یک ساعتی با استیو حرف زدیم، بعد از ناهار، قدم زدیم دور زدیم، دور کمپوس گشتیم..در حالی که چای میخوردیم و دهانمان بخار میکرد (!!)
شاید که نه، او بدون شک همراه ترین، دوست زندگی من است..
از نگرانیهایم گفتم، از تلاطمهای گاه و بی گاه روحی، از فرارم از این حالت سرگشتگی، از خستگی ام، خستگی از آغاز و پایان دوباره، از بازیهای کرده و ناکرده، از پا پس و پیش گذاشتنهای چند باره، از سیاست گذاری در کلمات، از خود نبودن آنچنان که هستم.... در یک کلام من خسته ام..
ساحل آرامی میخواهم که قایق کوچک احساسم را در آن پناه دهم..
حرف زدیم و او رفت، من ماندم و افکارم
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire