jeudi 18 février 2010

خانه بخت


در طول سه سال اول اقامتم در فرانسه..دخترکی بود که بیشتر از هر کدوم از دوستانم در ایران با اون چت می‌کردم،
بیشتر از هر کدوم از دوستانم به بهانه‌های مختلف به من زنگ میزد، همیشه اون ور خط بود، همیشه آماده گوش دادن و هم راهی‌،
همیشه میگفت که دوستی‌ من و اون جدای از دوستی‌ خانواده هامون هست، احساس خوشی‌ از با من بودن داره..من رو یک همراه خوب برای لحظات سخت می‌بینه...
با دو چشمان سبز زیبایی که داشت، لبخندی که هیچوقت از صورتش محو نمی‌شد نگاه تحسین آمیز هر مردی رو بر می‌‌انگیخت..
تابستون دو سال پیش اما، که انتظارش رو باهم خیلی‌ کشیده بودیم، دیدار ما تنها به یک دید و بازدید ساده فامیلی خلاصه شد، در حالی‌ که او به سفر من جور دیگری نگاه میکرد، چند بار که زنگ نزد تا همدیگر رو بیرون ببینیم...
بعد از بازگشت از اون سفر دیگه از اون خبری نداشتم، انگار که محو بشه، آب بشه بره تو زمین، تا اینکه شنیدم دیشب عروسی‌ کرده...
او هم رفت ولی‌ من هنوز مشغول ورق زدن مقالات علمی‌ جلو چشمم هستم درست مثل دو سال پیش..


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire