرار داشت که به راستی‌ زیبایی...

او دختری بود با طرز تفکری پخته...دید مصمی به زندگی داشت، اراده محکمش، شخصیت استوارش، سطح اطلاعاتش چه فرهنگی‌، چه ادبی‌، چه

......

اون طور که از خانواده میگفت و تربیت اون، حتا اعتقاداتش، همه و همه همون بودند که می‌خواستم

همون طور که بهش چند بار گفتم، وقتی‌ باهم حرف میزد

حس می‌کنم عمری بوده می‌خواستم این حرف‌ها رو بشنوم. دقیقا چنین فردی رو با چنین خصوصیت‌های اخلاقی‌ برای شریک زندگی‌ متصور شده بودم

پس وقتی‌ گفتم که برمی‌گردم که ببینمت، بر می‌گردم که باهم زندگی مشترک رو شروع کنیم، نه از روی احساس، که فکر می‌کردم این بار از رو عقلانیت تصمیم میگیرم.

کجایی حالا، چه میکنی‌، چرا این کار‌ها رو کردی، چرا از رفتن حرف زدی، چرا خواستی‌ بازی کنی‌، یا شایدم محک‌ام بزنی‌ به قول خودت.. چرا‌ها زیادند.. خیلی‌ زیاد..سوال زیاده

اما فاصله نگذاشت هیچ کدوم از این سؤالات رو بپرسم، از کار‌هات سر در بیارم، اما تویی که هیچ وقت این خطوط رو نخواهی خوند، بدون که دلم از دست دادنت رو گریه میکنه

تو مصداق زن بودی، یک زن کامل، زن زندگی‌





jeudi 27 octobre 2011

منو ببر به دنیامو


از این دوری طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارون تنهایی

منو ببر به اون حالت
همون حرفا، همون ساعت
به اندوهِ غروبی که...
به دلشوره ی خوبی که...
تو چشمام خیره می مونی
به من چیزی بفهمونی





mercredi 26 octobre 2011

آروم ،آروم...............











این چه حسیه؟

حس عجیبیه،

مثل تعلیق مطلق..........



به یاد آقا مرتضی‌


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ...

گاهی نمی شود که نمی شود ...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ...

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...

گاهی گدای گدایی و بخت نیست ...

گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...

گاهی بساط عشق خودش جور می شود ...

گاهی به صد مقدمه ناجور می شود ...



mardi 25 octobre 2011

چرا به ياد نمی‌آورم؟


چرا به ياد نمی‌آورم؟

تو ديگری را دوست می‌داری،

من ترا دوست می‌دارم، و مرا ... ديگری شايد.

همگان از دواير دريا آمده‌ايم.

تقسيم تبسم، تقسيم فانوس و ترانه، تقسيم عشق.

سید علی صالحی



lundi 24 octobre 2011

آمادگی

تنها وقتی‌ تصمیم به تغییر میگیری که نه تنها از شرایط حاضر ناراحت باشی‌، بلکه رنج ببری..

اون لحظه ائی که به خودت بگی‌ نه دیگه اینجوری نمیشه، اون موقع هست که آماده تغییر میشی‌..




انتقام





شاد بودن تنها انتقامی­است که می­توان از زندگی گرفت

ارنستو چه­گوارا

dimanche 23 octobre 2011

The dreams of childhood



When I was a child

I caught a fleeting glimpse

Out of the corner of my eye

I turned to look but it was gone

I cannot put my finger on it now

The child is grown,

The dream is gone.

I have become comfortably numb.....



jeudi 20 octobre 2011

مثلث


فرض کن که هیچکی اسممو کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی یکی نفهمید و اون یکی برد

بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید می خوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت

كم كم واسه ترانه هات

واسه تموم لحظه هات

به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست

پس می کشم پامو ازین مثلث

قلب تو راه قلبمو بلد نیست



mercredi 19 octobre 2011

استرس

وقتی‌ از زور کابوس، ساعت ۴ صبح میری سراغ اینترنت و ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه بامداد مطلب برای وبلاگت می‌نویسی بدون فکرت بد جوری مشغوله

تصمیم‌های بزرگ چه استرسی به آدم که نمیدهند.



سقوط

از تویی که جا مانده ای میان سطر های چرک نویس
تا من / که در خوابم ، پنبه میبینم
این مسافر از زور ِ آبی که حرامش کرده ای 
به جاده میزند ...
حالا چه پشت سر ... چه رو برو
تجاور با زخم زبان  توفیر نمی کند
وقتی در چشم های دیگران
از کافه ها تا ملافه ها رفت و آمد میکنی
ورود از تو خروج از آنها
همینست دیگر
حکایت شهری که تو را به دروازه های خروجش میشناسند
واما من گاهی دوست دارم به خودم بخندم ...
اصلا تمام دنیا هم به من بخندد ... 
تو زیر چشمی نگاه کنی و عصبانی شوی ...
و من آرام زیر گوشت بگویم :
دلقک ها خارج از ساعت کاری هم خنده دارند
سالهاست  گیر کرده ام بین
کودکی که دارد از در و دیوار ِ  رویا هایش بالا میرود
و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی  با عصایش تانگو میرقصد...
کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :
دیوار ِ زندان  بالا رفتن ندارد
و اما آدمها ...
چقدر زمین به شما می آید
جاذبه بهانه ی خوبیست ... اگر آن هم نبود شما دست از سقوط نمی کشیدید


lundi 17 octobre 2011

مرد راه

منتظر تلنگر روزگار نباش مرد...خودت سکان رو به دست بگیر، خودت عوض شو..

خودت دوباره راه بیفت تو جاده‌، هرچند میدونی‌ هوا طوفانیه، مهم اینکه در حرکت باشی‌، مقاومت کنی‌ و از پا نیفتی

نگاه کن پشت سرت رو، نگاه کن خودت ۶ سال پیش که پا گذاشتی از زدگاهت بیرون کجا بودی، حالا کجا هستی‌

حالا راه ادامه داره، فقط دوام بیار و مرد باش



Louange

Si l'on te décerne des louanges,
c'est que tu ne suis pas ta propre vie,
mais celle d'un autre.

Friedrich Nietzsche


کهنه نقاب‌

همه چیز یک بازی ساده است، تو هم اگر بخوای میتونی‌، خیلی‌ راحت میتونی‌ خودت رو وارد بازی آدم‌ها کنی‌، همرنگ بشی‌، هزار و یک رنگ...

چیزی رو به روی خودت نیاری، راحت بیای، راحت هم بری.."دوست داشتن" رو در معنی خاص خودت تعریف نکنی‌،

سعی‌ کنی‌ یک "قلب سنگی‌" برای خودت بسازی، برگردی به ۲۲ سالگی..تنها چیزی که برای عرضه به آدم‌ها داشته باشی‌ یک نگاه سرد و خشک باشه..

بگذاری آدم‌ها مهره باشند و تو فقط یک شطرنج باز قهار، شاید هم جسور...

نمیدونم دو روز که می‌گذره، من می‌خوام تصور کنم که فراموش شده و زندگی‌ ادامه داره، اما اتفاقی‌ که با شخص ثالثی می افته، تو رو به فکر میبرونه که "‌ای بازیگر،گریه نکن، ما هممون مسافریم..صبحا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت می‌زنیم....."





dimanche 16 octobre 2011

......مکث


    • خورشید رویش از پنجره کم نمی شود
      و تو با نـــور غریبی می کنی
      ساعت به شماطه های بیدار شدن نزدیک است
      اما برای تو هنوز شب است ... هنوز می خواهی تاریک باشد ... تا دفتر شعرت را با
      زیر سیگاری اشتباه بگیری
      رنگ عوض کنی ... با رنگ قرص هایت
      شبیه لباس فاحشه های جنوب ِ پاریس ...
      که از ایفل تنها خاطراتی را تعریف میکنند که هرگز نداشته اند
      از شانزالیزه ، قهوه های نخورده را به رویت می آورند
      یاد خودت می افتی ... که از آدم برفی ها عکس می گرفتی
      بی آنکه شمارش معکوس بدهی
      از بس که بی اجازه ی تو میخندند
      دلت ، شب می خواهد ... اینکه تمام اتوبان ها آنقدر خلوت باشد تا رفتگر
      یک بار / آدم حساب شود
      تا چراغ ها به بی اعتباری خود / سرخ شوند
      دلت ، شب می خواهد با قهوه های رنگ پریده ...
      قمیشی را زیاد کنی .... آنقدر که زن ِ همسایه ی پایینی
      که آغوش لختش ، خواب ِ شوهر را نمی پراند با آهنگ تو دم بگیرد :
      " دل ِ هیچکی مث ِ من ، غربتِ اینجا رو نداره "
      دلت شب می خواهد ....
      که قرص های خاک خورده ی مادر را سر ساعت کوک کنی
      ساعت ِ مادر باشی ... در نیمه شب هایی که هیچ خوابی / ارزش پریدن را ندارد
      دلت شب می خواهد ....
      تا خودت را به زور ِ آیینه هم شده نبینی ...
      و ایمان بیاوری به تمام قطار هایی
      که از ایمان ِ ریل / برگشته اند
      انحراف بخواهی
      که گاهی انحرافی ترین مسیر ها به یک آغوش آشنا ختم می شود
      دلت ...... شب ..... می .... خوا .... هد
      انفجار دوم / هومن شریفی


زخم


بر گرده خود زخمی می کشم

که از آن من نیست

زخمی به امانت گذاشتند و

شبی برنگشتند





vendredi 14 octobre 2011

Obscurantisme





کروانسرا

شاید بگی‌، خسته‌ام از اینکه این دل‌ لعنتی شده کروانسرا..که هر کس و نا‌کسی یک صباحی میاد، مینشینه، گوشهٔ ایی کز میکنه و بعد هم می‌گذاره میره...شاید بگی‌ از رفتن آدم‌ها دلگیری...

اما از همه بدتر رفتن این و اون نیست، مشکل این جاست که تمام معیار‌های انسانی‌ که در ذهنت درست کرده بودی، دارند یکی‌ بعد از دیگری فرو میپاشند...

از وفای دنیا هم، این شده حاصل دل‌ ما..



مرد و نامرد

به سلامتی هرچی‌ نامرده که اگر نامردها نبودند،

مرد رو از نامرد نمی‌شد تشخیص داد..!



jeudi 13 octobre 2011

قانون پنجم

به قول نازلی گفتنی "آره برادر، عشق هیچوقت در پسر‌ها از بین نمیره، تنها از دختری به دختری منتقل می‌شه"

..ظاهراً این قانون پنجمه...

بعد از قانون چهارم که میگه " دختر خوشگل رو زمین بند نمیشه"..!!!

اما من میگم اگر قانون چهارمی نبود، قانون پنجمی به وجود نمیومد..






استیو

دارم آروم آروم به این نتیجه می‌رسم که "استیو" از هر نوعی که باشه، استرلیایی، الپی، پاریسی، یا شمال شصتی..دوست‌های بسیار خوبی‌ میتونند باشند...

استیو اول یک دنیا خاطره از دوران خوب دانشگاه در زادگاه عزیز هست، استیو الپی زبون آدم رو خوب متوجه می‌شه، یک نوع تکیه است، یه رفیق معرکه ، اما این استیو شمال شصتی هم در نوع خودش جالبه، چون فعلا داریم بد جور باهم آتیش میسوزونیم..

به قول یه رفیقی آتیش‌ها ..آتیش ..!




mardi 11 octobre 2011

Bro ....

دیدن یک دوست استثنائی بعد از قریب به هفت سال، کسی‌ که تو رو داداش آزاد خطاب میکنه، کسی‌ که تنها یک خویشاوند نبوده و نیست و دنیایی از صفا و محبت هست، از بهترین لحاظت ماه‌های اخیر من بوده..

چه آخر هفته خوبی‌،

مثل همون روز‌های قدیمی‌ که همه راز‌های زندگی‌ هم رو میدونستیم، مثل اون روزها که محرمی نزدیکتر نداشتم....

چقدر دیدنت خوب بود داداش گلم..



هراس

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم، گم شدم.

آنقدر که در من هراس گرفتن دست کسی هست، ترس از گم شدن نیست



jeudi 6 octobre 2011

بازی خود ساخته

طرف ایمیل زده که نمی‌خوام آخرین چیزی که تورو یاد من میندازه، صدای حق بجانب تو باشه..! بگذار حقیقت رو بگم، رفتن من به مالزی، تنها برای محک زدن تو بود، اینکه ببینم من رو واقعا می‌خوای یا نه..خواستم ببینم چقدر صبوری، اما نبودی..!! حالا من میرم !!

بگذار بخندم..کودکم، توئی که فکر می‌کردم بانویی ۳۰ ساله یی، نه دخترکی که هوای بازی در سر دارد.

عجب بازی دادن آدم ها، بالا و پایین کردن احساس آنها شده آزمون و امتحان، کاش حرفی‌ نزده بودی، لااقل میموندی تو قالب همون دخترک مغرور که مونده سر انتخاب..نه اینکه همه جوری بخوای ثابت کنی‌، سه هفته است از تو یک کلام حرف راست نشنیده ام. حالا حقیقت چی‌ هست، چی‌ بود، بماند. اگر دوست داری خودت رو برنده این " بازی خود ساخته " ببینی‌، ایرادی نیست. تو برنده..!


mardi 4 octobre 2011

دروغ


گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد ؛ دیگر بر نمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشقها نیز حقیقتی ناپایدارند .

صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز


وقاحت

ما که دیگه دست‌ها رو به نشانه تسلیم برده بودیم بالا...اما طرف مقابل زنگ زده میگه باید فکرش رو می‌کردم، بعد از اینکه بری، این اتفاق بیفته، خارج که رفتی‌ پی‌ کارت، همه چیز رو فراموش کنی‌، از اول درست فکر می‌کردم....یعنی‌ به خدا وقاحت هم حدی داره ها..

تو خودت گفتی‌ می‌خوای بری، دارم فکر می‌کنم به تصمیم بین "من و تو" و کارم، باید جواب بدم.. اون هم با اون اوصاف، اون هم در ۴ کلمه که می‌خوام برم...بدون کوچکترین توضیحی.. خودت زدی همه چیز رو نبود کردی..حالا میگی‌ از اول میدونستم چنین کاری میکنی‌ ؟ همه این حرف‌ها رو زدم...اما آدم مونده از عمق وقاحت ملت.